مجموعه قصه های اسارت
(15) زندان بغداد: زندان راهروی درازی بود به طول تقریبی30 متر که سلول هایی به مساحت هشت و چهارده متر مربع در دو طرف آن قرار داشت. درون هر سلول20 تا30 نفر را جا داده بودند: درهم فشرده و به هم چسبیده. جای تکان خوردن نبود. جای کافی نبود و عده ای از اسرا در راهرو جا گرفته بودند و تعدادی هم در کنار دستشویی و مستراح های بد بو و کثیفی که در انتهای راهرو قرار داشت.

ما همه پا برهنه بودیم و در طول روز چند ساعتی به فضای باز می بردنمان.

فضای بازی که با دیوار های بلند و سیم خاردار حصار شده بود.

کف پوش ها سیمانی و آفتاب داغ پاهای برهنه مان را می سوزاند و آهمان را در می آورد.

آب قطع بود و از حمام هم خبری نبود. تنها منبع آبی در وسط حیاط زندان بود که آب آن هم بسیار داغ بود.

غذای هر کدام مان در هر24 ساعت یک سمون بود: قطعه نانی خمیر و غیر قابل خوردن.

روز با دلهره آغاز می شد. بازجویی پشت بازجویی همراه با کتک و شکنجه و فحش. آن هم به سبک و سیاق قرون وسطی.

غروب زندان دلگیر تر از همۀ وقت بود.

نگهبان از راه می رسید.

فریاد می زد: پنج تا پنج تا پشت سر هم بشینید.

نعره سر می داد: می خواهیم آمار بگیریم.

بعد نگهبان ها با چوب دستی، باتوم، کابل فشار قوی که بالا می رفت و بر بدن اسرا فرود می آمد، سر شماری را آغاز می کردند.

پس از آن بچه ها را یکی یکی وارد سلول ها می کردند: چهره ها همه رنگ باخته، سر و صورت ها زخمی، خسته و له و لورده.

مجروح ها از همه بدتر بودند. از آنها خون زیادی رفته بود و دیگر رمقی برایشان نمانده بود. مانند مردۀ متحرکی گیج و منگ پا به درون سلول می گذاشتند. به کندی و با زحمت.

اذان پخش نمی شد، اما ما از تاریکی هوا می فهمیدیم که باید آمادۀ نماز مغرب و عشاء شویم.

آماده می شدیم. اما چه آماده شدنی، همه درب و داغان و بی رمق و گاه با تکیه به دیوار نماز می خواندیم.

بعد از آن هم موقع خواب بود. خوابی که سرپا بود و همراه با هزار فکر و خیال تا چرتمان بگیرد و تکانی بخوریم و به دیگری تنه بزنیم و چرت او را پاره کنیم!

من چرت صادق دانشجوی رشتۀ الکترونیک را، صادق چرت کاظم دانشجوی رشتۀ برق را، آقای زابلی که از همه ی ما مسن تر بود و طلبه، چرت برات را، برات چرت عبدالحسین را که محصل بود و از همه کم سن و سال تر، عبدالحسین چرت آقا مهدی را که بچه ی کاشان بود و همیشه لبخند به لب داشت.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده