هفت آذر، یک روز فراموش نشدنی
این عملیات نزدیک به دوساعت طول کشید و هنگامی که دیگر ناامید شده بودیم و فکر می کردیم آنها نخواهند توانست ما را پیدا کنند یکی از بالگردها به طرف ما آمد و ما با تکان دادن دست و علامت دادن سعی کردیم او را متوجه خود کنیم و خوشبختانه خلبان بالگرد ما را دید و به بالای سرمان آمد.از اسیر عراقی خواستم که اول او به بالا برود ولی قبول نمی کرد و می گفت اول من بالا بروم. بنابراین اول جنازه را بالا فرستادیم و سپس من بالا رفتم.

دریادار دوم بازنشسته ناصر سرنوشت

بخش دوازدهم :رفع تشنگی

یکی از اتفاقات جالب در این شب، این بود که نیمه های شب در حال شنا جسم سختی به پایم خورد و یکباره برای چند لحظه درد شدیدی در سراسر پاهایم پیچید و در یک آن تصور کردم کوسه پایم را زده است.

 در کمال یأس و ناامیدی پاهایم را حرکت دادم، متوجه شدم پاهایم حرکت می کند، کمی در اطرافم و در زیر آب جست و جو کردم و متوجه شدم جسمی که به پایم اصابت کرده، یک کارتن بود ( معمولاً در قایق های نجات یک کارتن غذا شامل کنسرو و شکلات و یک کارتن محتوی آب وجود دارد) وقتی با کارتن مواجه شدم موجی از شادی وجودم را در برگرفت و گمان می بردم که کارتن باید محتوی غذا باشد.

کارتن را به سختی روی سطح آب آوردم. ولی با کمال تأسف متوجه شدم که این کارتن محتوی آب است. ولی باز هم جای خوشبختی بود چون می توانستیم مقداری آب به مجروح بدهیم. برای باز کردن کارتن بیش از نیم ساعت تلاش کردیم و پس از باز شدن آن، در حدود سی، چهل قوطی آب در سطح دریا شناور شد.

صدای برخورد قوطی ها در آن شب ظلمانی و ساکت دریا مانند صدای ناقوس در گوش هایمان می پیچید. مشکل بزرگ بعدی باز کردن در قوطی بود و برای این کار وسیله ای نداشتیم. برای حل این مشکل از اسیر عراقی هم کمک خواستیم و یکی دو ساعت تمام تلاش کردیم، با مشت به قوطی کوبیدیم تا باز شود.

برای من خیلی مهم بود که بتوانیم قوطی را باز کنیم. زیرا مسئله بزرگی که من را نگران می کرد این بود که ممکن است اسیر عراقی از فرط تشنگی از آب دریا بخورد و اگر این کار را می کرد بعد از گذشت چند ساعت دچار جنون آنی می شد و ممکن بود در آن حالت ما را مورد حمله قرار دهد. به همین دلیل فاصلۀ منطقی را با او رعایت می کردم.

 بعد از تلاش طاقت فرسا و خسته کننده، قوطی را بار آخر از دست او گرفتم و به زیر آب بردم و با استفاده از پا و مشت آن قدر به قوطی کوبیدم تا سوراخی در ته آن ایجاد شد و آب به صورت قطره قطره از آن خارج شد. ابتدا چند دقیقه ای قوطی را بالای دهان مصدوم ایرانی قرار دادیم تا گلویی تازه کند و پس از آن قوطی دست به دست در گردش بود. نزدیک سحر بود که احساس کردم از مصدوم همراهانم صدایی در نمی آید.

 به او نزدیک شدم و با کمال تأسف متوجه شدم که بر اثر سرما و خونریزی شدید، به شهادت رسیده و چشم و دهانش همچنان باز مانده است. هنگام سحر بود، من مانده بودم، یک جنازه و یک اسیر.

در روشنایی شیری رنگ صبح صدای غرش چند فروند هواپیما را شنیدم که از بالای سرمان در ارتفاع خیلی زیاد رد شدند. ساعت0700 صبح، آفتاب کامل بالا آمد، کمی گرم تر شدیم و این خود موجب تقویت روحیه و انرژی ما گردید و با سرعت بیشتری به شنا ادامه دادیم. با سمت گیری از خورشید، مسیر را به سوی واحد های خودمان ادامه می دادیم. با محاسبه ای که نزد خودکرده بودم، اگر برای نجات ما اقدامی نمی شد، می بایست چهل و هشت ساعت دیگر شنا می کردیم تا به تأسیسات ایران برسیم.

ساعت1200 وضع دریا دگرگون شد و موج های پی در پی ما را به گوشه ای دیگر پرتاب کرد. تمام سعی ما بر این بود که به زیر آب نرویم و در این موقع بود که اسیر عراقی اشاره کرد که صدای بالگرد از دور شنیده می شود. البته ما در طول روز هر چه می یافتیم به قایق متصل می کردیم تا دید از بالا بیشتر شود، در طول مسیر با جنازه های تعداد زیادی عراقی برخورد کردیم که بدنشان سالم بود و این نشان می داد که توانسته بودند مدت زیادی خودشان را در آب حفظ کنند.

جلیقه های نجات را از تن اجساد بیرون آوردیم و برای بزرگتر کردن سطح دید از آنها استفاده کردیم. کمی از ساعت1200 گذشته بود که دو فروند بالگرد از دور نمایان شدند. متأسفانه بالگرد ها در مسیری موازی با ما در فاصلۀ پنج تا شش مایلی سرگرم عملیات تجسس بودند.

این عملیات نزدیک به دوساعت طول کشید و هنگامی که دیگر ناامید شده بودیم و فکر می کردیم آنها نخواهند توانست ما را پیدا کنند یکی از بالگردها به طرف ما آمد و ما با تکان دادن دست و علامت دادن سعی کردیم او را متوجه خود کنیم و خوشبختانه خلبان بالگرد ما را دید و به بالای سرمان آمد.

 از اسیر عراقی خواستم که اول او به بالا برود ولی قبول نمی کرد و می گفت اول من بالا بروم. بنابراین اول جنازه را بالا فرستادیم و سپس من بالا رفتم.

هنگامی که من بالا می رفتم چون لباسی که بر تن داشتم خیس بود، بر اثر چرخش ملخ های بالگرد ناگهان یک حالت انجماد در بدنم ایجاد کرد، در یک لحظه تصمیم گرفتم دوباره خود را به داخل آب بیندازم، ولی ناگهان احساس کردم زیر پایم سفت شده است و خود را در درون بالگرد یافتم و بالافاصله یکی از افراد بالگرد مرا در داخل پتو پیچید و من در آغوش او از حال رفتم.

زمانی که بالگرد روی زمین نشست به هوش آمدم و دیدم که در بالگرد تعداد زیادی اسیر عراقی است و تنها ایرانی زنده در آن به جز خدمۀ بالگرد، من بودم. از این لحظه به بعد برایم مهم این بود که آن اسیر عراقی که به گروه ما کمک فراوانی کرده بود، در ردیف سایر اسرای عراقی قرار نگیرد و با او مانند دیگران رفتار نشود و از کمک های لازم به او مضایقه نشود.

وقتی بالگرد به زمین نشست، گروه زیادی از دوستان باور نمی کردند که من زنده ام، البته بدنم دیگر متلاشی و پوست تنم فاسد شده بود. بعد از رسیدن به پایگاه، من و آن اسیر عراقی به بیمارستان اعزام شدیم و توانستیم اطلاعات زیادی از عراقی ها به دست آوریم. بعد از این که تا حدودی بهبود یافتم به دیدار سایر افرادی که در آب با ما گرفتار شده بودند و بالگرد در روز اول آنها را به ساحل انتقال داده بود رفتم.

خوشبختانه تمامی آنها سلامتی خود را به دست آورده بودند، به جز یکی از افسران که به دلیل ضربۀ مغزی شهید شده بود. بی تردید این شهیدان نقشی عظیم در کسب بزرگترین پیروزی دریایی جمهوری اسلامی ایران داشتند. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده