هفت آذر، یک روز فراموش نشدنی
اما متأسفانه در یک لحظه جریان آب عوض شد. یعنی آب دریا که در حالت «جزر» بود به «مد» تبدیل شد و جریانی که به پیشروی ما کمک می کرد درست برعکس شد. هر چه شنا می کردیم که به پیش برویم فاصله مان بیشتر می شد و هر لحظه از چراغ دریایی بیشتر دور می شدیم تا این که بار دیگر خود را در منطقه ای یافتیم که چند ساعت قبل در آنجا بودیم.

ناخدا یکم تکاور بازنشسته ناصر سرنوشت

بخش نهم: اقدام برای نجات

در این لحظه متوجه شدم که دو نفر دیگر از افراد ایرانی در داخل یک قایق نجات هستند. با شنا به طرف آنها رفتیم، ولی هر چه به طرف آنها شنا می کردیم به علت وزش باد شدید فاصلۀ ما با آنها بیشتر می شد. بعد از مقداری کوشش بی حاصل با فریاد از آنها خواستیم که از پاروهای داخل قایق استفاده کنند و به سوی ما بیایند، ولی این طور به نظر می آمد که آنها به دلیل وضع نامساعد روحی که داشتند، دست و پایشان را گم کرده و بر عکس پارو می زدند.

 در آن لحظه فکر کردم شاید آنها از اسرای عراقی هستند. متأسفانه نتوانستیم خود را به قایق آنها برسانیم و ناچار به بقیۀ افراد پیوستیم. البته بعد ها معلوم شد، سرنشینان قایق مذکور ایرانی بودند که توسط بالگرهای «هوادریا» نجات یافتند.

بعد از پیوستن به بچه های دیگر، دو نفر دیگر از گروه را دیدم که قادر به شنا کردن بودند. از آنها خواستم که قسمت عقب قایق نیمه سوخته را حمایت کنند تا از پراکندگی افراد جلوگیری شود. چون نجات گروهی افراد بیشتر میسر بود تا نجات فردی ایشان، البته تعداد افرادی که روی آب مانده بودند حدود 16 نفر می شدند که برخی از آنها دچار نقص عضو، پارگی اعضای بدن و شکستگی شده بودند یکی از این افراد چشم چپش از حدقه بیرون زده بود و با هر حرکت موج بالا و پایین می رفت.

خلاصه بعد از این که بچه ها را جمع کردیم، به زیر قایق رفتم و طناب مخصوص قایق که در زیر آن قرار دارد را پیدا کردم و آن را با خودم در دست گرفتم. با بچه ها صحبت کردم که ما فاصله چندانی با چراغ دریایی نداریم. اگر قدری مقاومت و استقامت به خرج دهیم می توانیم خودمان را به چراغ دریایی برسانیم و نجات یابیم. این را یقین داشتم، زیرا پیش از این ساعت ها با بالگرد روی منطقه پرواز کرده بودم و می دانستم که نزدیکترین چراغ دریایی کجا قرار دارد.

برای ما خیلی مهم بود که خود را به چراغ دریایی برسانیم، زیرا قایق نیم سوخته ای که به آن اتکا کرده بودیم و نقطۀ امید ما برای حمل مجروحان بود به دلیل داشتن سوراخ چندان مورد اعتماد نبود. بادش در حال خالی شدن بود و هر لحظه امکان داشت به زیر آب فرو رود. در آن صورت نمی توانستیم یکی دو نفر از مجروحان را نجات دهیم.

بنابراین همگی دست به کار شدیم. اسیر عراقی مهمترین نقش را در نجات ما به عهده داشت. با گفتن «یا علی» و تکرار این کلام نیرو بخش بیش از دو ساعت شنا کردیم و خودمان را به یک مایلی چراغ دریایی رساندیم. به راحتی چراغ دریایی با چشم دیده می شد و من آن را در مقابل خود می دیدم و هر لحظه امید نجات ما بیشتر می شد.

 اما متأسفانه در یک لحظه جریان آب عوض شد. یعنی آب دریا که در حالت «جزر» بود به «مد» تبدیل شد و جریانی که به پیشروی ما کمک می کرد درست برعکس شد. هر چه شنا می کردیم که به پیش برویم فاصله مان بیشتر می شد و هر لحظه از چراغ دریایی بیشتر دور می شدیم تا این که بار دیگر خود را در منطقه ای یافتیم که چند ساعت قبل در آنجا بودیم.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده