هفت آذر، یک روز فراموش نشدنی. ناخدا یکم تکاور بازنشسته ناصر سرنوشت
بخش یازدهم: ترس از اسیر همراه برای این که سرما مرا از پا نیندازد، هر چند دقیقه یک بار به زیر آب می رفتم تا گرم شوم. وقتی از آب خارج می شدم، به علت وزش باد، سرم یخ می کرد و در طول مسیر ناگزیر بودم که هر لحظه با اسیر عراقی صحبت کنم و سعی درشناخت روحیه او و تحت نظارت قرار دادن مداوم وی داشتم زیرا امکان داشت در صورت غفلت از او مورد حمله اش قرار گیرم.

 یکی از مسایلی که با هم در دل دریا صحبت می کردیم، موضوع جنگ تحمیلی عراق با ایران بود. از او پرسیدم که به چه دلیل عراق به ایران حمله کرده است در صورتی که ما مسلمان هستیم، شما هم مسلمان هستید؛ پس چرا با اسرائیل نمی جنگید؟ به بعضی از سؤال ها پاسخ می داد و گاهی هم که پاسخی نداشت، سکوت می کرد. می گفت: به ما فشار وارد می شود تا با شما بجنگیم، وگرنه خودمان انگیزه ای برای جنگ نداریم.

هنگام صحبت، پیشروی ما ادامه داشت زیرا ناچار بودیم که مداوم در تحرک باشیم. شاید بدانید که خلیج فارس دارای ماهی های گوشت خوار فراوانی است. اگر در نقطه ای از آب به طور ساکن قرار بگیرید و حرکتی نداشته باشید، مورد حملۀ این ماهی های گوشت خوار قرار می گیرید و گوشت تن شما را تکه تکه خواهند کرد. مشکل دیگر در این منطقه وجود کوسه ها بود و خوشبختانه من در این زمینه آگاه بودم که چه باید کرد و راه مقابله با این حیوانات دریایی را می دانستم.

 تنها راه نجات، حرکت بود و اگر حرکت می کردیم هیچ موجود زنده ای قادر نبود به ما حمله کند و یا حتی نزدیک شود. چون کوسه به طور کلی از هر جسم بزرگی که در سطح آب حرکت داشته باشد می ترسد، مگر این که خیلی گرسنه باشد. در این مدت به اسیر عراقی نیز یادآوری کردم که چگونه در صورت دیدن بالگرد به آن علامت بدهد. خودم قطعه ای شبرنگ مانند را از بدنۀ قایق جدا کرده و به کمرم بسته بودم تا در صورت پیدا شدن بالگرد به آن علامت دهم.

هر چه به صبح نزدیک تر می شدیم، سرما هم بیشتر می شد. از سوی دیگر دو روز بود که غذا نخورده بودیم و دیگر انرژی چندانی در بدن نداشتیم. تنها نیروی ایمان به پروردگار و لطف خداوند موجب می شد به شنا ادامه دهم.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده