یار بی سر
ناخدا یکم تکاور بازنشسته رضا بابا بیگی وقتی به یاد مختاری و استقبال شجاعانه و عاشقانۀ او از شهادت می افتم، مو بر تنم سیخ می شود. به یاد دارم دشمن با قدرت نظامی خود خرمشهر را تصرف کرده بود و تنها عدۀ قلیلی از تکاوران نیروی دریایی در مرکز شهر مانده بودند و مقاومت می کردند. تنها وسیلۀ ارتباطی با دوستان همرزمان در خرمشهر پلی بود که24 ساعت زیر بارش آتش گلوله های مستقیم دشمن بود. بچه هایی که در مرکز شهر مانده و مقاومت می کردند، از طریق بی سیم اطلاع داده بودند که نیاز شدید به آذوقه و مهمات دارند؛ موارد خواسته شده به سرعت فراهم شد.

فرمانده ما به دنبال کسی می گشت که این خطر حمل و انتقال مهمات و مواد غذایی را به جان بخرد و به بچه ها برساند.

 قبول چنین مسئولیتی شجاعت فوق العاده می خواست. من چون در آن زمان گواهینامه نداشتم و رانندگی بلد نبودم، نمی توانستم آن مسئولیت را قبول کنم که اگر شرایطش را داشتم صد البته قبول می کردم؛ ولی از میان ما شهید مختاری آن مسئولیت را قبول کرد و با یک ماشین پر از آذوقه و مهمات آمادگی خود را برای عبور از پل و انتقال اقلام اعلام کرد.

لحظه حساس و سرنوشت سازی بود. با ظاهر شدن ماشین حامل مهمات بر روی پل، دشمن اقدام به تیراندازی و آتشبار شدید کرد. از دور مشاهده کردیم که ماشین با سرعت زیادی از پل رد شد و ناگاه بعد از لحظاتی کوتاه صدای انفجار شدید به گوش رسید. زمانی طول کشید تا نیروهای کمکی از راه برسند و با امکانات و تجهیزات لازم با دشمن درگیر شدیم که با جانفشانی های رزمندگان دلیر ارتش اسلام توانستیم پل را به تصرف خود در آوریم و دشمن را با زبونی به عقب برانیم. وقتی پل به تصرف در آمد و به آن طرف پل رسیدیم، شاهد صحنۀ تلخ و غمباری بودیم.

ماشین شهید مختاری به خاطر اصابت گلوله آر پی جی منفجر و همه چیز به تلی از خاکستر مبدل شده بود.  تنها توانستیم یک لنگه کفش با بخشی از پای او را پیدا و شناسایی کنیم. خاطرۀ دیگر به شهادت شهیدان مزینانی و شعبانی مربوط می شود.

 آنجا که پا به پای هم در جنگ خیابانی خرمشهر به پیش می رفتیم. دشمن از زوایای مختلف و مواضع نامریی، به سمت ما تیراندازی می کرد که ناگاه تیری سینۀ شهید مزینانی را نشانه رفت و او را به زمین انداخت، تیراندازی و عکس العمل بچه ها شدید شد، شهید شعبانی وقتی این صحنه را دید چون رفاقت و صمیمیت بیشتری بین او و شهید مزینانی بود، به کمکش شتافت که به محض رسیدنش به بالای سر شهید مزینانی تک تیراندازهای دشمن، سر و سینۀ او را نیز آماج تیرهای خود ساختند صحنۀ عجیب و غم انگیزی بود.

شهید شعبانی با این که چندین تیر به او اصابت کرده و غرق خون بود با سختی و مشقت بسیار به پا خاست و سر اسلحه خود را به سمت سربازان عراقی گرفت و با حالت رگبار شروع به تیراندازی کرد و توانست چند تن از آنها رانابود کند.

 وقتی اوضاع آرام شد به همراه همرزمان برای حمل و انتقال جنازه های آنها رفتیم. اسلحه در مشت های شهید شعبانی طوری بسته و گره خورده بود که به سختی توانستیم اسلحه را از دست او  خارج کنیم. خاطرۀ دیگر برمی گردد به وقتی که در پشت جبهه، همرزمانمان برای پیروزی ای که به دست آورده بودند، رقص و پایکوبی می کردند و در آن رقص سماواتی، شهید زنگیان را دیدم که ترکش گلولۀ تانک سر آن بزرگوار را از تن جدا کرد طوری که رقص و پایکوبی او را بدون سر و در حالی که خون از گلوی بریده اش به آسمان فوران می کرد، دیدم. اینها تخیل نیست. افسانه و خواب نیست.

تنها یک خاطره نبوده و نیست، بلکه واقعیت های دردناک و تلخی بود که دشمن بعثی با حمایت آمریکای جهان خوار بر ملت مظلوم ما تحمیل کرده بود.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده