حدیث عاشقان(26)
سرباز متاهل و مشكل خانوادگي اينخاطره ازص77 كتاب «پروازتابي نهايت» به روايت « احمد بياباني» انتخاب شده است. آن روز هنگام غروب مثل هميشه مشغول پهن كردن سجاده ها بودم. بانگ دلنشين قرآن كه از بلندگو پخش مي شد، دل را به لرزه در مي آورد. منتظر بودم تا نمازگزاران براي اقامه نماز جماعت به مسجد بيايند. از شبستان مسجد بيرون آمدم و مشغول آب پاشي محوطه بيرون مسجد بودم كه چشمم به سرباز نگهبان مسجد افتاد. او درحالي كه سرنيزه اي به كمر بسته بود, به آرامي دراطراف مسجد گـام بر مي داشت. وقتي به نزديك من رسيد با صداي بغض آلودي گفت:

ـ خسته نباشي پدر.

نگاهش كردم. قطرات اشك برگونه هايش مي غلتيد. گفت برخاستم و درمقابلش ايستادم. پرسيدم:

ـ آيا مشكلي پيش آمده؟

درحالي كه سعي مي كرد بغض درگلو مانده اش را پنهان كند, گفت:

_ پدر! گفتن من جز اين كه شما را ناراحت كند دردي را دوا نمي كند.

گفتم:

پسرم! ما همه مسلمان هستيم. بايد از درد هم خبر داشته باشيم؛ اگرچه نتوانيم كاري انجام دهيم . بگو پسرم ! بگو. لااقل قدري سبك مي شوي.

سرباز جوان اشكهاي زلالش را با دست پاك كرد و گفت:

– قبل از اينكه به خدمت سربازي بيايم، داراي همسر و دوفرزند بودم. قبل از اعزام، همسر و فرزندانم را نزد پدر ومادرم گذاشتم. آخرين بار كه به مرخصي رفتم. متوجه شدم كه بين همسر با پدر ومادرم كدورت ايجاد شده, سعي‌كردم به گونه اي اين مشكل را حل كنم. ولي هر چه كوشيدم موفق نشدم؛ تا اينكه روز جمعه گذشته كه به منزل رفتم, ديدم از همسر و فرزندانم خبري نيست. پدر و مادرم با ديدن من هر دوسكوت اختياركردند. پرسيدم كه بچه ها كجا هستند؟ مادرم نگاهي به من كرد و گفت:  آنها ازاينجا رفته اند. با تعجب پرسيدم چرا؟  مگر چه شده؟

دراين لحظه ناگاه سربازجوان‌شروع به گريستن‌كرد. بازويش را گرفتم وگفتم:

ـ گريه نكن پسرم! قدري صبر داشته باش. ادامه بده. ادامه بده.

گريه امانش نمي داد. خوب كه گريه كرد, لحظه اي ساكت شد. سپس با آستين لباسش اشكهايي را كه بر پهناي صورتش مي غلتيد پاك كرد وگفت:

ـ مادرم گفت كه همسرت ديشب پس از مشاجره با من و پدرت بچه ها را برداشت و خانه را ترك كرد.

گفتم: الان كجا هستند؟

گفت: نمي دانم. من در حالي كه به شدت مضطرب و نگران بودم خانه را ترك كردم  و پس از جست جو آنها را يافتم. پدرجان! الان دو روز است كه آنها جا و مكان ندارند و از نظر غذا هم در تنگنا هستند. نمي دانم با اين وضعيت چگونه خدمت كنم. ديگر از زندگي سيرشده ام. دلم، هم براي پدر و مادرم مي سوزد و هم براي بچه هايم.

نمي دانم چه كاركنم.

از شنيدن وضعيت او خيلي متأثرشدم. گفتم:

ـ  پسرم! تومردي و مرد بايد سنگ زيرين آسياب باشد. تو مي تواني بافرمانده پايگاه صحبت كني ومشكل خود را با او درميان بگذاري.

سربازگفت:

ـ چه فايده دارد پدر! كسي نمي تواند به من كمك كند.

گفتم:

ـ اين حرف را نزن، او حتماً به تو كمك خواهد كرد. مطمئن باش سرهنگ بابايي هركاري كه از دستش بيايد براي تو انجام مي دهد. من تا به حال به ياد ندارم هيچ شخص گرفتاري را نا اميد كرده باشد. او چند دقيقه ديگر به مسجد مي آيد. هر وقت آمد خبرت مي كنم.

من از او جدا شدم و دقايقي بعد شهيد بابايي به مسجد آمد, بي درنگ نزد سرباز رفتم و گفتم:

ـ او آمد، برو صحبت كن.

سرباز جوان از من تشكر كرد و وارد مسجد شد. لحظاتي بعد برگشتم . گفتم:

ـ چه شد؟

باحالتي شگفت زده گفت:

ـ من سرهنگ بابايي را نديدم.

ـ پسرم! بابايي الان داخل مسجد است. تو حتماً مي خواستي يك سرهنگ را ببيني كه با لباس خلباني و درجه و نشان سرهنگي در گوشه اي دست به كمر ايستاده باشد؟  ولي بابايي اين ‌گونه نيست كه تو فكر مي كني.

سربازگفت:

ـ من كه او را نمي شناسم.

دستش را گرفتم و با هم نزد او رفتيم. شهيد بابايي ما را كه ديد برخاست و گفت:

ـ چه شده؟

گفتم:

ـ اين جوان گرفتاري دارد.

گفت:

ـ من درخدمتم.

سرباز از ديدن شهيد بابايي شگفت زده شده بود. زيرا او فرمانده پايگاه را بايك پيراهن و شلوار ساده و سري تراشيده مي ديد. من آنها را تنها گذاشتم. به گوشه اي رفتم ونشستم. از دورديدم كه شهيد بابايي دستي بر روي شانه سرباز گذاشت و از او جدا شد. وقتي كنار من رسيد از جا برخاستم. ديدم  اشك از گونه هايش سرازير است و آرام با خود حرف مي زند. به او نزديك شدم و آهسته گفتم:

ـ آقا چرا گريه مي كنيد؟

درحالي كه بعض گلويش را گرفته بود, گفت:

ـ بابا احمد!  من خيلي غافلم. خدا مرا ببخشد.

آنگاه به سرعت از مسجد خارج شد. به سربازگفتم:

ـ چه شد پسرم؟

پاسخ داد:

ـ نمي دانم . پاك گيج شده ام.

شهيد بابايي درهمان شب دستور داد كه يكي از اتاق هاي مهمانسرا را دراختيار همسر و فرزندان سرباز گذاشتند و براي آنها جيره و غذا در نظر گرفتند. فرداي آن روز به دستور شهيد بابايي موكتي  را به مهمانسرا بردم  و به آنها دادم. وقتي سرباز را ديدم گفتم:

ـ جوان هنوز هم گيجي؟

گفت:

ـ  پدر! هم گيجم و هم خوشحال. هم مي خواهم گريه كنم و هم مي خواهم بخندم.

بعد ادامه داد:

ـ  درتمام عمرم آدمي مثل او نديده ام.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده