مجموعه قصه های اسارت
(21) مجید باغچه: بهار پرشکوه اما پر از رنج برای ما روزهای آخر خودش را می گذراند. ما هنوز در اردوگاه هستیم. اردوگاهی که چهار برجک در اطراف آن است. با نگهبان هایی مسلح که در برجک ها مستقرند و مارا می پایند. منظره دیواره های بلند اردوگاه با آن سیم های خاردار بر بالای آن همه ی ما را خسته کرده است.

پرواز گاه و بی گاه اسکادران های آموزشی عراق بر فراز اردوگاه خبر از وجود مرکز آموزش های  خلبانی در آن نزدیکی ها را می دهد.

از روزهای کوچک جاده ای در دور دست پیداست و ماشین های نظامی در حال رفت و آمدند.

ما هر وقت که بشود و بتوانیم از این روزنه به بیرون نگاه می کنیم و فکر فرار به سرمان می زند.

حالا چند روزی است نگهبان تازه ای به اردوگاه آمده به نام مجید.

او هیکلی چاق و قدی متوسط دارد و بر خلاف بقیه ی عراقی ها سیبیل ندارد و ادعا می کند که درس خوانده دانشگاه است.

در یکی از روزها مجید شتابزده وارد اردوگاه شد و توجه همه ما را به طرف خودش جلب کرد.

فریاد زد: باغچه بان ها جمع شوند!

عراقی ها در آسایشگاه یک باغچه درست کرده بودند و یک نفر از اسرا را به عنوان باغچه بان بر آن گمارده بودند.

باغچه بان ها که جمع شدند، مجید مقداری بذر گل، تخم بامیه و تخم هندوانه و… به آنها تحویل داد.

گفت: بکارید و مواظب باشد خرابکاری نکنید.

گفت: اسرای ایرانی حق استفاده از محصولات این ها را ندارد.

گفت: اگر دست از پا خطا کنید سرو کارتان با این است.

و شلاقی را که در دست داشت در فضا چرخاند.

البته او مرتب به باغچه ها سرکشی می کرد و بر آنها نظارت دقیق داشت.

زمان گذشت و محصول باغچه ها کم کم رسیدند و مجید که شکمو بود گاه و بی گاه به باغچه ها دستبرد می زد.

کار مجید برای بچه ها قابل تحمل نبود.  نه قابل تحمل بود نه منصفانه.

باغچه ها را ما می کاشتیم، آب می دادیم، مواظب بودیم که محصول خراب نشود، آن وقت مجید هندوانه های رسیده را از لته می کند و کوفت می کرد.

یک روز ما دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم از دسترنج خودمان استفاده کنیم. به همین خاطر یک گروه هفت هشت نفره تشکیل دادیم و نامش را (رابین هود) گذاشتیم.

گروه رابین هود هر وقت که می شد محصول باغچه ها را به سرقت می برد و بین بقیه یاسرا به نوبت تقسیم می کرد.

این کار مدتی ادامه داشت. اما عاقبت ما لو رفتیم.

مجید که از همۀ نگهبان ها حساس تر بود مصر شد تا دزد را پیدا کند.

در یکی از روزها او با بوته ای بدون هندوانه روبه رو شد.

فریاد کشید: کی این هندوانه را کنده است!

تهدید کرد: همه تان را به باد شلاق می گیرم.

نعره زد: وای به روزتان اگر سارق را معرفی نکنید.

از هیچ کس صدایی در نیامد. همه ساکت بودند و در دل به حرکت های دیوانه وار او که مدام از سر تا ته آسایشگاه راه می رفت و بر می گشت و یکی یکی ما را برانداز می کرد، می خندیدند.

عاقبت احسان پا جلو گذاشت.

گفت: من…

مجید نگذاشت که حرف اش تمام شود.

نهره ی دیوانه واری زد: تو! اسیر مردنی!

از نعره ای که زد گلویش گرفت.

گرفته گفت: حسابت را می رسم.

گفت: راه بیفت

احسان را به آسایشگاه های دیگری برد و مجبورش کرد که جلوی همه بایستد و اعتراف کند که دزدی کرده است.

احسان به آسایشگاه ها می رفت و جلوی همه می ایستاد و با صدای بلند ماجرا را تعریف می کرد.

می گفت: توجه کنید! توجه کنید! هندوانه ی رسیده ی مجید را من از لته کنده ام و خورده ام.

می گفت: شما مواظب باشید که از این کارها نکنید.

بچه ها در پاسخ می گفتند: نوش جان. گوارای وجودت. کار خوبی کردی.

مجید که فارسی نمی دانست گمان می کرد که بچه ها یک صدا احسان را سرزنش می کنند، می خندید و گوش احسان را می گرفت.

با خنده می گفت: دیگر از این کارها نکنی!

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده