داوطلب مرگ!: روزهای اولی که به اردوگاه وارد شدیم، شرایط نسبت به زندان بغداد کمی راحت تر بود. بهشتی که پیش از این از آن گفته بودم! در یکی از روزها درون آسایشگاه نشسته بودیم که عراقی ها وارد شدند. یکی از آنها بلند گفت: سریع پنج نفر پنج نفر پشت سر هم بشینید.

گفت: موقع آمارگیری است.

فریاد کشید: سرها همه پایین!

بعد نگاهی به چهرۀ رنگ پریده و درب و داغان اسرا کرد.

بلند گفت: چند نفر داوطلب می خواهیم تا به جای دیگران اعدام کنیم.

فریاد کشید: اگر کسی داوطلب نشود، همه را اعدام می کنیم.

اضطراب شدیدی آسایشگاه را پر کرد. نفس ها در سینه ها حبس شده بود.

عراقی چند بار حرفش را تکرار کرد.

فریاد کشید: مگر نشنیدید!

ناگهان صدایی مردانه سکوت مرگ باری که برای چند لحظه بر آسایشگاه حاکم شده بود را درهم شکست.

همه سرها به طرف صدا برگشت.

آقا مهدی بود.

بلند گفته بود: من برای اعدام آماده ام.

عراقی ها حیرت برشان داشت.

من در میان مجروح ها دراز کشیده بودم و می شنیدم که عراقی ها با یکدیگر پچ پچ می کنند.

-عجب! عجب!

-اگر ما چند نفر از این ها داشتیم، دنیا را زیر و رو می کردیم!

-هیچ کس نمی توانست با ما رو به رو شود!

– چه روحیه ای دارند!

-آن هم در اسارت!

-داوطلب مرگ!

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده