مجموعه قصه های اسارت
(14) هویت: پس از عبور از میدان های مین و آتش بارهای خودی و دشمن و نمایش گرداندن ما به عنوان اسیر در شهرهای عراق، بالاخره به بغداد رسیدیم. عکس های بزرگ صدام در جای جای شهر خودنمایی می کرد و روح من و ما را می آزرد. در بغداد ما را در بازداشتگاهی بردند با راهروهایی طولانی و اتاق هایی به مساحت هشت تا چهارده متر مربع.

ما هشتصد نفر بودیم و همه مان را با سختی و فشار و مشت و لگد درون اتاق ها چپاندند.

عراقی ها می گفتند: کسی حق صحبت کردن ندارد.

می گفتند: کسی حق ندارد از پنجره به بیرون نگاه کند.

می گفتند:شما ایرانی های مجوس و نجس هستید!

درون هر اتاق بیست تا بیست و پنج نفر جا دادند.

کسی نمی توانست برای استراحت کردن دراز بکشد.

برای همین به مدت بیست و پنج روز ما در حالت نشسته یا سرپا به سر می بردیم.

اگر کسی می خواست بخوابد، باید پاهایش را روی بدن دیگری می گذاشت.

کاری که برای ما سخت و غیر ممکن بود.

تنها چیزی که چنین شرایط سختی را برای ما آسان می کرد، هویت ما بود.

هویتی که ما به آن افتخار می کردیم و به خاطرش اسیر شده بودیم.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده