سنگلجی بمان، نرو! ( ناخدایکم تکاور بازنشسته هوشنگ صمدی)
با آغاز جنگ تحمیلی در31 شهریور ماه سال1359، بنا بر احساس مسئولیت و مأموریت محوله، در بعد از ظهر همان روز، همراه با نیروهای رزمندۀ تکاور و با پشتیبانی و تجهیزات لازم به منطقۀ خرمشهر اعزام و در یکم مهر ماه در منطقه مستقر شدیم و اقدام به انجام تک های ایذایی و پاراتیزانی کردیم. با آغاز جنگ، نیروی خاصی که وظیفۀ حراست از خرمشهر را به صوررت جدی و یکپارچه بر عهده داشته باشد، وجود نداشت.

تنها یک گردان از نیروی زمینی تحت عنوان پاسدار دژ حضور داشت که به خاطر حجم گستردۀ بمباران دشمن انسجام خود را از دست داده بود. از این رو غیر از تکاوران نیروی دریایی، تنها نیروی قابل توجه، نیروی غیور و غیرتمند مردمی بودند که با دست خالی و کمبود تجهیزات دفاعی، اقدام به مقابله با نیروهای بعثی می کردند.

 بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه، نیروی رزمی سپاه پاسداران به فرماندهی محمد جهان آرا در منطقه اقدام به همکاری با نیروهای ارتشی کرده و با انجام تک های ایذایی و هماهنگ تحرکات گسترده دشمن را دفع کردند.

به خاطر حضور نیروهای عراقی در شهر خرمشهر، جنگ و دفاع نیروهای تکاور و مردمی بیشتر تن به تن بود. یک محل خاصی برای جبهۀ نیروهای ایرانی و همچنین یک جای مخصوصی به عنوان جبهۀ نیروهای عراقی وجود نداشت. بیشتر نقاط شهر درگیر جنگ و کشتار بود. به همین خاطر ما به سرعت اقدام به تغییر مکان و جابه جایی نیروهای خودمان می کردیم.

یکی از عملیات های تک شبانه که تکاوران آن را سازماندهی و اجرا کردند، مربوط می شد به برهم زدن استقرار یک لشگر زرهی ارتش عراق در کوت عبدالله. این تک با همکاری و جانفشانی تکاوران نیروی دریایی با موفقیت انجام شد و دشمن مجبور به عقب نشینی گردید.  به یاد دارم فردای آن روز شهید هاشمی که به عنوان فرماندۀ یک واحد از مبارزان فدائیان اسلام در آنجا بود، به جمع آوری دو تریلی اسلحه و مهمات از محل استقرار افراد لشگر زرهی عراق اقدام کرد. اگر بخواهم از خاطراتم بگویم؛ هر لحظه از جنگ در بطن خود هزار یاد و خاطره و حماسه را یدک می کشد.

 خاطرات شیرین به حملات بی شایبۀ تکاوران و نیروهای رزمندۀ مردمی و سپاهی مربوط می شود که با وارد آوردن ضربات سهمگین به ماشین جنگی دشمن، موفقیت های بزرگی در دفاع از خاک خرمشهر و مرزهای غربی و جنوبی ایران کسب می کردند. اما خاطرات تلخ و حزن انگیز به لحظات پرپر شدن و عروج ملکوتی دوستان، همرزمان تکاور و رزمنده مربوط می شود. به یاد دارم وقتی که به عنوان فرمانده گروه تکاوران به کنار آنها در لحظات عروج و شهادت می رسیدم، آنها را مانند بچه های خودم در آغوش می گرفتم و علوّ درجات آنها را از درگاه ایزد متعال مسئلت می کردم.  قصه  پرپر شدن بچه های تکاور، حقیقت تلخ و دردناکی بود.

 وقتی به یاد شهید سنگلجی می افتم که در منطقۀ فاو خمپارۀ دشمن با فاصلۀ کوتاهی پشت سر ما در آب فرود آمد و ترکش آن در کمر محافظ من، شهید سنگلجی جا گرفت و ناگهان صدای ضجه اش را شنیدم.

در لحظۀ به زمین افتادنش دستم را بر کمرش گرفتم و او در آغوش من جای گرفت و چشمان خود را یک آن باز و بسته کرد و ندای حق را لبیک گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

اشک حزن در چشمانم حلقه زد. ناگهان بی اختیار فریاد زدم: سنگلجی بمان، نرو! خرمشهر به رزمندگانی چون تو می نازد و افتخار می کند؛ یا وقتی در منطقۀ گمرک خرمشهر، خمپاره با فاصلۀ اندکی بر زمین خورد، زود در کنار تنۀ نخل خرما بر زمین دراز کشیدم، ناگهان در چند قدمی خود صدای فریاد بی سیم چی ام را شنیدم، با وجود آتش شدید دشمن، خود را به سوی او کشاندم و پیکرش را در آغوش کشیدم.

 او تنها یا حسین(ع) و یا زهرا(س) می گفت. ترکش خمپاره که یک تکه کوچک آن زیر چشم چپ مرا نشانه رفته بود، ستون فقرات بی سیم چی را غرق خون کرده بود.

  هر چه تلاش کردم با دستمال و وسایل پانسمان ابتدایی، زخم شدید او را ببندم، افاقه نکرد و شدت جراحات وارده به ستون فقرات و ناحیۀ شکم باعث شد او هم به جمع کبوتران درگاه ربوبی بپیوندد و جانش را در طبق اخلاص نثار حضرت دوست کند.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده