سرباز در خاطرات دفاع مقدس
اولين حضور در خط مقدم1 در طول خدمت سربازيام در پشت خط مقدم انجام وظيفه كرده بودم و در قسمت توزيع سوخت مشغول بودم. خدمت كردن در پشت خط البته خطرات خودش را داشت، اما هر وقت پاي صحبت رانندههاي تانكرآب يا سربازاني مينشستم كه تجربه حضور در خط مقدم و شركت در عملياتها را داشتند، هوايي ميشدم و دوست داشتم براي يك بار هم كه شده هيجان عمليات و درگيري رو در رو با دشمن را تجربه كنم. آن روزها يكي از سرگرميهاي سربازان اين بود كه اوقات بيكاريشان را با هم بگذرانند يا در سنگرهاشان دور هم جمع شوند و از خاطرات و برنامههاي آيندهشان حرف بزنند.

يكي از دوستان من هم كه معمولاً در ساعت استراحت به سنگر او مي‌رفتم، سربازي بود به نام محمد سلطاني كه در دسته ديده‌ور خدمت مي‌كرد. آن شب (شهريور 62) هم به سراغ او رفته بودم و داشتيم با هم شام مي‌خورديم كه از طرف فرمانده گروهانشان احضار شد.

سلطاني بعد از حدود نيم ساعت كه از پيش فرمانده برگشت، به من گفت كه براي كندن كانال و تحويل پست استراق سمع بايد به جلو اعزام شود و به خاطر اين‌كه مجبور بود من را تنها بگذارد، داشت از من عذرخواهي مي‌كرد، اما من كه مدت‌ها بود منتظر چنين موقعيتي بودم تا لااقل براي يك بار حضور در خط مقدم را تجربه كنم، شروع كردم به التماس به او و فرمانده تا بگذارند من هم به اين مأموريت بروم.

التماس‌هاي من و مرخصي بودن چند نفر از سربازان گروهان باعث شد تا فرمانده با كلي «اما» و «اگر» بالاخره اجازه مرا هم صادر كند و من براي اولين بار به منطقه اعزام شدم.

حركت ما به سمت كانال به آرامي و در سكوت كامل شروع شد و بعد از حدود يك ساعت پياده‌روي همراه با ترس و لرز و استرس بالاخره توي آن تاريكي به محل مورد نظر رسيديم و بعد بلافاصله شروع كرديم به كندن كانال، اما هنوز دو ساعتي از آغاز كارمان نگذشته بود كه ديده‌بان‌هاي عراقي متوجه حضور ما شدند و طوري ما را زير آتش تفنگ‌هاي كاليبر ريز خود گرفتند كه هيچ كدام‌مان حتي جرأت تكان خوردن هم نداشتيم.

من كه تا آن لحظه در چنين وضعيتي گير نيفتاده بودم، ترس تمام وجودم را گرفت و مطمئن بودم توي همان كانالي كه با دست‌هاي خودم كنده‌ام به شهادت مي‌رسم، اما دو سه سربازي كه همراه من بودند به ظاهر داشتند لبخند مي زدند و خودشان را كنترل كرده بودند.

بعد از گذشت نيم ساعت بالاخره از شدت آتش دشمن كاسته شد و ما توانستيم با حالت سينه خيز از آن محل به عقب برگرديم.

بعد از آن اتفاق شجاعت و دلاوري سربازان خط مقدم را با گوشت و پوستم احساس كردم و متوجه از جان گذشتگي آن‌ها براي كشور و مردمشان شدم.

 

تاريخ حادثه: 17/6/62   جفير

 

پانوشته‌ها :

1. سرباز وظیفه برات ظفردوست؛جمعی گردان 238تیپ3 لشکر92 زرهی

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده