مجموعه قصه های اسارت
(24) مسعود پلاتینی!: مسعود یکی از بچه های بسیج اصفهان بود. او به خاطر پیچ و مهره ای که در پای راستش بود و کارهای استثنایی ای که می کرد و اراده ی پولادینی که داشت در بین بچه ها معروف شده بود به «مسعود پلاتینی»

در بعد از ظهر یکی از روزها ناگهان صدای نکره ی نگهبان عراقی فضا را شکافت و مثل پتک توی سرم خورد.

وقتی به خود آمدم نقش بر زمین شده بدم.

-یا الله بابا. آمار . پنج پنج

به هر کس که نگاه می کردی، می دیدی که به طرف جلوی آسایشگاه خود به راه افتاده است.

کم کم صف های اسرا شکل گرفت.

دوباره فریاد نگهبان بلند شد. بشینید. سرها پائین.

نفس ها در قفسه ی سینه ها حبس شده بود و کسی جرأت جیک کشیدن نداشت.

فریاد نگهبان باز بلند شد: مگر نگفتم سرها پائین!

با خود گفتم: خدایا باز چه شده؟ همه سرها که پائین است!

با شنیدن صدای درگیری آرام سرم را برگرداندم که ببینم چه خبر است؟

چیزی را دیدم که حیرت کردم.

نگهبان عراقی با کابل و مشت و لگد به جان مسعود افتاده بود و او را یک نفس کتک می زد.

اما مسعود خم به ابرو نمی آورد.

سرش را بالا گرفته بود و زل زده بود تو چشم های نگهبان.

چند نگهبان دیگر هم به کمک نگهبان اول آمدند و تا می توانستند مسعود را کتک زدند.

اما او تصمیم خودش را گرفته بود: سر بالا

سر بالا، هر چند که با هر لگدی که می خورد از گوشه ای به گوشه ی دیگر پرتاب می شد.

عاقبت تاریکی شب از راه رسید و عراقی ها دست از سرش برداشتند.

فردای آن روز مسعود را درون چاله ای فاضلاب انداختند. اما انگار نه انگار!

وقتی از فاضلاب نجات یافت روز از نو روزی از نو. کارهای سابقش را از سر گرفت. این بود که معروف شده بود به «مسعود پلاتینی!»

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده