هفت آذر، یک روز فراموش نشدنی
دریادار دوم تکاور بازنشسته ناصر سرنوشت بخش پنجم: برافراشتن پرچم جمهوری اسلامی موضوعی که برایمان مهم بود و در روز اول می بایست انجام می شد، ولی به دلیل شروع درگیری شدید عملی نشد، موضوع رساندن مهمات و آذوقه به وسیلۀ واحدهای شناور ما بود. مرحلۀ بعدی عملیات، رساندن مقدار زیادی مهمات برای تخریب تأسیسات و همچنین رساندن آذوقه و مهمات دستی برای اعضای گروه بود.

وقتی درخواست خود را مخابره کردیم، بعد از گذشت نیم ساعت از طریق ستاد عملیاتی پیام داده شد که فوری تماس بگیرید، پیام مهمی برای شما داریم. وقتی تماس گرفتیم، متن چنین بود: «خیلی زود مرحلۀ آخر عملیات را اجرا و اسکله را ترک کنید، وسیلۀ ترابری برایتان فرستاده نخواهد شد.»

می بایست بعد از پایان عملیات با ناوچۀ پیکان که محور اصلی عملیات و نزدیک ترین ناوچه به تأسیسات بود به طرف آب های ایران حرکت می کردیم. فاصلۀ ما با جزیرۀ بوبیان حدود چهار مایل بود و جزیره و برجک های دیده بانی آن را به خوبی می دیدیم.

بعد از دریاف پیام و شناسایی آن، هنوز پنج روز از عملیات ما باقی مانده بود که می بایست قسمت های بعدی عملیات را به اجرا درآورده و برای تخلیۀ اسکله و اقدام برای عملیات پایانی آماده می شدیم. یکی از مراحلی که بسیار برای ما اهمیت داشت و در برنامۀ عملیات گنجانده شده بود، به اهتزاز درآوردن پرچم جمهوری اسلامی ایران بر روی تأسیسات و فیلم برداری از این مراسم بود که ارزش زیادی برای ما داشت.

 در وسایلی که به همراه برده بودیم پرچم سه رنگ و بزرگ جمهوری اسلامی ایران را همراه داشتیم، بلافاصله آن را به گردنم بستم و از دکل عظیم مخابراتی تأسیسات که420پله داشت، بالا رفتم.

تعداد پله ها را در حال بالا رفتن می شمردم. وقتی به بالای دکل رسیدم، متوجه شدم که درگیری هوایی هنوز هم در بالای سرما ادامه دارد.

یک فانتوم ایرانی با یک میگ عراقی در حال  نبرد بود که بعد از چند دقیقه میگ در حالی که شعله های آتش از آن زبانه می کشید به درون دریا سرنگون شد. وقتی به بالای دکل رسیدم، تازه متوجه شدم که از فرط عجله با خود طناب نیاورده ام. بلافاصله زبانۀ چاقویم را باز کردم و با استفاده از کابل آنتن تلوزیون طنابی درست کردم و پرچم جمهوری اسلامی ایران را بر فراز تأسیسات عراقی ها به اهتزاز درآوردم.

در این لحظه از شادی در پوستم نمی گنجیدم، به اطراف نگاه کردم، ارتفاع به قدری زیاد بود که تا مسافت زیادی را می شد دیدبانی کرد. کمی با دقت به ساحل عراق نگاه کردم. ناگهان، متوجه شدم که یک ناوچۀ عراقی به طرف تأسیسات در حرکت است.

چون صدا به پایین نمی رسید، به سرعت پایین آمدم، تا بتوانم از دستگاه های مخابراتی تماس با ناوچه ها که در روی سکو قرار داشت، استفاده کنم. به حدی سریع به پایین آمدم که ماهیچه های پشت پاهایم پاره شد.

 بعد از رسیدن به سکو متوجه آن شدم. با افسر نیروی هوایی مسئول همکاری با گروهمان تماس گرفتم و بلافاصله یکی از جنگنده های ما روی آن هدف هدایت شد و دو سه دقیقه بعد توانست ناوچۀ عراقی را به قعر دریا بفرستد. وقتی آن هدف منهدم شد، تصور کردیم که دیگر چیزی در منطقه نیست. به ما گفته شد که منطقه به طور کامل خالی است و شما می توانید حرکت کنید.

 این در حالی بود که در قسمت بعدی عملیات دریافتیم یکی از واحدهای دشمن پشت همین تأسیسات مخفی شده است و ما متوجه حضور آن نشده بودیم.

بلافاصله شروع به تخلیۀ تأسیسات کردیم، یعنی همۀ وسایلی را که به کارمان می آمد و مورد احتیاج ما بود، مثل مهمات و اسلحه هایی را که از عراقی ها به غنیمت گرفته بودیم، به درون ناوچه حمل کردیم و با کمک کارکنان ناوچۀ پیکان توانستیم در عرض20دقیقه اسکله را تخلیه کنیم. هر قسمتی را که ترک می کردیم آن قسمت از اسکله را را با مهماتی که عراقی ها بر جای گذاشته بودند، تخریب می کردیم.

 البته مهماتی که در اختیار ما  قرار گرفته بود، کافی نبود و ما منتظر مهمات و آذوقه بودیم و در این مدت گروه ما بدون آذوقۀ کافی مشغول مبارزه روی تأسیسات بود. به ما گفته بودند که آذوقۀ لازم برای بازگشت در درون ناوچه در نظر گرفته شده است.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده