سروده هایی از صاحبان سیف و قلم (41)
در فتح بر خود گشوديم ما دفــاعى مقدس نموديم ما گذشتيم از سنگر و خاكريز ز ما حمله بود و ز دشمن گريز ز ميدان مين و ز خمپاره‏ها گـذر كرده با اتكاء خدا چو داديم بر دشمن دين شكست كه دانست دست است بالاى دست

«ادبيات پايدارى دفاع مقدس»

فتح الفتوح

در فتح بر خود گشوديم ما

دفــاعى مقدس نموديم ما

گذشتيم از سنگر و خاكريز

ز ما حمله بود و ز دشمن گريز

ز ميدان مين و ز خمپاره‏ها

گـذر كرده با اتكاء خدا

چو داديم بر دشمن دين شكست

كه دانست دست است بالاى دست

خوشا ياد «بيت المقدس» كنيم

به يك فتح و ده فتح كى بس كنيم

كه ايران و اسلام پاينده باد

همه دشمنانش سر افكنده باد

كنون خاطرى نو كنم اين زمان

ز «عين خوش» و «فكه» و «موسيان»

«شلمچه» چو «مجنون» و «شوش» عزيز

كه ويران شد از خصم دون در ستيز

«طلايه» «شرهانى» و «چم سرى»

ز لاله شده چهره‏اش آذرى

«دوكوهه» قدمگاه شيران روز

درى از بهشت است گويى هنوز

سزد گر كه يادى ز «بستان» كنيم

در و دشت آن را گل افشان كنيم

خوشا از «هويزه» برانم سخن

كه پر شد ز ياران گلگون كفن

خدايا بر اين تربت لاله‏زار

به فضلت كه باران رحمت ببار

سخن هيچ برتر ز توحيد نيست

به ناگفتن و گفتن ايزد يكى است

«غبار غم و سوگ سهراب‏ها

گرفته ز چشم دلم خواب را»

سياووش‏ها در دل آتش‏اند

كه سرگرم پيكار چون آرش‏اند

درفش سپاهى «كاوه» كجاست؟!

بگو آتشى بر كجاوه كجاست؟!

عقاب رهايى جانم چه مست

به نام اهورايى دل نشست

نوددو فاتح‏ترين لشگر است

همان مظهر مردى سنگر است

خوشا ياد گردان «هفتاد و هفت»

كه از ديده‏ى جان و دل‏ها نرفت

دگر «لشكر حمزه‏ى بيست و يك»

كه بادا هوادار آنها ملك

درودى به پيكار «هشتاد و هشت»

كه بس فتح كردند در كوه و دشت

كنم يا گردان «شصت و چهار»

كه در رزم بودند چابك سوار

بگو از «هوابرد» و از «ذوالفقار»

كز آنها به جا مانده بس افتخار

همان به كه يادى ز «پيكان» كنم

از آن كشتى آذرخشان كنم

ز دريادلان بس ستايش كنم

همه پيش يزدان نيايش كنم

كه دل‏هاى آبى آنها قوى است

صفاشان چو آب روان معنوى است

ز گُرز و ز بايندُر قهرمان

شهيدان رزمنده جاودان

چه آبى چه خاكى چه روى هوا

به نيروى هستى بوند همنوا

مگر نه على(‏ع) راست جان سخن

نبيند به ميدان عدو پشت من

كه خيره به بدخواه منماى پشت

چو پيش آيدت روزگار درشت

وگر خيزد اندر جهان رستخيز

نبيند كسى پشت من در ستيز

ز دل‏ها همه ترس بيرون كنيم

همه بر دليرى بس افزون كنيم

از اين غم ندارم طبعى روان

كه يك يك برم نام رزمندگان

كه اين مثنوى را نه پايان بود

تب عشق را عشق درمان بود

فعولن بيا بازگرديم طوس

و باشيم بر درگه‏اش خاك بوس

كه چاره‏گرى هيچ ناديد به كار

«فزون آمد از رنگ گل رنج خار»

فعولن گذرگاه تاريخ و درد

چه گاه نبرد و چه در جنگ سرد؟!

ز اندازه برنگذارانى سخن

كه تو «نو»نگارى و گيتى كهن

سخن‏هاى او زينت جان كنيم

و بر او گوش دل گوهر افشان كنيم

كز انبوه دشمن نترسد به جنگ

به كوه از پلنگ و به آب از نهنگ

 

منبع: معبر آسمان، افشار تویسرکانی، صالح، 1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده