حدیث عاشقان(25)
سرباز شهادت طلب ( غسل شهادت) اين خاطره از ص 93 كتاب « جانم فداي اسلام» به روايت «سرهنگ مصطفي قاسمي وقار» انتخاب شده است. من و شهيد نصر از همان ابتداي خدمت مدتي را درلشكر28, باهم بوديم. او دريگان پياده بود و من نيز دريگان مهندسي انجام وظيفه مي كردم. يك روز براي ديدن او به سنگرش رفتم. درسنگر نشسته بوديم كه يكي از فرماندهان دسته به آن جا آمد و از وجود سربازي در دسته اش كه گويا چند دسته را گشته بود و به آن دسته اختصاص يافته بود، ابراز نارضايتي مي كرد و مي گفت« اين سرباز را نمي خواهم» سروان نصر پرسيد: «چرا اين سرباز را نمي خواهي» فرمانده دسته پاسـخ داد چون بسيار سرباز كثيفي است.

او نه به پاكيزگي و نظافت اهميت مي دهد و نه به نماز و عبادت. به خاطر همين هيچ كس حاضر نيست با او همسنگر شود. جناب سروان نصر بعد از كمي فكر كردن گفت: «زنگ بزنيد, بيايد اينجا.» بعد از مدتي سرباز آمد. وقتي او را ديدم مثل اين بود كه دو ماه است آب به سرو صورتش نزده است. سروان نصر از سرباز دعوت كرد و او را نزديك خود نشاند. از سرباز امربرخود خواست كه برايش چايي بيـاورد. بعد از پايـان صحبت هـا، بالاخره قـرار براين شد,كه همان سرباز به عنوان امربر ايشان انجام وظيفه نمايد.

مدتي از اين ماجرا گذشت. حرفهاي سروان نصر بر روي سرباز, تأثير قابل ملاحظه اي گذاشته بود. سربازي كه از آب هراس داشت و در زندگي به قول خودش, تعداد حمام هايي كه رفته بود مي توانست بشمارد ـ كه البته سه مرتبه آن اجباري درارتش بود- درمدت كوتاهي آن چنان تغييري از نظرفكري كرد كه روزها در خط مقدم جبهه در رودخانه, غسل شهادت مي كرد و اوقات فراغتش را به خواندن قرآن , نماز و دعاي توسل مي گذراند. بالاخره طوري رفتار وگفتارش وحتي چهره ظاهريش تغيير كرده بود كه اگر سربازان هم دسته اي خودش او را مي ديدند, نمي شناختند.

بعد از به پايان رسيدن «عمليات بيت المقدس5» به گردان آنها, مأموريتي در كوخلان واگذار گرديد. قبل از انجام ماموريت من به همراه فرمانده لشكرـ تيمسار دادبين ـ به گردان مذكور رفتيم. مأموريت, بسيار حساس بود. حدود 600 متر آن طرف تر ازمحل استقرار گردان, تپه اي قرارداشت که نيروهـاي ما بـايد براي اجـراي صحيح و موفقيـت آميز عمليات از بود يا نبود دشمن درپشت تپه آگــاه مي شدند. با روشن شدن اين قضيه, تدبير عمليات در آن  نقطه  تغيير مي كرد. به خاطر همين فرمانده لشكر, بچه ها را جمع كرد وگفت:  ما بايد از وجود دشمن درپشت تپه اطلاع حاصل كنيم. براي اطمينان از اين مسئله بايد يك نفر به آنجا برود و اطلاعات كافي براي ما بياورد. درضمن بايد يادآور شوم كه اين مأموريت بسيار خطرناك است و احتمال شهادت, اسارت و يا مجروحيت آن نفر زياد است. هنوز حرفهاي او تمام نشده بود كه همان سرباز كه به عنوان امربر سروان نصر انجام وظيفه مي‌كرد, بلندشد و داوطلب اين‌كار شد. وقتي‌كه مي‌رفت تا جايي ‌كه چشم مي ديد, او را دنبال مي كردم. با خود مي انديشيدم كه از آن روزي كه سروان نصر با او صبحت كرده چطور شوق و اشتياق شهادت در او بيشتر شده است. همه چشم به راهش بوديم, مدت زمان زيادي از رفتنش گذشته بود. نگرانش شدم، نگاهم را تا دورترها فرستادم. ناگهان سياهي از دور به چشمم خورد. خدا خدا مي كردم خودش باشد. سياهي هرلحظه نزديكتر مي شد. جلوتر آمد آري خودش بود.  او را محكم در آغوش كشيدم بعداز كمي استراحت, تمامي اطلاعات آن منطقه را دراختيار ما گذاشت. وقتي بچه ها از او پرسيدند: چرا داوطلب انجام اين كار شدي؟ گفت:  جناب سروان نصر مرا عاشق شهادت كرده است. اما گويي به خاطر اشتباهاتي كه در قبل داشته ام اين افتخار نصيبم نمي شود.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده