هفت آذر، یک روز فراموش نشدنی. ناخدا یکم تکاور بازنشسته ناصر سرنوشت
بخش هفتم: سقوط در دریا با این که دستور تخلیه و ترک ناوچه داده شده بود، هیچ یک از نیروها حاضر به ترک ناوچه نبودند و در آن حالت اضطراری باردیگر برای دفاع آماده شدند و با تلاش بسیار یکی از مولد های برق را روشن کردند. توپ سینۀ ناو هم از کار افتاده بود. بار دیگر آماده شدند که آن را به کار بیندازند.

من بر اثر اصابت ترکش مجروح شده بودم، به اطرافم نگاه کردم. بسیار ی از افراد زخمی شده بودند،گوش هایشان بر اثر موج انفجار پاره شده و خون از آنها جاری بود. صورت ها به قدری زخم برداشته بود که افراد قابل شناسایی نبودند. در آنجا که ما ایستاده بودیم، خون پاشیده بود و من از دیگران وضع بهتری داشتم، زیرا به خاطر می آورم در لحظۀ اصابت موشک به پاشنه، کاری که کردم این بود که یکی از دستهایم را جلوِ صورتم آوردم و در نتیجه یکی از چشم هایم مورد اصابت ترکش قرار نگرفت، ولی سمت راست صورتم خونین و مجروح شد و بلافاصله ورم کرد. تنها با یک چشم قادر به دیدن بودم.

 بعد از این که وضع خودم و بچه ها را ارزیابی کردم، به یکی از افراد گروه که پشت سرم ایستاده بود،گفتم: یکی از اسلحه ها را به من بده. گفت: خشاب ندارد. گفتم ایرادی ندارد، خودم خشاب دارم. فانسقه کمرم بود و هنوز مجهز به تعداد زیادی خشاب ژ-3 و یوزی بودم و تعدادی نارنجک هم دور کمر و درون جیب هایم بود.

علاوه بر این ها در داخل بالاپوشم دو قبضه اسلحۀ کمری داشتم که به ضامن و آماده بود. وقتی اسلحه را از دوستم گرفتم، آن را مسلح کردم، زیرا می دانستم که با توجه با از کار افتادن مولد برق و رفتن برق اضطراری تنها راه مقابله با خطر در حال حاضر استفاده از اسلحۀ سبک است.

خودم را به بالای پل فرماندهی رساندم و به زانو نشستم.  نفر بعدی یک «یوزی» گرفت و یکی دیگر از افراد گروه یک قبضه تیر بار «ام-ژ3» را که آمادۀ شلیک بود آورد، نوار در داخل آن گذاشتیم و آمادۀ تیراندازی شدیم.

می دانستم که هنوز روی رادار دشمن یک هدف هستیم. آمادۀ دریافت موشک های بعدی بودیم و هیچ قدرت دفاعی جز اسلحۀ سبکی که در دستمان بود، نداشتیم.  بچه هایی که زخمی شده بودند، احتیاج به کمک های اولیه داشتند. فریاد زدم پزشک را بفرستید قسمت پاشنه. پزشک لحظه ای بعد برای کمک به یکی از افرادی که در قسمت سینه(جلو ناوچه) کمک می خواست بالای سر او حاضر شد.  

در همین لحظه یکی از افرادی که در قسمت سینۀ ناوچه بود فریاد زد: موشک! بلافاصله به افق روبه رو چشم دوختیم و متوجه موشک شدیم، تصمیم داشتیم در آخرین لحظه موشک را بزنیم و وقتی فشنگ هایمان تمام شد، بپریم توی آب.

وقتی فریاد زدم موشک، افرادی که در داخل ناوچه بودند، آنهایی که توانایی داشتند، به داخل آب پریدند. ما هم آمادۀ شلیک شدیم. من و نفری که از گروه ما بود و یوزی به دست داشت، موشک را هدف گرفتیم و ماشه را کشیدیم.

چند ثانیه فقط صدای تیراندازی شنیدیم و وقتی متوجه شدم که خشاب خالی شده است، بلند شدم به طرف جلو که بپرم توی آب ولی دیر شده بود.

وسط زمین و هوا بودم که دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم. قبل از بیهوش شدن متوجه شدم که موشک آمد بالای سرما و در فاصلۀ خیلی نزدیک بالای ناوچه منفجر شد. بعد از چند ثانیه ناگهان انفجار شدت گرفت. تصور می کنم دو موشک که در پی هم شلیک شده بودند و موشک چهارم با اصابت موشک سوم منفجر شدند.

در قسمت بالای پل فرماندهی، یعنی بالاترین قسمت ناوچه ایستاده بودم که این اتفاقات افتاد. شدت موج انفجار به حدی قوی و شدید بود که به ترتیب به قسمت های جلوِ ناوچه صدمات زیادی وارد شد و من دیگر چیزی نفهمیدم.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده