همیشه به یاد خدا هستم
نویسنده: ناخدا یکم جانباز احمد صیامی در سال1359 و اواخر تحصیلات دانشگاهی، خود را برای مراسم فارغ التحصیلی و دریافت درجۀ افسری آماده می کردیم که خبرهای از تحرکات و حملۀ هوایی دشمن به مرزهای غرب کشور و بمباران فرودگاه مهرآباد تهران به گوش ما می رسید.

 با ادامۀ افزایش تحرکات دشمن یک روز شهید نامجو که در آن زمان فرماندهی دانشگاه افسری را عهده دار بود و از جمله اعضای شورای عالی دفاع محسوب می شد، ما را در سالن اجتماعات دانشگاه جمع می کرد و موضوع حملۀ سراسری و از پیش طراحی شده رژیم بعثی عراق به ایران را بیان کرد و با یادآوری سخنان امام حسین(ع) در حادثۀ کربلا، این حادثه را با حوادث خونین کربلای حسینی پیوند زد. دانشجویان به خاطر انگیزه های دینی و ملی شان آمادگی شان را برای اعزام به جبهه اعلام داشتند.

 آنها مدت کوتاهی فرصت یافتند تا خود را آماده اعزام کنند. من به خانه رفتم و به هر صورتی که بود موضوع را به اطلاع پدر و مادر رساندم.  پس از کسب اجازه از آنها وصیت نامه خود را نوشتم و فردای آن روز با ترکیب سه گردان دانشجویی و با یک هواپیمای(سی-130) به اهواز اعزام شدیم پس از ورود به منطقه در لشگر زرهی اهواز مستقر شدیم. هر چه زود تر مقدمات عملیات های چریکی و نامنظم چیده شد و در چندین مرحله صدماتی به دشمن وارد کردیم.

 چون در آن موقع دشمن با تمام تجهیزات و ادوات نظامی پیشرفتۀ خود وارد خاک کشور شده و بعد از تسخیر خرمشهر به طرف اهواز هجوم می آورد، تنها راه حل این بود که با حمله های نامنظم و به کمک نیروهای مردمی، مانع پیشروی آنها شویم.

خاطرم هست؛ یک شب مارا به اتاق جنگ مستقر در اهواز فرا خواندند و در آنجا برای اولین بار با شخصیت های والامقامی چون رهبر فرزانه، حضرت آیت الله خامنه ای و شهید دکتر مصطفی چمران آشنا شدیم.  در آن زمان مسئولیت هدایت و فرماندهی جنگ های نامنظم بر عهدۀ ایشان بود و حضور آنها در میان رزمندگان باعث افزایش روحیۀ دلاوری و شهامت رزمندگان می شد.

 سرانجام در آنجا تصمیم گرفته شد که هر چه سریع تر نیروهای نظامی آموزش دیده با امکانات تسلیحاتی لازم، خود را به خرمشهر برسانند و در حد توان برای آزاد سازی این شهر تلاش کنند. این کار مهم انجام شد و ما هر چه زود تر خود را به خرمشهر رساندیم. دشمن در بیشتر نقاط شهر حضور یافته بود.

مجموعۀ تکاوران و تفنگداران نیروی دریایی در نقاط مختلفی از شهر به دفاع و مبارزه مشغول بودند. مسئولیت باز پس گیری گمرک خرمشهر با گروه ما بود. با هماهنگی که در شب24 مهر ماه در مسجد جامع خرمشهر انجام دادیم، قرار شد فردای آن روز تحرکات و ضربات خود را به نیروهای عراقی مستقر در گمرک افزایش دهیم. ناخدا صمدی به دنبال کسی می گشت که بتواند این ضربۀ مهلک را به آنها وارد کند.

من اعلام آمادگی کردم، در دیواره های بتونی گمرک به خاطر اصابت گلوله های توپ و خمپاره، حفره های بزرگی ایجاد شده بود که ما را برای زیر نظر داشتن تحرکات دشمن و همچنین ضربه زدن به آنها کمک می کرد. روز بیست و چهارم با همراه داشتن چند گلوله آرپی جی7 و یک تیربار ژ-3 به آنجا رفتیم. از داخل یکی از حفره های ایجاد شده به داخل گمرک نظری افکندم. جمع وسیع و زیادی از نیروهای بعثی را در آنجا دیدم که دور هم گرد آمده و به رقص و پایکوبی مشغول بودند.

بهترین فرصت برای وارد آوردن ضربۀ مهلک بود، موشک آرپی جی7 را به سمت اجتماع آنها نشانه رفتم و با یک نشانه گیری دقیق، گلوله را به وسط آن جمع روانه کردم، صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. تیراندازی های بی امان دشمن به هر سو آغاز شد. سلاح آرپی جی7 را به زمین گذاشته و تیر بار ژ3 را به دست گرفته و شروع به تیراندازی به باقیماندۀ افراد کردم. بعد از این اقدام به سرعت با تویوتا از منطقه خارج شدم.  ضربه کاری بود، ناخدا صمدی و دوستان دیگر به ما تبریک گفته و صورت ما را غرق بوسه کردند.  فردای آن روز برای وارد ساختن ضربات بیشتر دوباره به آنجا رفتیم. در سنگر روز قبل مستقر شدم، دیده بان دشمن که در بالای جرثقیل گمرک مستقر بود، روز قبل محل ما را  شناسایی و گزارش آن را به خمپاره اندازهای خود داده بود.

مدت کوتاهی از استقرار ما در محل نگذشته بود که به یک گلوله خمپاره60 در چند قدمی من به زمین خورد و منفجر شد. ترکش های آن تمام بدنم را نشانه رفته بود؛ به ویژه پای چپم آسیب جدی دیده بود و یک بند از انگشت سبابه ام در همان لحظه قطع شد و به زمین افتاد و یک آن که به خود آمدم و به پایین بدن خود نگاه کردم با صحنۀ عجیبی مواجه شدم که شوک شدیدی به من وارد کرد؛ نارنجک های کمری ام  با وجود آن انفجار و ترکش هایی که خورده بودم، منفجر نشده بودند.

هر چه سریع تر نارنجک ها را از دور کمرم بازکرده و به سمتی پرت کردم.  دوستانم به کمکم آمدند و مرا به سمت آمبولانس بردند.  خون از دست و پایم جاری بود. در آمبولانس یک آن آرامشی مرا در برگرفت و تمام درد و مجروحیت خود را فراموش کردم . احساس می کردم روحم از تن خاکی جدا شده و سبکبال در آسمان ها پرواز می کنم.  بعد از گذشت بیست و اندی سال از آن ماجرا هنوز در به در دنبال آن احساس می گردم ولی نمی یابمش! سرانجام مرا به بیمارستان طالقانی اهواز منتقل کردند.

دو سه روزی در آنجا تحت معالجه بودم؛ به دلیل کمبود امکانات پزشکی و عمق جراحات وارده مرا به بیمارستان بندر ماهشهر منتقل کردند. در آنجا نیز معالجه و مداوا ادامه داشت، ولی امکان درمان اساسی وجود نداشت. پزشکان پیشنهاد کردند که باید مرا هر چه سریع تر به بیماستان نمازی شیراز منتقل کنند، این کار انجام شد مرا به شیراز آوردند.

 در آنجا پزشکان معالج با انجام آزمایش های مختلف بخش اعظمی از جراحت های وارده را ترمیم و معالجه کردند، ولی به دلیل قطع شدن رگ های اصلی پای چپ از ناحیه زانو و گذشت مدت زمان نسبتاً طولانی نُه روز از زمان حادثه، پزشکان تنها راه باقیمانده برای جلوگیری از پیشروی سیاه شدن پایم را، بریدن از ناحیۀ زانو تشخیص دادند که با پیشنهاد آنها موافقت کردم. عمل جراحی و قطع پای چپم به مدت شش ساعت در اتاق عمل به طول انجامید.

  مدتی نیز در آنجا تحت مراقبت و معالجۀ پزشکان قرار گرفتم تا اینکه به پیشنهاد خودم مرا به بیمارستان نیروی دریایی در تهران منتقل کردند، مدت زمان طولانی نیز در آنجا بستری بودم. پس از بهبود شرایط جسمی رهسپار منزل شدم. در خانه وقتی درد جراحت به سراغم می آمد، همیشه خدا را یاد می کردم و این یاد همیشگی خدا بزرگترین نعمت و فایدۀ جانبازی برای من بوده است.

 منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده