ارتش در فاو
در منطقه فاو، هوانيروز از جان مايه گذاشت. با خطراتي كه ما در فاو مواجه بوديم، دل شير ميخواست كه طاقت بياورد. خلبان هاي هوانيروز در زير آن بمبارانهاي شديد دشمن و آتش سنگين توپخانه واقعاً جگر شير داشتند. خلبان اسماعيل صحتي در آن عمليات يك چشمش را از دست داد. عبدالله نجفي غوغا كرد. امثال خلبان قضات و ديگر خلبانان امان نيروهاي دشمن را بريده بودند. دشمـن تانـكهايش را به صـورت خط (دشتبان) چيده بود. خلبان صحتي فرياد مي زد : (علي هواي منو داري ؟) و شيرجه مي زد به قلب تانكها و توپ و ضد هوايي هاي دشمن كه من نفسم مي گرفت. وقتي آرايش آنها را به هم ميزد و از آن طرف بيرون مي آمد پشت سرش انفجار و دود و آتش تانكهاي سوخته بود كه به هوا مي رفت .

بخش شانزدهم: خاطرات خلبانان

 

سرهنگ خلبان عليرضا حق شناس (خلبان بالگرد كبرا)

 

يكي از زيباترين و پر حادثه ترين عملياتي كه براي من بيشترين صحنه ها را آفريد، عمليات والفجر8 بود. در آن عمليات غرورآفرين كه مشترك با سپاه پاسداران انجام شد، توانستيم شهر فاو را تصرف كنيم.وسعت منطقه عمليات بسيار وسيع بود و ما توانستيم از تمام امكانات و وسايل پرنده اي كه در اختيار داشتيم به نحوشايسته استفاده كنيم.

در عمليات والفجر8 از وجود بالگردهاي كبرا براي پشتيباني آتش سنگين، از بالگردهاي 214 و شنوك براي ترابري تجهيزات و هلي برن نيروها و تخليه مجروح، و از بالگردهاي 206 براي شناسايي دشمن استفاده گرديد كه در هر سه مورد موفق بوديم.

در مقابله با موفقيت ما ، دشمن نيز سنگين ترين فعاليت را براي هواپيماهايش اختصاص داده بود. حجم زياد پرواز ، بمبارانهاي پي در پي و تعقيب و گريز با بالگردهاي ما از نكات پر حادثه والفجر8 مي باشد. به عنوان نمونه در يكي از پروازها بيش از يك ساعت، چند هواپيماي جنگده دشمن از صحراي جفير تا دارخوين و انتهاي آبادان در تعقيب ما بودند كه با ترفند و مانور از رگبار و موشك هاي آنها جان به در برديم.

در همان عمليات بود كه يك فروند از جنگنده هاي مدرن دشمن به‌وسيله بالگردهاي كبرا سرنگون شد و اين در تاريخ جنگ بي سابقه است.

نكته ديگر عملكرد هوانيروز در عمليات والفجر8 در كنار هلي‌برن، تخليه مجروحان با بالگردهاي 214 و شنوك بود كه در سريع‌ترين زمان ممكن از مناطقي با نام باغچه هاي 1 الي 9 انجام مي‌گرفت .

پس از خاتمه جنگ، به كرات اتفاق افتاده است كه در ملاقاتهاي حضوري و يا با تلفن با من تماس گرفته‌اند كه من نجات يافته هوانيروز در عمليات والفجر8 هستم، در حالي كه حتي اين اشخاص را نمي‌شناسيم .

 سرهنگ خلبان بهرام كاظمي (خلبان بالگرد شنوك)

 

عمليات والفجر8 در جنوب آبادان انجام شد. در آن عمليات تيم هاي هوانيروز در مناطق مختلفي مثل (دارخوين ـ چنانه ـ عين خوش ـ جراحي ـ اهواز ـ باغچه هاي يك الي 9) مستقر بودند .

محل استقرار ما با (2 فروند بالگرد شنوك ـ 2 فروند 214 ـ 4 فروند كبرا) در بيمارستان علي‌ابن‌ابيطالب بود.وظيفه ما روزها حمل و ترابري نيرو و مهمات و آذوقه به جنوب آبادان و در بازگشت تخليه مجروحان و شهدا به بيمارستان الزهرا و ديگر بيمارستانهاي شهرهاي اهوازودزفول و بود.

در كنار اين اقدامات در منطقه چويبده آبادان هم عمليات انجام مي داديم. در آن منطقه آب همه جا را گرفته بود.شبها با (جزر) بالا مي آمد و روزها با (مد) پائين مي رفت.ديدبانهاي دشمن پروازهاي ما را به‌علت وجود دشت صاف بدون استثنا مي‌ديدند.هيچ گونه تپه ماهوري وجود نداشت و هر چند هم در سطح پايين پرواز مي‌كرديم باز هم از ديد آنها مخفي نمي مانديم.شروع پرواز ما در صبح مصادف با گزارش ديدبانهاي دشمن و فعال شدن توپخانه آنها بود ، ولي چون منطقه هم آب و لجن بود، انفجار توپ و گلوله ها فقط موجب پراكندن آب و لجن مي شد و خوشبختانه تركش ها جذب زمين مي گرديد .

در عمليات والفجر8 بيشترين حجم پرواز تيم ما در تخليه مجروح بود.مجروحان و شهدا را از خط مقدم به عقب مي آوردند و مجروحان پس از درمانهاي اوليه در بيمارستان علي ابن ابيطالب ، توسط بالگردهاي ما به بيمارستان بقايي در اهواز و ديگر بيمارستانها ترابري مي شدند .

يكي از روزها كه در حين اجراي مأموريت بوديم، اطلاع دادند كه بيمارستان الزهرا هدف بمباران شيميايي واقع شده و تعدادي از نيروها و مجروحان شيميايي شده اند.با وجود اينكه ماسك همراه نداشتيم، سريع خود را به بيمارستان رسانديم.مي دانستيم كه الزهرا بخش شيميايي ندارد و اگر دير برسيم فاجعه به بار مي آيد. مجروحان زياد بودند و درنگ جايز نبود.تا پاسي بعد از غروب در پروازهاي متعدد مجروحان را تخليه كرديم.شب همان روز اين بلا به سر خود ما هم نازل شد.در سنگر بوديم كه با انفجار شديدي بيرون آمديم.با استشمام بو فهميديم كه بمباران شيميايي بوده است.آن شب من و تعدادي از نيروهاي هوانيروز نيز شيميايي شديم. در مجموع در عمليات والفجر8 هوانيروز بسيار موفق عمل كرد .

 سرهنگ خلبان علي علينقي پور (خلبان بالگرد 214)

من يك عكس در آلبومم دارم كه در آن 8 نفر شهيد وجود دارد. خلبان نصير رادفر، خلبان محرم نژاد، خلبان عين علي طلب و چند نفر از نيروهاي فني هوانيروز كه همه در جنگ شهيد شده‌اند. هر وقت به آن عكس نگاه مي‌كنم فقط مي‌گويم خدا بيامرزدشان و آلبوم را بي حوصله مي بندم .

از پايگاه هوانيروز تهران پرواز كردم تا در عمليات فاو شركت كنم. همراه بالگرد من چندين بالگرد هم بودند. در پايگاه هوانيروز مسجد سليمان تجديد سوخت كرديم و خود را به خسروآباد آبادان رسانديم. در آن عمليات من بيش از 80 ساعت پرواز تخليه مجروح و كمك رساني داشتم. باسنم تاول زده بود و از سوزش تاولها در موقع نشستن روي صندلي بالگرد فريادم به آسمان مي رفت. مي خواستم پرواز نكنم اما با ديدن وضعيت مجروحان دوباره نيرو مي گرفتم و بخودم مي گفتم درد تو از درد آنها بيشتر نيست .

من در يكي از نقاط تخليه مجروح به نام (باغچه 5) اقدام به تخليه مجروحان و شهدا به بيمارستانهاي ماهشهر و اهواز مي كردم. آن قدر در آن منطقه پرواز كرده بودم كه وقتي نزديك ماهشهر با برج فرودگاه تماس مي‌گرفتم مي گفتند : «علي جان خودتي ؟ بيا بشين اشكالي نيست» .

در منطقه فاو، هوانيروز از جان مايه گذاشت. با خطراتي كه ما در فاو مواجه بوديم، دل شير مي‌خواست كه طاقت بياورد. خلبان هاي هوانيروز در زير آن بمبارانهاي شديد دشمن و آتش سنگين توپخانه واقعاً جگر شير داشتند. خلبان اسماعيل صحتي در آن عمليات يك چشمش را از دست داد. عبدالله نجفي غوغا كرد. امثال خلبان قضات و ديگر خلبانان امان نيروهاي دشمن را بريده بودند. دشمـن تانـكهايش را به صـورت خط (دشتبان) چيده بود. خلبان صحتي فرياد مي زد : (علي هواي منو داري ؟) و شيرجه مي زد به قلب تانكها و توپ و ضد هوايي هاي دشمن كه من نفسم مي گرفت. وقتي آرايش آنها را به هم ميزد و از آن طرف بيرون مي آمد پشت سرش انفجار و دود و آتش تانكهاي سوخته بود كه به هوا مي رفت .

 سرهنگ خلبان نادر پاويز (خلبان بالگرد 214)

در عمليات والفجر8 تيم هايي از هوانيروز در مناطق چنانه و عين خوش مستقر بودند. اين تيم ها شامل نيروهاي فني پروازي و بالگردهاي مختلف (شنوك 214 206 ـ كبري) مي شدند كه وظيفه داشتند؛ ضمن اجراي آتش و درگيري با دشمن نسبت به تخليه مجروحان و شهدا ، تداركات نيروي انساني و مهمات و آذوقه رزمندگان را هم به مناطق عملياتي برسانند .

در يكي از روزهاي عمليات، از تيم ما كه در چنانه مستقر بود ، براي تخليه مجروحان فاو كمك خواستند. در آن روز هم پرواز من خلبان عطاءالله شادمان بود. وظيفه ما پرواز از چنانه به فكه و حمل مجروحان به پايگاه دزفول و بيمارستان شهيد كلانتري بود. مجروحان ضربه مغزي را هم مي بايست به بيمارستان اهواز منتقل مي‌كرديم .

در آن روز هوا باراني بود. عراق اقدام به حمله از طريق فكه كرده بود. ما هم در حالي كه باران به شدت مي‌باريد و ابر و مه غليظي منطقه را گرفته بود به پرواز در آمديم. در آن مناطق آن قدر پرواز كرده بوديم كه اين جور مسائل مشكل خاصي برايمان به وجود نمي آوردند .

تخليه مجروحان سه روز ادامه پيدا كرد. در آن مدت از صبح تا غروب آنچنان خلبان و كادر فني درگير تخليه و كار بودند كه فرصت سر خاراندن نداشتند. مشكل ما بيشتر وجود هواپيماهاي دشمن بودند كه در مسير رفت و برگشت موي دماغمان مي شدند. بمباران آنها بي وقفه ادامه داشت و ما هم نترس به كارمان ادامه مي داديم. اما در كنار آن بمبارانها سه فروند هواپيماي دشمن هم بودند كه صبـح و عصر سر ساعت معين مي آمدند و بمباران مي كردند و ضربه مي زدند و مي رفتند. بيشتر از همه عمليات اين سه فروند بود كه بد داغي روي دل ما گذاشته بودند و هيچ وقت هم هدف واقع نمي شدند .

عصر روز سوم خسته و كوفته از عمليات و تخليه به عين خوش بازگشتم و بالگرد را در گوشواره‌اي فرود آوردم. موتور را خاموش كردم و در حال بررسي كتاب پرواز بودم كه صداي كروچيف (خدمه پروازي) از بيرون در گوشم نشست : «نادر بيا پايين صداي هواپيما مي آيد» .

با نگاه از در نيمه باز به او گفتم : «ملخ كه ايستاد مي آيم ». و با اطمينان از توقف ملخ از بالگرد پياده شدم و كنار خاكريز گوشواره بي حال نشستم.كروچيف درست گفته بود.صداي هواپيما از سمت راست به گوش مي‌رسيد و مي دانستيم كه همان هواپيماهاي بزن و در رو هستند. ضمن برخاستن به ديگر افراد گفتم:

از بالگرد دور شويد كه اگر بمباران كردند،آتش نگيريم. آمديم درپشت گوشواره نشستيم و چشم دوختيم به هواپيماهاي دشمن كه حالا به وضوح در آسمان پيدا بودند. همانطور كه مانور آنها را نگاه مي كردم چشم به آسمان بالاي آنها دوختم و با همان خستگي گفتم : «خدايا يك جوري كه خودت ميداني روي اينها را كم كن كه بد جوري ما را چزانده اند.آخر اين نمي شود كه روزي دو مرتبه ما را بمباران كنند و هيچوقت هم هدف قرار نگيرند» .

خدا خودش شاهد است ، هنوز درد دلم تمام نشده بود كه يك مرتبه دود آتش از دم و بدنه يكي از هواپيماها بيرون زد و تعادلش بهم خورد و به زمين سقوط كرد. با وجود اينكه مسافت ما تا سقوط دور بود، اما چنان به زمين اصابت كرد كه صداي برخورد و متلاشي شدن آن هم بگوش ما رسيد بچه ها با ديدن اين صحنه از جا برخاستند و يكي از آنها به من گفت ، نادر بلند شو برويم سنگر، وضع دارد وخيم مي شود!

من كه هنوز در كيف و حال سقوط هواپيما بودم، معترض گفتم : «من تازه، يك كم دلم خنك شده نترس الان تماس مي‌گيرند كه بيائيد خلبانش را تخليه كنيد .» با اصرار بچه‌ها به سنگر رفتم. در حال باز كردن بند پوتين بودم كه تلفن قورباغه اي زنگ زد و خبر دادند (پرواز كنيد سمت رودخانه دويرج و خلبان را كه دستگير كرده ايم تخليه كنيد) .

با پروازي سريع خود را به منطقه اي كه گفته بودند، رسانديم. خلبان عراقي را بيهوش و زخمي روي برانكادر خوابانده بودند. او را داخل بالگرد گذاشتند و ما به عين خوش پرواز كرديم.وقتي كنار برانكادر همراه او به بيمارستان لشكر ميرفتم با ديدن ناخن هاي بلند و سر و وضع كثيف و فلاكت بارش بي اختيار خنده ام گرفت و به خودم گفتم : (اين هم مثل ما در به دره).

داخل بيمارستان وقتي پزشك آمد بالاي سرش وضعيتش را از او پرسيدم. دكتر گفت ؛ وخيم است و بايد به بيمارستان اهواز تخليه شود. ضربه مغزي شده.به او گفتم « اگر اينطور است تا شب نشده او را به اهواز منتقل كنيم ».

دكتر گفت :‌ خير ، فرمانده لشكر گفته بايد بهوش بيايد تا از او بازجويي كنيم .

سريع خود را به فرمانده لشكر رساندم و گفتم : اين خلبان كه قادر به مصاحبه نيست ، اگر زمان بگذرد و هوا تاريك شود، ما قادر به پرواز نيستيم و او خواهد مرد .اجازه دهيد او را به بيمارستان اهواز برسانيم. فرمانده لشكر در مقابل منطق من تسليم شد و من از اينكه با برداشت از تعاليم خوب اسلامي توانسته بودم جان خلباني را هر چند دشمن نجات دهم و شبانه او را به بيمارستان برسانم، بر خود مي‌باليدم .

منبع: ارتش در فاو، اسدی، هیبت الله، 1389، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده