مجموعه قصه های اسارت
(25) لحظه های پر اضطراب: افسر عراقی ابروان زمخت اش را که همچون خط سیاهی بود بر کاغذ کاهی، بالا برد و با چشم های درشت و ورقلمبیده اش یکی یکی ما را از نظر گذراند. چروک های وسط پیشانی اش همچون گودال عمیقی بود در تاریک و روشت غروب سلول. او اسلحه کمری اش را سفت چسبیده بود.

انگار از چیزی یا کسی می ترسید!

از کی؟

از ما؟

ما که ترس نداشتیم.

عده ای اسیر در بند چه ترسی می توانند داشته باشند؟

نعره زد: یک نفر داوطلب تیرباران می خواهم!

حرف «ه» را آن قدر از ته گلو ادا می کرد که می گفتی الان است که دل و روده اش بیرون بریزد.

در آن لحظه من در حالت اغما بودم یا بیداری، درست نمی دانم. چون چیزی را احساس نمی کردم.

نه ترس، نه اضطراب.

انگار همۀ وجودم در خلاء فرو رفته بود و نه اینجا اسارت گاه هفتم عراق بود و نه من اسیرش!

 افسر عراقی یک بار دیگر همه ما را تک تک از نظر گذراند.

نگاه اش همچون تیری بود زهرناک رها شده از چله ی کمان ضحاک!

ناگهان برق خوفناکی در چشم هایش درخشیدن گرفت.

انگار فکر تازه ای به ذهنش رسیده بود.

برگشت و چیزی به سربازان پشت سرش گفت که ما نفهمیدیم.

ناگهان سربازان مثل گرگ به سمت بچه ها حمله ور شدند و آنها را به باد کتک گرفتند.

بچه ها کتک می خوردند و فریاد های الله اکبرشان فضای تنگ و تاریک سلول را می لرزاند.

من در انتهای سلول کنار دیواری دراز کشیده بودم که بوی نم و رطوبت زیادی می داد و با دست به زخم پهلویم فشار می آوردم تا شاید سوزش و درد آن کم تر شود.

افسر عراقی سر اسلحه کمری اش را روی شقیقه ی اصغر گذاشت و فشار داد.

اصغر از شدت ترس بدنش شروع به لرزیدن کرد و نگاه اش مات رو به رو شد که در سلول بود.

نگاهی که از یک جفت چشم کوچک و قشنگ کشیده پر می کشید و انگار می خواست از در بیرون بزند و پا به فرار بگذارد: گفتی بچه آهویی بود گرفتار در بند صیاد.

پانزده شانزده سالی بیشتر نداشت و شاید حالا باید از مدرسه به خانه باز می گشت و در آغوش مادر جا می گرفت.

قطره های اشکی که آرام آرام از چشم های میشی اش سرازیر می شد و بر گونه اش می لغزید و بر زمین می غلتید، همچون دری بود در دریای طوفانی اسارت.

او می گریست. اما لب از لب باز نمی کرد.

افسر عراقی لبخند زد. لبخندی موذیانه که بوی شقاوت داشت.

گفت: همین خوب است.

گفت: حالا که شما می ترسید، این را به عنوان داوطلب تیر باران می کنیم.

در آن لحظه دلم می خواست از جا بلند شوم و دو دستم را به دور گلوی او حلقه بیاندازم و آن قدر فشار دهم که چشم های ورقلمبیده اش از حدقه بیرون بزند

چند بار به سرم زد که از جا بلند شوم و به طرفش یورش ببرم.

اما هر بار که خواستم تکان بخورم، زخم عمیق پهلویم من را به زمین چسباند.

نگاه نگران اصغر که برای چند لحظه مات در سلول شده بود، حالا روبه بالا بود، به سمت آسمان: رو به سمت آسمانی که از پشت سقف سیمانی سلول پیدا نبود. اما ما حس اش می کردیم: با تمام گوشت و پوست و خونمان.

چون در آنجا خدا بود و ما در آن غربت هولناک جز او کسی را نداشتیم تا به دامن اش پناه ببریم. پناه اصغر در آن لحظه به یقین او بود.

چیزی را زیر لب زمزمه می کرد یا نه، نفهمیدم. چون لبش تکان نمی خورد.

اما در نگاه اش انبوهی از کلمه ها موج می زد. کلمه هایی که شاید همه یک آهنگ و یک ترنم داشتند و یک سرود را می خواندند: سرود «خدایا به تو پناه می برم از شر شیطان از جن و انس»

افسر عراقی همان طور که کلتش را به روی شقیقه ی اصغر فشار می داد، آهسته ضامن آن را آزاد کرد.

اشک در چشم های همه مان حلقه زد. اشکی که انگار در آن سکوت مرگبار تنهای تیری بود مانده در چله ی کمان های مان.

افسر عراقی گفت: ما تنها یک نفر را می خواهیم.

گفت: همین خوب است.

گفت: ببریدش

سربازان محکم زیر بغل اصغر را گرفتند و به راه افتادند.

او توان راه رفتن نداشت و هیکل لاغر و ضعیف اش روی زمین کشیده می شد.

ناگهان فریادی برخاست. فریادی سهمگین که از گلوی مردی برآمده بود:

-نه! صبر کنید!

همه سرها به طرف صدای سهمگین برگشت.

افسر عراقی که حالا در چهار چوبه ی در قرار داشت، با سرعت روی پاشنه ی پای چپ خود چرخید و با حیرت به بچه ها نگاه کرد.

صادق یک بار دیگر محکم فریاد برآورد:

-نه! نبریدش!

افسر عراقی به طرف صادق حرکت کرد.

وقتی خوب به او نزدیک شد در حالی که سعی می کرد فاصله اش را حفظ کند به چشم هایش خیره شد و پوز خند زد.

گفت: نکند تو می خواهی به جای او بمیری!

صادق نگاه اش را به پنجره ی سلول دوخت.

محکم گفت: ماهمه آمده ایم که بمیریم.

گفت: اسارت آرزوی هیچ کدام از ما نبوده است!

و پیش از این که افسر عراقی حرفی بزند به طرف در سلول به راه افتاد.

افسر عراقی همان طور که به گام های صادق می نگریست، به سربازان اشاره کرد و آنها اصغر را به درون سلول هل دادند.

بعد بهت زده به طرف در سلول به راه افتاد و هنگامی که از کنار من می گذشت شنیدم که زمزمه کرد: مرحبا!

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده