مجموعه قصه های اسارت
(26) خائن! بخش سوم: هر لحظه که می گذشت خشم آنها بیشتر می شد و ضربه های کابل را محکم تر فرود می آوردند. بعد برای این که مرا بیشتر بترسانند پتویی را روی سرم انداختند. این بار تنها به کف پاهایم نمی زدند. شلاق های شان بالا می رفت و پایین می آمد و به هر جای بدنم می نشست: پاهایم، دست هایم، شکم ام، سینه ام، سر و گردنم.

اما این کارشان هم فایده ای نداشت. چون من تصمیم گرفته بودم حرفی نزنم و موقعی که آنها مرا کتک می زدند، فکر و ذکرم پیش خدا بود و او دهانم را قفل کرده بود و حرفی از آن بیرون نمی آمد.

وقتی از این کار هم نتیجه ای نگرفتند، به سرشان زد که شوک الکتریکی به پاهایم وصل کنند.

موقعی که شوک را به پاهایم وصل کردند، از شدت ضعف نفسم به شماره افتاد و ناگهان به حال اغماء رفتم و بدنم تکان نخورد، در همان حال احساس کردم یوگی از روی سینه ام بلند شد.

فریاد کشید: والله مات! والله مات! (والله مات: به خدا مرد)

وقتی به خودم آمدم دیدم حسابی خیس شده ام، فهمیدم وقتی از حال رفتم، آب رویم ریخته اند و مرا به هوش اورده اند. تا به هوش آمدم وحود مثل جن بالای سرم ظاهر شد.

گفت: علی اگر بخواهی حرف نزنی، هر روز همین برنامه ات است. بعد هم مرا درب و داغان به سلول برگرداندند.

آن روز گذشت و من خدا را شکر کردم که هر چه بود تمام شد و من از آزمایش سربلند بیرون آمدم.

اما من اشتباه می کردم.

فردای آن روز ساعت10 صبح که حسابی حالم گرفته بود و به دیوار سلول تکیه داده بودم، یکی از بچه ها  به طرفم آمد.

گفت: وحود احضارت کرده!

گفتم: کجاست؟

گفت: پشت سلول

به هر جان کندنی بود از جا بلند شدم و لنگ لنگان به طرف در سلول به راه افتادم. در بین راه همه اش به این فکر می کردم:

-که باز چه خبر است؟

-این بار چه بلایی می خواهند سرم بیاورند؟

وقتی به آنجا رسیدم دیدم روی صندلی نشسته است و پاهایش را روی هم انداخته است.

نزدیک اش شدم.

گفت: همین جا روبه روی من بشین.

و با دست به زمین سیمانی ای اشاره کرد که از شدت گرمای آفتاب داغِ داغ بود.

روبه روی اش نشستم و نگاهم را به دیوار پشت سر او دوختم.

نگاهم طوری بود که از وحود می گذشت، اما توجهی به او نداشت.

وقتی بی توجهی مرا دید، بیشتر عصبانی شد و شروع کرد به فحش دادنم و تهدیدم کرد که چنین و چنان ات می کنم.

من که دیگر آب از سرم گذشته بود و پی همه چیز را به تنم مالیده بودم، لب از لب باز نکردم و همان طور خیره ی دیوار پشت سلول شدم.

می دانستم سکوت من او را کلافه می کند. همین طور هم شد، سکوتم دیوانه اش کرد: پای راستش را بالا برد و محکم به صورت ام کوبید.

دهان ام پر خون شد و قطره های خون از چانه ام سرریز کرد و روی تن لختم ریخته شد و نقش های مختلفی ساخت.

برای یک لحظه سرم ناگهان پایین آمد و نگاهم به نقش هایی از خون افتاد که روی تنم به وجود آمده بود.

با خودم گفتم: این نقش ها، راه هایی است که با خون ساخته شده راه من همین است و به خدا توکل کردم.

وحود به این هم اکتفانکرد، دستور داد تا مرا به اتاق نگهبان ها ببرند. هنوز پا به درون اتاق نگذاشته بودم که سر و کله ی خودش هم پیدا شد و چند نفری شروع کردن به سؤال پیچ کردن من.

آنها می پرسیدند و من سکوت می کردم. دیدند فایده ای ندارد.

فلک ام کردند و تا می خوردم کف پاهای زخم و زیلی ام را به باد کابل گرفتند.

من هر چند دقیقه یک بار از حال می رفتم و آنها با پاشیدن آب به سر و صورتم دوباره مرا به حال می آوردند و به باد کتک می گرفتند.

این کار هم راضی شان نکرد. چون فایده ای برایشان نداشت. زبان من را قفلی زده بودند که باز کردن آن به دست آنها ممکن نبود. قفلی که به نظر من خدا بر آن زده بود و نه آنها و نه هیچ کس دیگری نمی توانست آن را باز کند.

صبح، ظهر شد و ظهر، غروب و آنها فقط مرا کتک می زدند.

نه آبی به من می دادند و نه تکه نانی که از گرسنگی نمیرم.

ضعف و ناتوانی آن قدر به تن بیمارم فشار آورد که دچار تهوع شدم و بالا آوردم.

آنها با دیدن وضعیت ام بالاخره دست از سرم برداشتند و مرا برگرداندند. اما نه به سلول، بلکه به اتاق دو

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده