عشق به فدارکاری
ناخدا یکم تکاور بازنشسته، محمد تقی عبادی غایلۀ کردستان شروع شده بود. به اتفاق 30 نفر از تکاوران دریایی به سرپرستی من، موظف شدیم از منجیل به سمت سنندج حرکت کنیم. این مأموریت به موقع انجام شد و ما به کردستان رسیدیم. در آنجا با بزرگ مرد شجاع و عارف جنگ تحمیلی آشنا شدم. دکتر مصطفی چمران، فرماندهی که زمزمه هایش خدایی بود. یک روز در کنار ایشان در اتاق محقری نشسته بودیم، جوانی را به حضور ایشان آوردند که تلاش می کرد به هر شکل ممکن به خط مقدم جبهه برود. جوان تلاش خود را مضاعف کرد تا رضایت دکتر چمران را جلب کند و به شهر بانه برود. از او پرسیدم آیا آموزش دیده ای و جنگیدن را بلد هستی؟

گفت: البته که بلد هستم، سربازی رفته ام و آماده ام تا به دوستانم که از خیابان صفای تهران برای مقابله با دشمن به این منطقه آمده اند، بپیوندم. دکتر وقتی صحبت های آن جوان را شنید به او گفت: شما باید صبر کنی تا گروهی را که قرار هست فردا به خط مقدم برود، شما را هم با خودشان ببرند.

جوان وقتی این صحبت را از دکتر شنید، نارنجکی را از جیبش بیرون آورد و ضامن آن را کشید و گفت:

اگر نگذارید همین الان با گروهی که به خط مقدم می روند، بروم، این نارنجک را منفجر خواهم کرد.

من و دکتر چمران با شنیدن و دیدن عشق و علاقۀ او به دفاع از مرزهای کشور و علاقۀ وافرش به فدارکاری تعجب کردیم و در دل بر شجاعت او درود فرستادیم.

از جا برخاستم و سر و صورتش را بوسیدم و با دلداری و امید دادن به او نارنجک را از دستش گرفتم و پین آن را در جایش گذاشتم. بعد از صحبتی که با او کردیم، متوجه شدیم آنها تعدادی دوست بسیار صمیمی هستند که دوستانش او را بی خبر گذاشته و به جبهه آمده اند و او  از قافلۀ آنها عقب مانده است، برای همین سعی دارد به هر شکل ممکن خودش را به آنها برساند و در عملیات شرکت کند. سرانجام آن روز او را در پیش خود نگه داشتیم و روز بعد او را رهسپار منطقۀ عملیاتی کردیم. چند روز بعد در کمال ناباوری شنیدیم که آن جوان و همۀ دوستانش در یک کمین به شهادت رسیده اند.

بعد از گذشت این همه سال از جنگ تحمیلی عشق وافر آن جوان به فداکاری و پاسداری از میهن اسلامی هنوز در یاد من زنده مانده است.

روحش شاد و یادش گرامی باد

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده