خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(12) آموزش در مناطق عملیات یک روز سروان «نبی کریمی» که فرمانده گروهان بود، به من گفت: «شما که افسر بهداری هستی، برای افراد گروهان کلاس کمکهای اولیه بگذار.» قبول کردم و با اینکه اولین تجربه تدریسم بود، به خوبی از عهدة کار برآمدم. من کمکهای اولیه و چگونگی تخلیة زخمیها را آموزش میدادم.

بعد از دو سه روز، تعدادی نیروی تازه نفس از راه رسیدند و به ما پیوستند؛ ده نفر از این نیروها را به بهداری دادند. با اضافه شدن این ده نفر به جمع ما، وضع دستة بهداری سر و سامان پیدا کرد و سازمان بهتری یافتیم. روز بعد آموزش کمک‌های اولیه را برای کارکنان شروع کردم. صیح و بعدازظهر درس‌های مختلف، از جمله نحوة تخلیه و به عقب بردن زخمی‌ها را برایشان می‌گفتم. آموزش تخصصی در همة دسته‌ها و کل گردان ادامه داشت و همه مشغول آموزش دادن افراد تازه بودند. برای سربازان بی‌سواد هم کلاس سوادآموزی گذاشته بودیم.

دو سرباز جدید به نام‌های «گل‌بخش» و اشتری که از بچه‌های قائن مشهد بودند، به جمع ما اضافه شدند. گل‌بخش سواد نداشت. از گروهبان وظیفه «محمود عارفیان» که دورة احتیاط را پیش ما می‌گذراند و پیش از آن عضو سپاه دانش بود، خواستم به گل‌بخش سواد خواندن و نوشتن یاد بدهد و به ویژه در مورد نماز و قرآن بیش‌تر با او کار کند. او هم مردانگی کرد؛ در بازگشت از اولین مرخصی، یک سری از کتاب‌های نهضت سوادآموزی را با خود آورد و با جدیت مشغول سوادآموزی به گل‌بخش شد.

نوبت بعد که گل‌بخش از مرخصی بازگشت، بسته‌ای را همراه با یک نامه آورد و تحویل من داد. نامه را باز کردم؛ پدر گل‌بخش نوشته بود: «فرزندم را بعد از خدا به شما سپردم. او جوان خجالتی و مظلومی است. من هم تنها همین یک فرزند را دارم. مواظب او باشید. از اینکه به او سواد یاد داده‌اید، تشکر می‌کنم.»

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده