حدیث عاشقان(20)
تو نقاشي ؟ اين خاطره از ص 139 كتاب «پاكباز عرصه عشق» به روايت «سرتيپ خلبان ايرج عصاره» انتخاب شده است. در يكي از روزهاي گرم و سوزان تابستان، قرار بود شوراي عالي فرماندهان نيروي هوايي دركيش برگزار شود. من به همراه تيمسار ستاري، دو روز زودتر به كيش رفتيم تا ضمن فراهم نمودن مقدمات كار، بازديد هم از وضعيت پايگاه آنجا داشته باشيم.دراولين روز بازديد، نظر تيمسار ستاري به زنگ زدگي فنس هاي اطراف پايگاه افتاد و بلافاصله خطاب به فرمانده مربوطه كه همراه ما بود گفت: ـ اين فنس ها زنگ زده اند. چرا به اينها گازوئيل نزده ايد؟ اگر به اينها گازوئيل مي زديد، زنگ نمي زدند.

وي پاسخ داد:

ـ دردستورالعمل هايمان نداريم كه فنس ها را گازوئيل بزنيم.    

تيمسار پرسيدند:

ـ در رابطه با نقاشي چه اقدامي كرديده ايد؟

آن فرمانده، نداشتن رنگ را بهانه آورد. تيمسار با ناراحتي سئوال كرد:

ـ يعني دراين پايگاه چند قوطي رنگ پيدا نمي شود؟!

وي جواب داد: چند قوطي كه هست، سپس دستور داد چند قوطي رنگ آوردند. تيمسار ستاري دستور دادند:

ـ شما اين جا را رنگ بزنيد. من مي روم داخل پايگاه و بعد از مدتي برمي گردم. ببينم چه كار كرديد؟

رفتيم، گشتي در پايگاه زديم. سيستم آب و فاضلاب پايگاه را بازديد كرديم و حدود يك ساعت بعد برگشتيم. ديديم، يك نقاش به اتفاق دونفر سرباز مشغول رنگ كاري هستند و در طول اين مدت، كمتر از چهار متر فنس را رنگ زده اند. تيمسار  از اين موضوع به شدت ناراحت شدند و با داد وفرياد گفتند:

ـ برويد يك لباس سربازي بياوريد.

من كه از قصد تيمسار آگاهي كامل نداشتم، پيش خود فكر كردم حتماً لباس سربازي را مي خواهد تن فرمانده آن قسمت كند. خواستم مانع بشوم؛ اما وقتي ديدم تصميم تيسمار جدي است ساكت شدم. بالاخره لباس سربازي را آوردند. تيمسارآن را پوشيد و قلم مو را از دست نقاش گرفت. دادي سرش كشيد و به او گفت:

ـ تو نقاشي؟

جواب داد:

ـ بله .

تيمسار پرسيدند:

ـ چند سال است كه خدمت مي كني؟

نقاش پاسخ داد:

ـ 15 سال.

تيمسار تا اين را شنيد عصباتي تر شد وگفت:

ـ خاك بر سر اين خدمتت! تو چي ياد گرفته اي؟ براي اين قدر جا نصف قوطي را خالي كرده اي. من با اين قوطي چند برابر اين را رنگ مي زنم.

تيمسار، اين را گفت و نشست پاي قوطي رنگ ودستور داد تا برايش نفت بياورند!  رنگ را  با مقداري  نفت قاطي كرد و سپس گفت:

ـ رنگ بايد روان باشد اين گونه  قِل بخورد.

رنگ كه حاضر شد، با آن دو تا سرباز شروع كرد به رنگ زدن. با اينكه خيلي عصباني بود به آرامي به آنها گفت: «شما از آن طرف رنگ بزنيد و من هم از اين طرف». و طرز صحيح رنگ زدن را نيز به آنها ياد داد. سپس دستور داد تا به عنوان تنبيه ، مقداري سنگ درداخل يك كوله پشي بريزند و به پشت نقاش ببندند تا همان‌جا قدم بزند. تيمساردرحالي كه مشغول رنگ آميزي فنس‌ها بودند به ما گفتند:

ـ شما برويد به كارهايتان برسيد، كسي اين جا نماند!

ما كه به اتفاق تني چند از فرماندهان نيرو درآنجا بوديم، اول تصميم گرفتيم  در آنجا بمانيم، ولي با اصرار تيمسار ستاري محل را ترك كرديم و بعد از مدتي كه بازگشتيم، ديديم تيمسار با آن دونفر سرباز بيشتر از 50 متر فنس را رنگ زده اند.

آن روز را تا شب رنگ زد و فردا هم تا ظهر كه جلسه شورا شروع مي شد، كاركرد. سپس لباس فرمش را پوشيد و براي سخنراني به جلسه رفت. اين كار تيمسار بر روي فرماندهان تأثير عجيبي گذاشت، همه آنان بعد از اين‌ كه به پايگاهشان برگشته بودند، بدون آنكه دستورالعمل يا بخش نامه اي براي آنها صادر شود، دستور داده بودند فنس هاي پايگاهشان را گازوئيل بزنند. ما بعدها كه براي بازديد مي رفتيم، مي ديديم اغلب فنس ها را به تازگي گازوئيل و رنگ زده اند و يا درحال انجام اين كار هستند.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده