به مناسبت سالگرد بازگشت آزادگان سر افراز (انتشار مجدد)
پنجشنبه 1369/5/25، 17 اوت 1989 مانند همیشه از خواب برخاستم. صبح زود، بعد از نماز، کنار پنجره ایستادم و به انعکاس طلوع آفتاب روی دیوار بند 1 خیره شدم. هوای نسبتاً خنکی بود. دم داغ گرما از تن زمین کنده شده بود. نگهبان عراقی که با دسته کلید به جان قفل در افتاد، سلام کرد و جوابش را دادم و پرسیدم:« ماکو خبر؟» گفت : «لا والله! ماکو خبر! »

 

اولین نفری بودم که بیرون آمدم. کمی ورزش کردم و بعد از نفس عمیقی، در امتداد صف اسیرانی که دنبال یکدیگر می دویدند، در افق کوههای شرق عراق، طبق معمول، در جست و جوی راهی برای پرواز بودم. بی اغراق احساس خوشحالی می کردم و حتی از اسارت راضی بودم. همه می دانستند که من کوچک ترین نگرانی از اسیر شدن و حتی طولانی شدن آن ندارم.

ساعت 8:30 صبح، نگهبانها دویدند و تلویزیون ها را روشن کردند. تلویزیون آهنگ معمولی ای پخش می کرد و تصویری ثابت بر صفحه آن بود. تبلیغی دائماً پخش می شد که خبری بسیار مهم ، به سمع مردم عزیز خواهد رسید. هر چند نمی توانستیم بی تفاوت بمانیم، اما تقریباً برایمان عادی بود که یا در مورد کویت باشد یا آمریکا و یا یک ادعای دیگر.

ساعت 9:30 پیامی از صدام حسین پخش شد:

«بسم الله الرحمن الرحیم»

سکوت همـۀ آسایشگاه را فرا گرفته بود. گوئی قلبها از حرکت ایستاده بود. همه گنگ و گیج به کلمات گوش می کردند.

« هاشمی رفسنجانی، قرارداد 1975، مبادلۀ اسرا، جمعه 19 اوت 89 و …»

پیام تمام شد و سرود شیرین و زیبائی پخش شد. سکوت هنوز ادامه داشت. نمی دانستیم که خوابیم یا بیداریم؟ بعد از چند لحظه، ناگهان اردوگاه مرده منفجرشد. کسی آرام و قرار نداشت. اطرافم خیلی شلوغ بود. همه می پرسیدند: «چی گفت؟ چی شد؟ یک بار دیگر ترجمه کن!»

باید نزد دکتر می رفتم. به دکتر گفتم: «یادت هست دو سال پیش گفتم که اگر جنگ را خوب به پایان نبردیم، صلح را خوب آغاز خواهیم کرد.» او از خوشحالی پاسخی نداد.

برای روز جمعه لحظه شماری می کردیم. پنج شنبه، روزنامه ها گزارشی از آماده شدن نقاط مرزی جهت تبادل اسرا چاپ کردند. تلویزیون مصاحبه ای با استاندار بعقوبه داشت و در پایان روز جمعه خبر تبادل اسرا را در دو قسمت پخش کرد. اولین گروه اسرای عراقی با قیافه های شاداب و کت و شلواری مرتب و با در دست داشتن ساکی مناسب ، به عراق وارد می شدند. گوئی از یک سفر تفریحی باز می گردند. مسیر کامل تبادل از اردوگاه تا مرز، به تصویر کشیده شده بود. اسرای ایرانی با ظاهری آشفته و بدن هائی لاغر و بدون هیچ وسیله ای پیاده می شدند. دیدن قیافۀ ایرانی چقدر لذّت بخش بود.

خبر که تمام شد، تجزیه و تحلیلها سرنوشت ما را به نا امیدی رساند. ما ثبت نام نشده بودیم و نمی دانستیم چه سرنوشتی خواهیم داشت؟ اخبار ایران کم وبیش می رسید و نام « آزادگان» برایمان تازگی داشت.

غروب شنبه 1369/6/1369 که آمار گرفتند، مانند همیشه در را بستند. اخبار که تمام شد ستوان عراقی در را باز کرد. قبل از آمدن ستوان عراقی، از پشت پنجره دیده بودیم که از بند1 هم تعدادی را می برند. هر نوع احتمالی را از این آمدن می دادیم به جز آزادی. محمود اسامی را خواند و چهار نفر بیرون رفتند. نیم ساعتی گذشت. نگرانی چهرۀ همه را پوشانده بود. سر و صدائی ، ما را به خودمان آورد: « آزاد شدیم.»

شب بعد هفت نفر دیگر را بردند. تلویزیون هم تصاویری از اسرای هم بند ما نشان داد که در حال تبادل بودند. هر چه وسایل اضافی و به درد بخور داشتم، جمع کرده و به سه سرباز شیعه دادم.

غروب 1369/6/19 اسامی صد نفر خوانده شد که اسم من هم بود. به ستوان عراقی گفتم: برادر من هم اینجاست. ما با هم اسیر شده ایم. من می مانم و یکی دیگر به جای من برود.» گفت: « نمی شود.» گفتم: « او جایش را عوض کند.» گفت: « نمی شود.» گفتم: «پس من هم نمی روم. ما با هم آمده ایم با هم می رویم.»

یک ساعتی گذشت. همه آماده شده و دور من جمع شده بودند. یکی گفت: «اگر نروی ممکن است برای بقیه بد بشود. برو، محسن هم می آید.» به هر حال استقامت فایده نداشت. بیشتر ملاحظۀ دیگران بود که مرا وادار به حرکت می کرد. از اردوگاه بیرون آمدیم و سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس به را ه افتاد و 1369/6/20 از جاده بغداد به طرف بعقوبه آمدیم و در محل بسیار کوچکی به نام قلعه پیاده شدیم. صد نفری داخل دو اتاق کوچک شدیم و بعد از ما عدۀ زیادی را وارد کردند و در را به نوبت برای دستشوئی باز می کردند. بعد از مدتی یک نفر آمد و گفت: «الان باید بیست نفر مبادله شوند.»

انتخاب بیست نفر بسیار مشکل بود. من و چند نفر دیگر داوطلب آخرین گروه شدیم. برای انتخاب بیست نفر اول قرعه کشی کردند و به همراه 480 سرباز و بسیجی به سمت مرز حرکت دادند. ظرفیت هر گروه برای آزادی پانصد نفر بود.

از طریق سربازها با خبر شدم که محسن همراه گروه دیگری داخل سلول دو روز پیش ما شده است. با سرگرد سیاه چهرۀ عراقی صحبتی کردم و او موافقت کرد تا محسن بیاید و با هم صحبت کنیم. هرچه تلاش کردیم نشد که ما دو برادر با هم برگردیم گوئی همه چیز برای جداکردن ما مهیا شده بود. چاره ای نبود. با گروه پنجم ساعت 10 شب 22/6/1369 سوار اتوبوس شدیم و به طرف مرز خسروی به راه افتادیم.

دل توی دلمان نبود. خاطرات 750 روز اسارت سریع می گذشت. 750 روز زندگی برزخی در جهنم تکریت. بشارت بهشت ایران به گوش می رسید. بهشتی که شنیدن نامش برایمان آرزوئی شده بود. حتی فراتر از اشتیاق دیدار خانواده مان. 750 روز آزمون عملی، آزمایشی واقعی از پایداری و استقامت، ایستادگی و گذشت.

شب از نیمه گذشته بود که در پاسگاه مرزی عراق، زنی اروپائی که روسری سرکرده بود وارد اتوبوس شد ویکی از آن دو برگه را گرفت و مطابقتی با نامها کرد و پیاده شد. اتوبوس چند قدمی جلو رفت. از میل مرزی گذشت و وارد خاک ایران شد.

لحظۀ کوتاهی سکوت مطلق بود. اولین قطرات اشک شوق در چشمها حلقه می زد. شوری اشک را زیر زبانم احساس کردم. صدایم به صلوات بلند شد و عطر صلوات در اتوبوس پیچید. آری، ما آزاد شده بودیم!

 به نقل از کتاب «جهنم تکریت» نوشته سرهنگ آزاده مجتبی جعفری

 

 

 

 

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده