مجموعه قصه های اسارت
بهشت: در زندان زیراندازی وجود نداشت. ما زیر پوش ها را از تن در می آوردیم و از آنها به عنوان زیرانداز و بادبزن استفاده می کردیم. شب ها حال و هوای دیگری داشت. هر کس در گوشه ای که چمباتمه زده بود و یا سرپا، در فکر و خیال خود سیر می کرد. در یکی از شب ها حسن را دیدم که گریه می کرد. دل تنگ بود.

اما از چه؟

نفهمیدم.

با خود گفتم: به چه فکر می کند؟

-پدرش؟

-مادرش؟

-همسر و فرزندش؟

-سرنوشت جنگ؟

-عاقبت خودش؟

خواستم به طرفش بروم. اما نرفتم. بتر دیدم که او را با تنهایی خودش تنها بگذارم.

نظری به دیگران انداختم.

عده ای در حال دلداری دادن به دیگران بودند.

عده ای ذکر مصیبت اهل بیت «ع» را می خواندند.

چند نفری آرام و زمزمه وار مشغول خواندن قرآن بودند.

ناگهان علی نظرم را جلب کرد.

او در حال حرف زدن با ناصر بود که بی تابی می کرد.

علی گفت: عزیزم نگران نباش

گفت: مگر نه این که ما به خاطر اعتقادمان گرفتار شده ایم؟

گفت: خدا هم ناظر به حال ما است.

گفت: می دانی امامان ما چقدر مصیبت دیده اند؟

گفت: این شهر(بغداد) شاهد حوادث بسیاری بوده است.

گفت: یکی از این حوادث چهارده سال زندانی بودن امام موسی کاظم «ع» در آن بوده است.

ناصر نگران بود. نگران و به هم ریخته. اما با شنیدن حرف های  علی انگار آرامشی یافت. چون آرام آرام نگرانی از چهره اش محو شد و جای آن را لبخندی گرفت که بر لب هایش نشست.

گفت: من سواد چندانی ندارم.

گفت: من یک آدم عادی ام.

گفت: افکارم عامیانه است.

گفت: اگر امامان استقامت کرده اند ما هم استقامت می کنیم.

علی خوشحال شد. دستی به شانه ی او زد.

خندید.

گفت: به قول شهید بزرگوار بهشتی «بهشت را به بها می دهند نه به بهانه»

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده