مجموعه قصه های اسارت
(18) تنبیه: در افکار خودم غوطه ور بودم. ناگهان نگهبان، در ورودی زندان را باز کرد. فریاد زد: مسئولین اتاق ها بیایند بیرون! محمود، مسئول اتاق ما هم یکی از کسانی بود که باید می رفت.

محمود به همراه بقیه مسئولین اتاق ها رفتند و پس از دقایقی که به سختی و کندی و دلهره گذشت، برگشتند.

محمود گفت: عراقی ها می گویند باید از هر اتاق چند نفر بی انظباط را برای تنبیه معرفی کنیم.

همه حیرت کردیم.

 نگاه ها با بهت به یکدیگر دوخته شد.

سکوت زجر آوری برای چند لحظه فضای اتاق را انباشت.

عاقبت محمود سکوت را شکست.

گفت: من خودم را به عنوان بی انظباط معرفی می کنم.

گفت: یک نفر دیگر هم با من بیاید.

لحظه سختی بود.

سخت بود و تصمیم گرفتن مشکل.

 چه کسی داوطلب می شد؟

معلوم نبود!

با خودم گفتم: خدایا این چگونه امتحانی است؟

گفتم: چرا در بین این همه انسان روی کره خاکی ما را باید در این آزمایش های سخت شرکت بدهی؟

گفتم: امتحان شرکت در دفاع، مجروح شدن، اسارت، تهدید به مرگ، تشنگی، گرسنگی، فحش شنیدن و کتک خوردن بس نبود که حالا امتحان تازه ای از ما می کنی؟

ناگهان صدایی من را به خود آورد.

صدا آشنا بود. آشنای آشنا. او را از پیش می شناختم. از همان لحظه ای که پا به زندان بغداد گذاشتم. و حتی پیش از آن. زمانی که با دو برادر دیگرش حمید و محمد رضا به دام دشمن افتادند. و کمی جلوتر هنگامی که در بین بچه ها در سنگر پدافندی رفت و آمد می کرد و به آنها روحیه می داد:

علی بود.

محکم و استوار از جای خود بلند شده بود و خود را برای تنبیه شدن آماده کرده بود!

تنبیه شدن به جای هم سنگرش، هم رزمش، هم بندش، هم عقیده اش، شاید هم به جای خودش!

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده