مجموعه قصه های اسارت
(23) بی خبری: انتظار رنجی است که جان را می کاهد. راستی انتظار کی به پایان می رسد؟ آزادی کی از راه خواهد رسید؟

آن چه در اسارت بدتر و دردناک تر از همه ی شکنجه ها و کتک خوردن ها و تشنگی کشیدن ها و فحش شنیدن ها و شقاوت های دیگر است، بی خبری است.

بی خبری دردی است بی درمان.

بی خبری از همه کس و همه چیز.

بی خبری از آنان که دوست شان داری و دوستت دارند: پدر و مادر، خواهر و برادر، فامیل و آشنا، دوست و رفیق، هم محله ای و همسایه، همه و همه

 در دل می گویم: راستی انسان چگونه می تواند خود را با هر شرایطی وفق بدهد؟

تحمل این همه مصیبت و به دست فراموشی سپردن دردها و مشقت های طاقت فرسای اسارت از توان انسان خارج است.

تنها یک چیز، یک چیز می تواند و می توانست تحمل این همه رنج را برای ما آسان کند و آن اعتقاد بود.

اعتقادی که از طریق خواندن کتاب و شنیدن گفتار بزرگان به آن رسیده بودیم و حالا در دوران اسارت و در تجربه های روزانه خود بیشتر به آن چسبیده بودیم و پایه های محکم تری یافته بود.

حالا نیمه اول سال 1369، است. نزدیک به دو سال از اسارتمان می گذرد.

همه ما به کم و بیش به زندگی در اسارت و در به دری آن خو کرده ایم.

هوا گرم است و قدم زدن در محوطه ی زندان هم چنگی به دل نمی زند.

من به دیوار تکیه داده ام و به روبه رو خیره شده ام.

ناگهان صدای پاهایی که به طرفم می آیند توجه ام را جلب می کنند.

به طرف صدا برمی گردم: علی است.

همان طور که علی به سمت من می آید دیگران او را می نگرند.

تعجب می کنم.

از خود می پرسم: چرا؟

انگار آنها چیزی را می دانند که من نمی دانم.

این را زود می فهمم.

علی به من می رسد و کنارم می ایستد.

با صدای لرزان می گوید: از روزنام عراقی الثوره خبر داری؟

با تعجب می گویم: نه!

می گویم: چه طور مگر!

می گوید: خبری مهمی با تیتر درشت در صفحه اول این روزنامه چاپ شده است.

می گویم: چه خبری!

و تعجبم بیشتر می شود.

خبر را برایم بازگو می کند

می گوید: علی مزاری امام جماعت یکی از مساجد زاهدان چندین شب قبل در نزدیکی منزلش ترور شد.

می گویم: عجب!

می گوید: دامادش توسط مهاجمان ربوده شده است.

باورش برایم سخت است.

 اندوهی دردناک راه سینه ام را می پیماید و به گلویم چنگ می اندازد: بغضم می گیرد.

با بغض می گویم: یع…نی…پدر…عبد…الر…ضا؟

علی با ناراحتی می گوید: آره. پدر عبدالرضا.

می گویم: خود…ش…می…داند؟

می گوید: هنوز نه.

می گویم: پس…نباید…بفهمد.

می گوید: آره نباید بفهمد

بعد همه تصمیم می گیریم این خبر را از عبدالرضا مخفی کنیم و مخفی می کنیم.

برای این کار همه ی روزنامه های آن شماره الثوره عراق را جمع آوری می کنیم تا مبادا به دست عبدالرضا بیافتد.

عبدالرضا نمی فهمد، اما من هر بار که او را می بینم بی اختیار بغضم می گیرد و برای این که او نفهمد راهم را کج می کنم تا رو در رویش قرار نگیرم.

عبدالرضا تا زمان آزادی مان از شهادت پدر بی خبر می ماند.

اما پس از آزادی از اسارت در کرمانشاه یکی از دوستانش خبر را به او می دهد.

عبدالرضا برای چند لحظه گنگ و منگ بر جا می ماند.

نه چیزی می گوید و نه حرکتی می کند.

همه ی خوشحالی اش به یکباره به اندوهی جانکاه بدل می شود.

اندوهی که انگار کمر او را خم می کند. چون ناخودآگاه خم می شود و از حال می رود و نقش بر زمین می شود.

من برای لحظه ای یاد واقعه ی کربلا و حضرت زینب و حرف های، عباس قربانی(فرمانده گردان خط شکن امیر المومنین که در عملیات خیبر در طلاییه به شهادت می رسد) می افتم.

می گفت: امام حسین پس از عمری مجاهدت و حضور در رکاب علی(ع)  و برادرش امام حسن(ع) در کربلا به شهادت رسید.

یعنی حداقل چهل سال مجاهدت.

می گفت: حالا شهادت امام حسین (ع) اول راه بود یا آخر راه؟

در حالی که او سید الشهدا بود.

می گفت: این کاروان مثل یک نور می ماند که به حضرت آدم (ع) شروع شده است و به قیام مهدی (عج) ختم می شود.

بعد دوان دوان به طرف عبدالرضا می روم.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده