مجموعه قصه های اسارت
(19) ارادت: حمید چهره ای آرام و متفکر داشت و همیشه ذکر می خواند. ذکری زمزمه وار که همچون نسیم بهاری سبک بود و می آمد و روی و روح را نوازش می کرد و آرامش می بخشید و می گذشت.

روزی در گوشه ای از اردوگاه نشسته بودم که صدای به زمین خوردن عصایش را شنیدم.

خیره نگاه اش می کردم.

ناخود آگاه به یاد نگهبان عراقی ای افتادم که وقتی عصبانی می شد، حمید را که طلبه بود، به باد مشت و لگد می گرفت.

نگهبان شبیه یکی از شخصیت های کارتونی بود و ما او را «یوگی» صدا می کردیم.

حمید کم کم به من نزدیک شد.

از جا بلند شدم و به طرفش رفتم.

گفتم: در چه حالی مؤمن خدا!

و لبخند زدم.

حمید هم لبخند زد و دستش را به طرفم دراز کرد.

با او دست دادم و خندیدم.

گفتم: راستی آقا حمید بین شما و یوگی چه سر و سری هست که… نگذاشت حرفم تمام شود.

دست روی شانه ام انداخت.

گفت: سر به سرم می گذاری!

با خنده گفتم: سر به سر؟ نه.

گفت: پس…

گفتم: پس نه، واقعاً

مکث کردم و در چشمهایش خیره شدم. احساس کردم قصد طفره رفتن دارد.

گفتم: جالب است.

گفت: چقدر اصرار می کنی!

گفتم: گفتم که جالب است.

عاقبت تسلیم پا فشاری من شد.

گفت: چند شب قبل مشغول خواندن نماز شب بودم.

گفت: خبر دارید که بعد از ساعت خاموشی بیدار بودن ممنوع است.

موقع اقامه نماز ناگهان سایه ی یوگی را پشت پنجرۀ سلول دیدم.

گفت: بی اعتنا به حضور او نماز را ادامه دادم و طولانی شد.

او هم لحظه به لحظه خشمگین تر می شد. البته این را من بعداً فهمیدم.

آن قدر صبر کرد تا نماز خواندنم تمام شد.

بعد با خشم گفت: «تعال»(تعال: بیا)

گفت: با پشت دست راستم دانه های سرد اشک را از گوشه ی چشم هایم گرفتم و از جا بلند شدم و به طرفش رفتم. اما برای این که دم دستش نباشم نزدیک پنجره ایستادم.

یوگی فریاد زد: تعال

و با دست اشاره کرد که جلوتر بروم.

گفت: من از ترس بیدار شدن بچه ها به کنار پنجره رفتم. او دست هایش را از لای نرده ها داخل کرد و قصد داشت گلویم را بگیرد.

گفت: من هم از فرصت استفاده کردم و محکم مچ دست هایش را چسبیدم.

گفت: هر چه تلاش کرد نتوانست خودش را از دست من خلاص کند.

به وحشت افتاده بود. شاید هم خیال می کرد ممکن است مثل بلاهایی که بچه ها سر نگهبان های دیگر آورده بودند، دست هایش را از داخل ببندم و او را خفه کنم.

گفت: آن قدر مچش را در دست هایم  نگه داشتم تا نگهبان دیگری از راه رسید و رهایش کردم.

گفت: علاقه ایشان به من از همان شب به بعد است.

علاقه ای که با ضربه های مشت و لگد و چوب و کابل به من ابراز می کند، ارادتی است که در خلوت نماز شب نهفته است.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده