خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(7) دشواریهای برخورد با مجروحان در طول هشت سال دفاع مقدس و در همة روزهای سال، یگانهای بهداری پشت خاکریزها و سینه به سینة دشمن حضور داشتند. ما در دستههای تخلیة مجروح بودیم و باید در خط مقدم، در شرایطی که مرتب تبادل آتش وجود داشت، زخمیها را جمعآوری کردیم.بعضی شبها گشتیهای شناسایی ما روی مین میرفتند و مجروح میشدند.

. در آن تاریکی، وقتی می‌خواستیم آنها را برداشته و به عقب بیاوریم، زخم‌هایشان مشخص نبود تا پانسمان کنیم و حتی یک رگ نمی‌شد از آنها بگیریم. سرتاپای آنها خونی بود و نمی‌دانستیم زخم کجاست و کجا را باید ببندیم!

دلمان کباب می‌شد؛ خون از آنها می‌رفت و روح از بدن ما. چه صحبت‌هایی می‌کردند، چه چیزهایی می‌گفتند! چه اشاراتی داشتند! به چه عرفانی می‌رسیدند! بعضی از آنها لبخند می‌زدند. گاهی چشمکی می‌زدند که ما گرفتیم و رفتیم و شما فکری به حال خودتان بکنید.

ما آنها را به معراج می‌بردیم و باز می‌گشتیم؛ گرچه آنها زودتر به معراج رفته بودند. کارمان تا پایان عملیات همین بود. خدا به من توفیق داده بود که از همان 31 شهریور، یعنی روز اول جنگ تا روز آخر، توی خط باشم و هر روز این صحنه‌ها را ببینم.

زمانی که رزمندگان جلو می‌رفتند، بچه‌های بهداری با آنها همراه می‌شدند. بچه‌های بهداری زخمی‌ها را بر می‌داشتند و با وجود همة موانع، از همان معبر به عقب می‌آوردند؛ در بسیاری از موارد خودشان هم زخمی می‌شدند.

شاید بتوان گفت، سخت‌ترین وظیفه به عهدة بچه‌های بهداری بود که باید دوستان عزیز خود را از خط مقدم به عقب می‌آوردند؛ دوستانی که تا لحظه‌ای قبل با آنها بودند، در کنارشان می‌جنگیدند، همراه آنها زندگی، و در سنگر راز و نیاز می‌کردند. حالا باید پیکر خون‌آلود و بدن متلاشی شدة آنها را که داشتند آخرین نفس‌ها را می‌کشیدند، در آغوش گرفته و به عقب می‌آوردند. آنها مجبور بودند در این شرایط جلوی احساسات خود را گرفته، لبخند بزنند و به دیگران هم روحیه بدهند.

گاهی تعداد زخمی‌ها آن‌قدر زیاد بود که فرصت نداشتم زخم‌هایشان را ببندم؛ به ناچار مثل مرغی که دانه برمی‌دارد، آنها را از روی زمین جمع می‌کردم. تنها نفربری که زخمی‌ها را به عقب می‌برد، نفربر من بود. گاه شرایط به قدری سخت می‌شد که برای یک زخمی نمی‌توانستیم به عقب برویم؛ یعنی حرکت با کمتر از ده زخمی، مقرون به صرفه نبود؛ چون فاصلة ما با عقب زیاد شده بود و رفت‌وبرگشت زمان زیادی می‌گرفت. برای همین باید زخمی‌ها را جمع کرده و نگه می‌داشتیم. حالا تصور کنید پزشک‌یار باید چه روحیه‌ای داشته باشد تا بتواند زیر باران آتش دشمن، این‌طور به زخمی‌ها رسیدگی کند و آنها را آرام نگه دارد! زخمی‌هایی که بعضی از آنها جراحت‌های بزرگی داشتند.

یک بار اطلاع دادند؛ گلوله‌ای کنار تانکی خورده و نفرات به شدت مجروح شده‌اند. به دلیل وجود رمل‌ها نمی‌شد جان‌پناه درست کرد؛ برای همین من زیر نفربر پناه گرفته و سنگر درست کرده بودم. بقیه هم به همین ترتیب زیر تانک‌ها بودند. باید فاصلة صدمتری تا تانک آسیب دیده را در این رمل‌ها می‌دویدم. این کار مثل دویدن در آب بود؛ چون تا زانو در رمل فرو می‌رفتیم. به هر سختی که بود، خود را به محل حادثه رساندیم. اولین زخمی، سروان «فریبرز تاج‌محرابی» بود که ترکش در پیشانی‌اش خورده و داخل رفته بود. ایشان بعدها به علت شدت جراحات بازنشسته شد و اکنون هم حال مساعدی ندارد. وقتی دست نفر دوم را کشیدم، دیدم یک عضو درازی هم همراهش آمد که با کمال تعجب دیدم روده‌اش است! روده را سر جایش گذاشتیم و سریع با یک باند شکمی آن را بستیم.

زخمی‌ها را با نفربر شنی‌دار بعد از طی مسافت زیادی در دل تپه‌های رملی به ایستگاه جمع‌آوری که محل تجمع آمبولانس‌های چرخ‌دار بود، رساندیم تا به اهواز اعزام شوند.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده