خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(13) خوراک ماسه واژگان کلیدی: بهداری رزمی، طوفان شن بیشتر مناطق عملیاتی جنوب، ماسههای بادی و شنهای روان دارند که با وزش کوچکترین نسیم به هوا بلند میشوند. همة آنهایی که جبههها را تجربه کردهاند، میدانند که یکی از بزرگترین سختیها و مشکلات رزمندگان، طوفانهای شن بوده است. وقتی طوفان شروع میشد، چشم، چشم را نمیدید و بسیار طاقتفرسا بود.

باد همه‌روزه از صبح تا غروب در آن مناطق وجود داشت. در گرمای هوا، عرق بدن با ماسه‌هایی که به سر و تن می‌نشست، مخلوط می‌شد؛ گویی سر و بدن انسان گلی شده باشد. وقتی ماشین غذا از آشپزخانه‌ها- که در دوردست قرار داشتند- حرکت می‌کردند، در اثر طوفان و حرکت کامیون بر روی جادة خاکی، مقدار زیادی خاک وارد قابلمه‌ها می‌شد. جاده تنها نام جاده را داشت و بر اثر رفت‌وآمد خودروهای نظامی بر روی خاک‌های بسیار نرم، به خط سفیدی در صحرا تبدیل شده بود.

نیمه‌های راه می‌دیدم که چهرة همراهان به طور کامل عوض شده و آن‌قدر خاک بر سر و رویشان نشسته که صورت‌هایشان سسفید شده است؛ و چون خودم را نمی‌دیدم، دلم خوش بود که وضعیتم بهتر از آنهاست! البته بعضی که تجربه داشتند، چفیه‌ای تهیه کرده و آن را بر سر، گردن و گوش خود بسته بودند و خاک نمی‌خوردند. خلاصه غذا با یک وجب خاک به منطقه رسید و ما همیشه غذای مخلوط با شن نوش جان می‌کردیم؛ روشن است این غذا چه بلایی بر سر معده، دندان و دستگاه گوارش رزمندگان می‌آورد.

ماجرا به اینجا ختم نمی‌شد؛ وقتی رزمنده‌ای زخمی می‌شد و می‌خواستیم زخم او را ببندیم، ماسة زیادی وارد زخمش می‌شد. بچه‌ها با طوفان و ماسه کنار آمده و رفیق شده بودند. طوفان در گرمای شدید تابستان، آزاردهنده‌تر بود.

رزمندگان، هم مشغول جنگ با دشمن بعثی بودند و هم با طبیعت می‌جنگیدند. طوفان چنان خاک‌ها را بر سر و روی رزمندگان می‌زد که گاهی قابل شناسایی نبودند.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده