مجموعه قصه های اسارت
(20) دلتنگی ها: در اسارت دلتنگی ها را پایانی نیست. این جا شب ها از همیشه غم ناک تر است. سوسوی نوری درون سلول ها را کمی روشن می کند. هر کدام از بچه ها در حالتی مخصوص به خود در فکر فرو می روند. نگرانی و دلتنگی در چهره ی تک تک آن ها موج می زند.

پنجره ها که با سیم خاردار حصار شده اند آرامش روانی ما را بر هم می زنند.

دیوارهای سیمانی خشن و کف یک پارچه سیمانی اتاق ها آزار دهنده و دردناک تر از همیشه جلوه می کنند.

در این جا ما نه زیراندازی داریم و نه رواندازی. انگار در برهوتی حصار شده گیر افتاده ایم.

برهوتی که لحظه لحظه ی عمر ما را می سوزاند و خاکستر می کند و بر باد می دهد.

وقتی نگاه می کنی می بینی که بعضی ها در سکوت سرنوشت خود را جستجو می کنند. عده ای مضطرب و نگران در حال صحبت کردن با یکدیگرند. چند نفری در تخیل خود سیر می کنند و به سوسوی نوری که به درون سلول تابیده خیره شده اند. تعدادی هم در حالی که قطره های اشک آرام آرام از چشم هایشان فرو می ریزد و بر گونه هایشان می لغزد، زمزمه هایی پنهان را بر لب می رانند.

وقتی به سراغشان می روی دردت دو چندان می شود.

سید عباس اشک می ریزد و اشک می ریزد و اشک می ریزد.

می گوید: یاد برادر کوچکم، خواهرم، پدرم، مادرم رنجم می دهد.

محسن سن و سال کمی دارد و خیلی ناراحت است.

می گوید: غصه ی بزرگم این است که عاقبت کار و سرنوشتم چه می شود؟

می گوید: نمی دانم با تمام این آزمایش های سخت ختم به خیر می شوم یا نه؟

می گوید: مانده ام عاقبت خدا از من راضی است یا نه؟

می گوید: راستی سرنوشت جنگ چه می شود؟

می گوید: آیا ما به ندای امام لبیک گفته ایم؟

حاج آقا محمود مسن تر و با تجربه تر از دیگران است. زن و بچه دار است. اما روحیۀ خوبی دارد. او به من و چند نفری که نزدیکش هستیم دلداری می دهد.

علی آقا هم درست مثل حاج آقا محمود است.  او که با یتیمی بزرگ شده است با درد غربت آشنا است.

می گوید: فکرش را نکن این نیز بگذرد.

اما قاسم بی تابی می کند. اشک می ریزد و هق می زند.

علی می گوید: چرا آن قدر بی تابی می کنی؟

می گوید: نگران نباش

می گوید: ما به خاطر خدا آمده ایم و به خاطر خدا هم گرفتار شده ایم.

می گوید: برگی از درخت نمی افتد مگر اینکه که خدا بخواهد.

بعد شروع می کند به گفتن گرفتاری های امامان

قاسم کم کم آرام می شود. اما نگاهش که می کنی می بینی خسته است. از عمق وجود خسته است: آه عمیقی می کشد.

در دل می گویم: در این جا دلتنگی ها را پایانی نیست.

بعد یاد شعری می افتم:

«از مرگ می گریزیم و

به دامان دلتنگی

پناه می بریم

پناه می بریم

پناه می بریم.»

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده