سرباز در خاطرات دفاع مقدس
گلایههای سرباز عراقی از زماني كه همراه با واحد مخابرات براي انجام مأموريتي به منطقه حاجي عمران اعزام شدم، چند هفتهاي ميگذشت و ما در اين مدت با ديگر واحدهاي خودي فقط با بيسيم در ارتباط بوديم و جنگ مستقيمي صورت نگرفته بود. يك روز ظهر كه مطابق معمول آن چند وقت توي سنگر نشسته بوديم و داشتيم درباره جنگ و وضعيت نيروهاي دو طرف حرف ميزديم، صداي فرياد يكي از همسنگريهامان از بيرون بلند شد كه يكريز داد ميزد:

– عراقي‌ها، عراقي‌ها آمدند.

بعد از شنيدن اسم عراقي‌‌ها يك لحظه همه‌مان مات و مبهوت به هم زل زديم و بعد بلافاصله از سنگرها بيرون پريديم و موضع گرفتيم. اين فكركه چطور نيروهاي عراقي اين‌قدر پنهاني و غافلگيرانه به ما حمله كرده‌اند و كسي تا اين لحظه متوجه حضور آنها نشده و آنها توانسته‌اند اين طور غافلگيرمان كنند، ذهن همه ما را به خودش مشغول كرده بود.

توي مواضع خود آماده شليك بوديم كه سر و كله يك سرباز عراقي پيدا شد و بعد از چند لحظه متوجه شديم خبري از نيروهاي عراقي نيست و تنها يك سرباز خود را به محدوده ما رسانده تا خودش را تسليم ما كند. بعد از بازرسي بدني سرباز عراقي و اقدامات اوليه، او را به داخل سنگر برديم و يكي از نيروهاي ما كه به عربي تسلط داشت شروع كرد به سوال‌پيچ كردن او و اينكه اصلاً چطور شد خودش را تسليم نيروهاي ايراني كرده است.

سرباز عراقي ابتدا كمي سكوت كرد و بعد شروع كرد به درد دل كردن و بد و بيراه گفتن به شرايط ناگوار نيروهاي عراقي.

گفت: چند روز قبل از اينكه خودم را تسليم كنم، درباره اين تصميمم و همه جوانب آن خوب فكر كرده بودم و حتي مسئله را با پدر و مادرم هم در ميان گذاشتم. تا اينكه امروز ساعت 6 صبح به دليل شرايط بحراني منطقه در حالي كه سر پست ديده‌باني بودم، با اراده خودم به طرف نيروهاي ايراني به راه افتادم.

ما اين سرباز را ساعت 30/11 در مواضع خودي مشاهده كرده بوديم، يعني بنده خدا حدود شش ساعت در شرايط خطرناك منطقه جنگي و ميان تيرهاي پراكنده راهپيمايي كرده تا خودش را به اين سو برساند.

سرباز عراقي سپس پوتين‌هايش را درآورد و پلاستيك‌هايي را كه به جاي جوراب دور پايش پيچيده بود نشان‌مان داد و گفت: در اين مدت هيچ شبي نبود كه از سرما خوابمان ببرد، البته ما وسايل مورد نيازمان را بارها به مقامات بالاتر اعلام كرده بوديم، اما تداركات نيرو و امكانات آن‌قدر ضعيف است كه بعيد مي‌دانم حالا ‌حالاها به دست نيروهاي حاضر در منطقه برسد.

بعد از اينكه صحبت‌هاي سرباز عراقي تمام شد و قصد انتقال او به عقب را داشتيم، از او درباره وضع خدمت در ارتش عراق پرسيدم كه او گفت در شرايط جنگ خدمت ما در ارتش عراق هفت ساله است و من ديدم با اين شرايط نمي‌توانم هفت سال تحمل كنم و زجر بكشم، به خاطر همين تصميم گرفتم كه فرار كنم و به ايران بيايم.

 

 

محل حادثه: پيرانشهر

 

مهمان ضيافت خطر، هيچ نداشت      هنگام كه مي‌رفت سفر، هيچ نداشت

گمنام‌ترين شهيد را آوردند     جز پاره‌اي از عشق هيچ نداشت2

پانوشته‌ها:

1. سرباز وظیفه حسن رضایی؛ جمعی تیپ 1 لشکر 64 پیاده

2. وحید امیری؛ حماسه‌های همیشه، به اهتمام بیگی حبیب‌آبادی، فرهنگ گستر 82

 

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده