مجموعه قصه های اسارت
(22) اینک آب: آب. آب. آب. هوا حسابی گرم شده است و آب را قطع کرده اند. پانزده ساعت است که آب قطع است. آنها می خواهند مارا تنبیه کنند. هر کاری کردند نتوانستند از پس ما بربیایند.

حالا با این کار آخرین تیر ترکششان را به طرف ما پرتاب می کنند.

اکثر بچه ها از شدت گرما لخت شده اند.

بعضی ها از گرمای زیاد بیمار شده اند و روی زمین افتاده اند.

چند نفری دور آنها جمع شده اند و با پیراهن هایی که از تن در آورده اند بادشان می زنند.

 بعضی ها در حالت اغما به سر می برند.

عرصه بر همه مان تنگ شده است.

حسین می گوید: آخر خدایا تا کی؟

رسول می گوید: همه ی این ها آزمایش است.

مجید می گوید: آخر چه قدر آزمایش!

هر طور هست روز، بی آبی و گرمای آن را پشت سر می گذاریم.

حالا شب است و ما همه تشنه ایم. تشنه و بی حال. بی رمق و بی نا و نفس.

بعضی ها از شدت تشنگی له له می زنند.

چند نفری از تشنگی زیاد تا سر حد مرگ پیش رفته اند.

برای من هنوز ته رمقی مانده است.

در فکرم که چه می توانم بکنم؟

از من چه کاری ساخته است؟

نمی دانم!

هر چه فکر می کنم عقلم به جایی قد نمی دهد.

دوستانم، هم سنگرانم، همرزمانم در حالت تلف شدن هستند و از دست من کاری بر نمی آید.

با خود می گویم: از دست یک نفر چه کاری ساخته است؟

نا خود آگاه به یاد مصیبت های اباعبداله الحسین (ع) در صحرای کربلا می افتم و به پدرش علی (ع) متوسل می شوم.

هنوز چند لحظه ای از توسل من نمی گذرد که سایه ای را پشت یکی از پنجره ها می بینم: نگهبان عراقی است.

او دستش را با لیوان پر آبی از پنجره به درون آورده است.

با خوشحالی و به سرعت به طرفش می دوم.

لیوان پر آب را از دستش می قاپم و به سمت بچه های نیمه جان بر می گردم و به هر کدام یکی دو قلپ آب می دهم.

همین یکی دو قلپ آب آنها را از مرگ نجات می دهد.

با خود می گویم: اینک علی! اینک آب!

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده