خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(10) حمله به بهداری در چزابه بچهها در چزابه، در تمام عرض تنگه مشغول جنگیدن و دفاع کردن بودند. گروهانهای دوم و سوم در امتداد خط و داخل رملها بودند. سرباز بهداری، احمد کبابی را که بچة زرنگی بود، با یک دستگاه نفربر به آنجا فرستادم. در ابتدای خاکریزی که کنار جادة بستان قرار داشت، سنگری با الوار درست کردم و روی آن چند گونی پر از خاک قرار دادم. کمی بالاتر در دل خاکریز، آمبولانسها و نفربر را قرار دادم تا زخمیها را به سرعت تخلیه کنیم.

صبح به خط رفته بودم که سر و کلة هواپیماهای عراق پیدا شد و پشت سر ما را بمب‌باران کردند. ستونی از آتش و دود به هوا برخاست ؛ محل بنة گردان ما را در حوالی بستان زده بودند. فوری تماس گرفتم. گفتند: «سنگر بهداری را زده‌اند.» وقتی به آنجا رسیدم، دیدم همة داروها و وسایل پزشکی از بین رفته است، ولی خوش‌بختانه بچه‌های بهداری بموقع بیرون رفته بودند و آسیبی به آنها نرسیده بود. داروهای زیادی از یکی از سنگرهای بهداری عراق آورده بودم که همه از بین رفته بودند. سرباز «اشتری» تا گردن به زیر خاک رفته بود. مویرگ‌های داخل بینی یکی از سربازها هم بر اثر انفجار، پاره شده و خون‌ریزی کرده بود. ماشین آیفای سرباز «دادخواه» آتش گرفته بود و داشت می‌سوخت؛ او از شدت ناراحتی گریه می‌کرد. بچه‌ها را دلداری دادم.

بر اثر برخورد بمب، حفره‌ای به قطر 20 و عمق5 متر ایجاد شده بود؛ طوری که اگر کسی داخل آن می‌افتاد، بدون کمک نمی‌توانست بیرون بیاید.

به دلیل همین حمله‌ها، آمبولانس‌ها را گل‌مالی می‌کردیم. البته صبح که خورشید در سمت ما بود، مشکل نداشتیم؛ اما بعدازظهرها که خورشید سمت عراقی‌ها و به اصطلاح به نفع آنها بود، هم دید ما کمتر می‌شد و هم این که هر خودرویی از بستان به سمت ما می‌آمد، به علت انعکاس نور خورشید از شیشه‌هایش، بلافاصله هدف قرار می‌گرفت.

راننده‌های ما که باتجربه بودند، شیشه‌هایشان را گل‌مالی می‌کردند و فقط روزنة کوچکی برای دید باقی می‌گذاشتند؛ اما رانندگان بی‌تجربه که این کار را نمی‌کردند، به شدت در برابر خطر قرار می‌گرفتند.

 

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده