هفت آذر، یک روز فراموش نشدنی
در حالی که حالت خفگی به من دست داده بود، خود را در عمق آب یافتم. هنوز اسلحه ژ-3 در دستم بود و مهمات به همراه داشتم. بنابراین در یک لحضه تصمیم گرفتم اسلحه و مهمات را از خودم دور کنم. همراه داشتن اسلحه در دست و مهمات در داخل اورکت باعث شده بود که با سرعت بیشتری در آب فرو روم و از صدمات انفجار و شعاع برد ترکش های ناشی از انفجار موشک در آب مصون بمانم.

دریادار دوم بازنشسته ناصر سرنوشت

بخش هشتم: مبارزه مرگ و زندگی

واژگان کلیدی: هفتم آذر، عملیات مروارید، ناوچه پیکان

در حالی که حالت خفگی به من دست داده بود، خود را در عمق آب یافتم. هنوز اسلحه ژ-3 در دستم بود و مهمات به همراه داشتم. بنابراین در یک لحضه تصمیم گرفتم اسلحه و مهمات را از خودم دور کنم. همراه داشتن اسلحه در دست و مهمات در داخل اورکت باعث شده بود که با سرعت بیشتری در آب فرو روم و از صدمات انفجار و شعاع برد ترکش های ناشی از انفجار موشک در آب مصون بمانم.

پس از سبک کردن خودم تلاش کردم به سطح آب بیایم. شروع به بالا آمدن کردم تا این که سرم به مانعی برخورد کرد. از لحاظ تنفسی در عذاب بودم، در همین موقع از طرف دیگر نوری مشاهده کردم و این موضوع به من فهماند که دید خود را به طور کامل از دست نداده ام.

به هر زحمتی بود خودم را به سطح آب رساندم و با یک تنفس عمیق حالت عادی خود را باز یافتم. چند نفر از زخمی ها، خود را به بدنۀ ناوچۀ صدمه دیده چسبانده بودند و چون فاقد جلیقۀ نجات بودند، قصد داشتند به داخل ناوچه بروند.

در قسمت عقب ناوچه هم وضع همین گونه بود. یک نفر که سر و روی او خون آلود بود خود را از قسمت پاره شدۀ ناوچه بیرون می کشید و از آنجا که آخرین لحظات عمرش را می گذراند بیرون آمدن از ناوچه تا حدودی برایش غیر ممکن بود.

پس از این که به حالت عادی برگشتم، با فریاد از بچه ها خواستم که از بدنۀ ناوچه جدا شوند، چون خطرات زیادی آنها را تهدید می کرد. وقتی نداشتم برای نجات افرادی که روی ناوچه بودند، اقدام کنم. به پشت شنا می کردم و تصور می کردم که فقط من زنده مانده ام، آب دریا از خون شهیدان قرمز رنگ شده بود.

تکه هایی از بدن کارکنان  ناوچه روی آب شناور بود و از آنجا که خون یکی از محرک های کوسه هاست و در منطقه محل وقوع حادثه کوسه زیاد وجود داشت، با شنا و تقلای زیاد خود را از محل آب های خون آلود دور کردم.

در همین زمان یکی از افراد گروهم را در حال شنا کردن دیدم، به طرفش رفتم و دریافتم که سالم است. از وی خواستم که با چاقویش بند های پوتینم را پاره کند و به این ترتیب با خارج ساختن پوتینم سبک تر شده و راحت تر شنا می کردم. در همین لحظه متوجه چند تن از سر نشینان ناوچه شدم که به یکی از قایق های نجات نیمه سوخته اویزان شده بودند.

قصد داشتم به طرف آنها بروم، ولی متوجه فردی شدم که با شنا داشت از ما دور می شد. با دقت بیشتر به او نگاه کردم و متوجه شدم که یکی از اسیران عراقی است که در حال فرار است. با کلمات و جملات محدود عربی که می دانستم از او خواستم که به طرفمان بیاید و وقتی به او نزدیک شدم. او هم تغییر جهت داد و به سویم آمد. به او گفتم من با ستاد عملیات تماس گرفته و تقاضای بالگرد کرده ام و تا چند لحظه دیگر نجات خواهیم یافت.

خوشبختانه اسیر عراقی  که یک غواص بود به زبان انگلیسی آشنا بود و با توجه به این که سالم مانده بود و لباس غواصی بر تن داشت و می توانست کمک خوبی برای ما باشد. به او نزدیک تر شدم و دست دادم و به زبان عربی خدا را شکر کردم و به او گفتم که خدا با ما یار بود و تو را هم زنده نگه داشت و خیلی خوشحال هستم که تو را زنده می بینم.

در داخل آب با او روبوسی کردم و دوتایی به سوی دیگر برادران ایرانی که به قایق نجات نیمه سوخته آویزان شده بودند، شنا کردیم.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده