مجموعه قصه های اسارت
(26) خائن! بخش دوم: ناگهان یکی از نگهبان ها به نام (وحود) که یهودی بود، به قصد کتک زدن من به طرفم یورش آورد که یکی دو نفر دیگر مانع اش شدند. یکی از نگهبان ها گفت: صبر کن تا جوانب جرم اش را بررسی کنیم. چون می دانستم که نباید عربی جواب بدهم، وانمود کردم که زبانشان را نمی دانم. آنها هم برای تکمیل کردن بازجویی، مرا همراه نگهبانی به دنبال مترجم فرستادند. هنوز به اتاق خدمات نرسیده بودم که به احمد برخورد کردیم.

پرسید: کجا؟

نگهبان گفت: می روم مترجم بیاورم.

احمد گفت: نیازی به مترجم نیست.

مجبور شدیم دوباره به اتاق نگهبانی برگردیم.

احمد به بقیه نگهبان ها گفت: این از تحریک کننده های سلول اسرا است.

گاوم زایید. مسأله دفترچه کنار گذاشته شد و موضوع بدتری به میان آمد.

موضوعی که می توانست کلک مرا بکند.

هر کدام از نگهبان ها سؤالی می کرد و قبل از این که جوابی بگیرد به طرف من حمله ور می شد.

در همین گیر و دار سر و کلۀ مترجم هم پیدا شد.

مترجم از تسلط من به زبان عربی خبر داشت.  برای همین سعی می کرد با اشاره به عراقی ها بفهماند تا در حضور من حرفی نزنند.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که نگهبان دیگری از راه رسید و یک راست به طرف من آمد و چشم در چشم ام دوخت.

فریاد زد: تو را می کشیم.

من هم زدم به سیم آخر.

گفتم: مرگ بهتر از این زندگیست که شما برای ما درست کرده اید.

نگهبان تازه وارد جری تر شد و به طرفم حمله کرد و شلاق اش را بالا برد که یکی دیگر در هوا دستش را گرفت.

بعد وحود به طرفم آمد.

گفت: اسمت چیست؟

گفتم: علی

پوزخند زد و سر تا پایم را برانداز کرد

گفت: دو تکه ات می کنم.

گفت: از برخوردی که با جمال کردیم خبر داری؟

جمال یکی از بچه های سلول ما بود که او را عراقی ها حسابی شکنجه کرده بودند.

گفت: مگر این که واقعیت را بگویی

گفت: بلایی به سرت می آوریم که پیش بلایی که به سر جمال آوردیم هیچ است.

وقت ناهار شد و نگهبان ها یکی یکی برای کوفت کردن زهرمارشان بیرون رفتند و مرا به حال خودم گذاشتند تا فکر کنم و بعد که برگشتند حقیقت را به آنها بگویم.

همه رفتند و فقط مترجم که نامش حسن بود، پیش من ماند.

سرم که خلوت شد رفتم تو فکر که چه کسی مرا لو داده است؟

هر چه فکر کردم کسی به نظرم نرسید.

برای همین روبه حسن کردم.

پرسیدم: کی مرا معرفی کرده است؟

حسن در حال گذراندن دوره توبه و ندامت به دلیل خیانت به هم وطن های خود بود. به خاطر همین سکوت کرد.

یک ساعتی گذشت و دوباره سر و کله ی نگهبان ها پیدا شد.

وحود نگهبان یهودی هنوز از گرد راه نرسیده بود که به طرفم آمد.

پرسید: تصمیمت را گرفتی یا نه؟

گفت: اگر راستش را بگویی کاری با تو نداریم و گرنه خودت می دانی!

پرسید: در سلول شما نماز خوانده می شود؟

پرسید: نماز جماعت هم که انگار بر پا می کنید؟

گفت: تو فقط به ما بگو امام جماعت تان کیست؟

در آن لحظه خیلی ناراحت بودم و حسابی کلافه شده بودم.

بغضم گرفت و نفسم از شدن ناراحتی به شماره افتاد.

تصمیم گرفتم خودم را به بی خبری بزنم.

گفتم: من کاری به دیگران ندارم.

گفتم: من نمازم را فرادا می خوانم.

حرفم را باور نکرد. نه او و نه بقیه ی نگهبان ها.

وحود دستش را بالا برد و سیلی محکمی به گوش ام زد که برق از چشم هایم پرید. بی همه کس دستش سنگین بود و سیلی اش آن قدر محکم بود که سرم گیج رفت و برای یک لحظه پرده سیاهی جلوی چشم هایم را گرفت و صدای ضربه اش تا مغز استخوانم نشست.

فریاد کشید: دروغ گو!

نعره زد: تو امام جماعت را نمی شناسی؟ هان!

بعد چند نفری پاهایم را به نیمکت درون اتاق محکم بستند و کف آن را بالا گرفتند و یوگی چاق و گنده روی سینه ام نشست و بقیه هم تا جایی که می توانستند کف پاهایم را با ضربه های کابل تکه پاره کردند.

بعد از زدن هر چند ضربه ی کابل به من فرصت می دادند که به آنها حقیقت را بگویم.

من همچنان سکوت کرده بودم و حرفی نمی زدم…

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده