سرباز در خاطرات دفاع مقدس
روحيه بالاي سرباز1 يك ماهي بود كه به خط مقدم منتقل شديم و شرايط جنگي را با پوست و گوشتمان لمس كرده بوديم. در اين مدت به دليل صداي هميشگي گلولة سلاحهاي سبك و سنگين، يك شب هم نتوانسته بوديم با آرامش شب را به صبح برسانيم و استراحت كنيم. آتش توپخانه دشمن هم دائم روي مواضع ما باز بود و لحظه به لحظه شليك ميشد. به هر حال خط مقدم بود و ما هم داشتيم كمكم به شرايط عادت ميكرديم. تا اينكه يك روز گلوله خمپارهاي در پنج متري سنگر ما به زمين نشست و در يك لحظه حجم فراواني از دود و گرد وخاك همراه با صداي گوشخراش انفجار بلند شد.

ناخودآگاه به ياد دوستم افتادم كه چند لحظه پيش از سنگر خارج شده بود. دلهره عجيبي تمام بدنم را گرفت و با سرعت به بيرون سنگر دويدم. تا چند لحظه هيچ چيزي ديده نمي‌شد، اما كم‌كم صداي ناله‌هاي خفيف هم‌سنگري‌ام از لا‌به‌لاي گرد و خاك به گوشم رسيد. جلوتر رفتم و او را ديدم كه دراز به دراز روي خاك افتاده است. در اين فاصله چند نفر ديگر از سربازان هم خودشان را به محل انفجار رساندند و ما بلافاصله او را به درون سنگر منتقل كرديم.

در قدم اول تلاش كردم بر اساس آموزش‌هاي مقدماتي كه ديده بودم، مداواي اوليه را انجام دهم و جلوي خونريزي را بگيرم. دوستم تركش خورده بود و از ناحيه پا بدجوري زخمي شده بود. چند لحظه بعد خونريزي تا حدودي بند آمد و ما مضطرب و نگران منتظر رسيدن آمبولانس مانديم.

در اين فاصله تا آمبولانس بيايد، با ديدن زخم‌هاي هم‌سنگري‌ام و وضعيت او بي‌طاقت شده بودم و براي رسيدن آمبولانس لحظه شماري مي‌كردم، اما براي اينكه فكر اين برادر سرباز را متوجه موضوع ديگري كنم تا زياد به زخم‌هايش فكر نكند و درد زيادي نكشد، سر صحبت را باز كردم و از هر دري شروع كردم به حرف زدن، تا بلكه او هم حرفي بزند و وقت سريع‌تر بگذرد، ولي اين دوست آن چنان شكيبايي و ايمان داشت و روحيه‌اش آن قدر بالا بود كه تا رسيدن آمبولانس و اعزام به پشت جبهه فقط براي ما از خاطرات شيرين‌اش گفت و به كنايه و طنز داستان‌هايي تعريف كرد كه ما از خنده ريسه رفته بوديم و به كلي وضعيت او را فراموش كرديم.

هدف من از بيان اين خاطره يادآوري اهميت ايمان و اعتقاد قلبي است كه زمينه‌ساز صبر و بردباري در هر شرايطي مي‌شود.

 

تاريخ حادثه: 9/6/62   پيرانشهر

دلم عشق و صفاي كربلا داشت       نگاهم انتظاري بي‌ريا داشت

خداوندا چه شد خون و حماسه         تمام جبهه‌ها بوي خدا داشت

  چاشني خرجي ما شد تمام        گو به بيسيم‌چي بگويد اين پيام:

چند تا نقل و نبات از راه دور        زود بفرستد براي سرو شام2

 

پانوشته‌ها :

1. سرباز وظیفه رضا علیزاده؛ جمعی گردان  198 لشکر 64 پیاده ارومیه

2. سرهنگ صالح افشار تویسرکانی؛ معبر معراج، ایران سبز 88

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده