مجموعه قصه های اسارت
(26) خائن! بخش چهارم: علی به این جا که رسید آه عمیقی کشید و با دست قطره ی اشکی را که گوشه ی چشم هایش پیدا شده بود، پاک کرد. گفتم: نفهمیدی که کی لوت داده بود؟ گفت: چرا فهمیدم. گفت: متأسفانه یکی از نیروهای ضعیف و... گفت: ابراهیم رفت سراغ اش و نصیحت اش کرد.

اما چه فایده، آب در هاون کوبیدن بود.

بدبختانه از هم شهری های خودم است و بعد از این که فهمید ما از خیانت اش با خبر شده ایم، دوباره به جمع ما وارد شد و شروع کرد به عذر خواهی کردن و بنای پشتیبانی و ندامت را گذاشتن.

همه از او دوری کردند. فقط ابراهیم پیش اش ماند و او را که گریان و زار بود، دلداری داد.

گفت: این کار تو برای بچه ها خیلی گران تما شده و دیگر بین آنها جایی نداری.

گفت: ماجرا آن روز به پایان نرسید. ظهر روز بعد با بلند شدن سوت آمار، مرا هم صدا زدند و کشان کشان به طرف اتاق نگهبان ها بردند.

گفت: البته این را هم بگویم که بار اول و دوم محل نگذاشتم. اما وقتی برای بار سوم احمد با صدای بلند، فریاد کشید، علی! از صف بیرون آمدم و به طرف اش رفتم.

در آنجا خائن کنار مترجمی به نام جلیل ایستاده بود و تا من پا به درون اتاق گذاشتم نگاهش در نگاهم پره خورد.

چند لحظه ای به سکوت گذشت.

بعد احمد فریاد زد: تو مسلمانی! تو مسلمانی!

سرم را به علامت تأیید تکان دادم.

فریاد زد: برای همین به این پیرمرد تهمت زده ای؟

من سکوت کردم و جواب ندادم.

با حرص گفت: کی گفته که او تو را معرفی کرده؟

من باز حرفی نزدم و فقط به خائن نگاه کردم و با نگاهم به او فهماندم که وای به حالت. پیش خودم این طور فکر کردم. چون دیدم جوش آورد.

سرم داد کشید: دروغ گو!

گفت: کی گفته من تو را لو داده ام؟

گفت: اگر راست می گویی بگو کی این حرف را زده؟

گفت: مدرک ات چیست؟

جواب اش را ندادم و در عوض شروع کردم به حرف زدن درباره ی بدرفتاری او و هر چه از دهانم درآمد بارش کردم.

گفتم: با بچه ها رفتار خوبی نداشته و هیچ کس از او راضی نیست.

گفتم: اگر باور نمی کنید از بقیه بپرسید.

گفتم: من با او مشکلی ندارم.

گفتم: تازه ما همشهری هستیم.

از گفتن کلمه ی همشهری شرم ام گرفت و درد سنگینی روی سینه ام نشست و یک مرتبه بغض گلویم را فشرد.

با بغض گفتم: این چه وضعی است که برای ما درست کرده اید؟

گفتم: ما دو سال است که در اسارتیم و از خانواده های خود بی خبریم.

گفتم: هیچ کدام مان سرگرمی نداریم جز این که یکی دو ساعت تو محوطه بی هدف قدم می زنیم.

گفتم: همه چیز برای ما ممنوع است.

گفتم: مگر ما از زیر بوته به عمل آمده ایم.

گفتم: اگر خودکشی گناه نبود، تا حالا هر کدام مان صد بار خودکشی کرده بودیم.

خائن درمانده و عاصی شده بود و از حرف های عربی من و نگهبان ها سر در نمی آورد.

با تشر به من گفت: آقای علی، می دانم که تو تحصیل کرده ای، اما من هم این موها را در آسیاب سفید نکرده ام.

ودستی به موهای کم پشت اش کشید.

من بدون توجه به او همچنان به زبان عربی با نگهبان ها حرف می زدم و هر چه دلم می خواست بار خائن می کردم.

همان طور که حرف می زدم احساس کردم صحبت هایم بی تأثیر نبوده است.

چون احمد شروع کرد به دلداری دادن من.

گفت: شما باید صبر داشته باشید، بالاخره آزاد می شوید.

گفت: اگر بخواهم از اهمیت صبر برایت بگویم ساعت ها طول می کشد.

گفت: از بغداد برایتان درخواست کتاب کرده ایم.

باورم نمی شد.

با خودم گفتم: یعنی این همان احمد نگهبان دیروزی است که مرا به فلک بسته بود؟

بعد دستش را به طرفم دراز کرد و آن را محکم فشرد و دستور داد مرا به سلول برگردانند.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده