خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
عملیات طریقالقدس و فتح بستان از تحرکات، رفتوآمدها و تدارکات پیدا بود که باید خبرهایی باشد. هر وقت در جبهه شام مرغ میدادند، رزمندگان میگفتند: «حتماً فردا حمله است!» اما آن شب از مرغ خبری نبود! ظاهراً میخواستند رد گم کنند. مناطق شناسایی میشدند و هر کس وظایف مربوط به خودش را تمرین میکرد تا آمادگی داشته باشد. من در این عملیات فرمانده دستة بهداری گردان 145 پیادة بودم. با استفاده از تجربههای گذشته، گروههای تخلیه مجروح را سازمان دادم. یک گروه را به سرپرستی گروهبان سوم «علیاصغر ایمانی» سازمان داده، و سرباز «ابراهیم صفایی» را به گروهان دوم فرستادم.

گروهان یکم پیاده هم با گردان 293 تانک، یک گروه رزمی تشکیل داده و قرار بود از جادة نه کیلومتری به اصطلاح فانوس، وارد عمل شوند. خود من هم در گروهان ارکان، مقر عملیات و ستاد گردان قرار گرفتم.

مثل همیشه، شور و غوغایی بین بچه‌ها بود. سرباز «ابراهیمی» گوشه‌ای نشسته بود و آرام و خندان به اطراف چشم می‌گرداند. گروهبان ایمانی داشت مناجات می‌کرد. گروهبان «آرایش» هم با تعدادی از بچه‌ها دور کورة بسیار گرمی که از آتش درست کرده بودیم، نشسته و چای می‌خوردند و می‌خندیدند. داستان آن روز و شب، حکایت شنیدنی است.

به سنگر خودم برگشتم و فرماندهان گروه‌های تخلیه و تیم‌ها را کاملا توجیه کردم. وقتی یکدیگر را در آغوش می‌گرفتیم، دلمان نمی‌خواست از هم جدا شویم. گروهبان ایمانی و سرباز صفایی با لوازم و دارو سوار نفربر شدند و در تاریکی شب خود را به گروهان دوم رساندند. قرار بود گروهان دوم به فرماندهی سروان «محرم نوری‌زاده» در قسمت وسط عمل کند.

نیمه‌های شب عملیات طریق‌القدس با رمز «یا حسین (ع)» شروع شد. همه جا آتش و دود بود. آتش گلوله‌ها که از روی سر ما رفت و آمد می‌کردند، در آسمان پیدا بود. به دشمن رسیدیم. تعدادی از عراقی‌ها می‌خواستند فرار کنند که تیرهای ما آنها را زمین‌گیر کرد. عراقی‌هایی که دورتر بودند، همچنان به طرف ما تیراندازی می‌کردند. یکی از سربازان به نام «زارع» فریادی زد و افتاد، تیر به کمرش خورده بود. سریع بالای سرش رسیدم. زخمش را بستم و او را سوار نفربر کردم.

صدای الدخیل عراقی‌ها بلند شد. دست‌هایشان را بستیم. یکی از آنها که آرم هلال‌احمر را بر بازویم دید، به انگلیسی گفت: «من دکتر هستم.»

من هم خیلی مراعات او را کردم. دکتر عراقی‌را با تعدادی از زخمی‌های ایرانی و عراقی در نفربری که به عنوان تخلیه مجروح از آن استفاده می‌کردیم، سوار کردم. در حالی که زخمهایشان را می‌بستم، به دقت جلو را ورانداز می‌کردم. دیدم دو تانک عراقی در حالی که پشت آنها به من بود، به طرف نیروهای ایرانی تیراندازی می‌کنند. بدبخت‌ها نمی‌دانستند که ما خط را شکسته و از آنها عبور کرده‌ایم و پشت سر آنها تا مسافت زیادی آزاد شده است. با بی‌سیم به معاون گردان، سرگرد «ماشاءالله گوهری‌مقدم» اطلاع دادم. او هم دو نفر آر‌پی‌جی زن فرستاد و دقایقی بعد، آتش بود که از تانک‌ها زبانه می‌کشید.

به راه افتادم و از کنار جهنم عراقی‌ها گذشتم. زخمی‌ها را در ایستگاه تخلیه و جمع‌آوری مجروحین تیپ 3 تحویل داده و دوباره برگشتم. آن روز تا شب عراقی‌ها چندین بار پاتک زدند، ولی با مقاومت جانانة نیروهای ایرانی رو‌به‌رو شده و عقب نشستند. هواپیماهای عراقی هم مدام با میگ، میراژ و توپولوف، منطقه را بمباران نموده و همه‌جا را به آتش کشیدند؛ آنها در هر بمب‌باران، چندین بمب می‌انداختند که با صدای وحشتناکی در کنار ما منفجر می‌شدند. عده‌ای مأمور پاکسازی منطقه از وجود عراقی‌ها بودند.

اسرای زیادی گرفته بودیم که با مهربانی با آنها رفتار می‌شد، و این از صحنه‌های باشکوه این عملیات شمرده می‌شد. این عملیات به آزادسازی نزدیک به هفتاد روستا در حوالی سوسنگرد، بستان و دشت آزادگان منجر گشت.

در شهربستان، گل‌ها شکوفه کرد، عشق جوانه زد و ایمان جاری شد. آن روز همه چیز صلواتی شده بود و شهر را «شهر صلواتی» می‌خواندند؛ با صلوات، لباس‌هایمان را به خیاطی می‌بردیم. در نانوایی‌ها هر کس به اندازة نیازش نان بر‌می‌داشت و به عوض دادن پول بی‌ارزش، طنین مقدس صلوات بر زبانش جاری می‌شد.

در گوشه‌ای یک حمام صلواتی ساخته بودند. پیرمردی که مسئول آن بود، مرتب صلوات می‌فرستاد و به هر‌کس که وسایل استحمام می‌داد، می‌گفت: «صلوات یادت نرود.» در گوشه‌ای دیگر، پیرمرد مؤمنی آینه‌ای به دیوار نصب کرده و صندلی نیمه‌شکسته‌ای هم گذاشته بود و با ماشین دستی، موهای خاک‌آلودمان را اصلاح می‌کرد و با لبخندی دائمی صلوات می‌فرستاد. همه‌جا طنین شعار وحدت بود؛ شعار یکدلی و یکرنگی!

در همان روزهای اول فتح بستان بود که پیام روح‌بخش و امیدوارکنندة امام شهیدان پخش شد: … «این فتح‌الفتوح است» پیامی که نور امید در قلب همه تاباند و آنها را به پیروزی‌های بزرگتر امیدوار ساخت.

در بستان و بیابان‌های اطراف تا مدت‌ها مشغول جمع‌آوری جنازه‌های متعفن مزدوران بعثی بودیم. در همین ایام منافقان کوردل و خدانشناس به خاطر از بین بردن عظمت پیروزی رزمندگان اسلام، دست به ترور و شهادت یکی از ائمة جمعه عزیز کشور زدند و حضرت آیت‌الله «دستغیب» امام جمعة شیراز را در محراب عبادت به خون نشاندند. بعد از آن بود که نیروهای ما در تنگه‌ای موسوم به چزابه که بین تپه‌های رملی نبعه، دارالشیاء و هورالعظیم قرار داشت، مستقر شدند. آنان حماسه‌های نبرد و ایثارگری را در آنجا رقم زدند و فداکاری را به اوج رسانده و پرچم پرافتخار لا اله الا الله را بر فراز قله‌های افتخار و پیروزی به اهتزاز در آوردند. شهدای ما پس از نبرد دلیرانه‌ای جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند؛ در گوشه و کنار، پیکرهای مطهرشان افتاده بود؛ اما تعدادشان در مقایسه با کشته‌شدگان دشمن بسیار کم بود. نزدیک صبح که هوا داشت روشن می‌شد، یکی دیگر از بچه‌های باصفای بهداری پرپر شد؛ بر اثر اصابت گلوله مستقیم تانک دشمن به نفر بهداری، سرباز ابراهیم صفایی که اهل جنوب بود. به شهادت رسید. سوراخ بزرگی در بدنة نفربر ایجاد شده و او را از کمر به دونیم کرد؛ تنها نیمی از پیکرش را برای تشییع بردند. سربازی مؤمن، خنده‌رو و با نشاط بود؛ بچه‌ها هیچگاه او  و لبخندهایش را فراموش نکردند.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده