خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(9) حمله به بهداری در حمیدیه در جریان حمله به شهر حمیدیه، عراقیها همه جا را زیر آتش شدید توپخانه قرار داده بودند. ما در تپههای اطراف مستقر بودیم و هواپیماها مرتب بمبباران میکردند. هر کس به گوشهای پناه برده بود. چهار پزشک و پزشکیار از تهران به جبهه آمده بودند. آنها از داوطلبان بسیجی، و بسیار مؤمن و بااخلاص بودند. یکی از آنها پزشک جوانی به نام دکتر «چهاردهی» بود. محاسن مشکی و صدایی محزون داشت. از ابتدای ورودش به بهداری، نمازهای جماعت را به او اقتدا میکردیم.

اذان را هم خودش می‌گفت. دعای بعد از نماز را نیز با صدایی زیبا و محزون می‌خواند؛ به گونه‌ای که دل انسان می‌لرزید. هنوز طنین آوای دعایش در گوشم است؛ دست‌ها را بلند می‌کرد و می‌گفت:

«وَجعَلِ النُّورَ فِی بَصَرِی وَ البَصِیرَةَ فِی دِینِی وَ الیَقِینَ فِی قَلبِی وَ الإخلاصَ فِی عَمَلِی وَ السَّلامَةَ فِی نَفسِی وَ السَّعَةَ فِی رِزقِی وَ الشُّکرَ لَکَ أبَدا مَا أبقَیتَنِی … »1

در جریان بمب‌باران بهداری، دکتر چهاردهی و یک سرباز دیگر به شهادت رسیدند. همه ناراحت و گریان شدند؛ انگار یکی از عزیزانشان را از دست داده بودند.

پانوشته‌ها :

1. و قرار بده در دیده‌ام نور و در دینم بصیرت و در قلبم یقین و در عملم اخلاص، و در جانم سلامت و در روزی‌ام فراوانی و سپاس جاودان خویش را مادام که زنده‌ام نصیبم ساز.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده