حدیث عاشقان(16)
ايثار تا پاي جان اين خاطره از ص64 كتاب « پاكباز عرصه عشق» به روايت « سرهنگ قشقايي» انتخاب شده است. قرارگاه رعد قبل از شروع عمليات خيبر، براي پشتيباني از نيروهاي خودي ،سايت موشكي «هاگ» را در منطقه جزاير مجنون مستقركرده بود. در يكي از روزها كه عمليات، تازه شروع شده بود، به ما اطلاع دادند كه عراق، سايت موشكي را بمباران شيميايي كرده است. بلافاصله بنده به اتفاق سرهنگ ستاري كه جانشين شهيد بابايي درقرارگاه رعد بود، به طرف سايت حركت كرديم. نيم ساعت بعد. به سايت رسيديم. متوجه شديم، خوشبختانه بمباران در حاشيه سايت صورت گرفته و محيط سايت اندكي آلوده شده است، گشتي داخل سايت زديم و چون مشكل خاصي نبود، برگشتيم.

در همان وقت برادران جهاد سازندگي استان زنجان، براي جلوگيري از نفوذ آب به داخل سايت، درحال زدن خاكريز به دور سايت بودند. در ميان آنان پيرمردي كه راننده لودر بود، با ديدن ما دستي تكان داد و ما هم به او خسته نباشيد گفتيم. درهمين لحظه توسط توپخانه دشمن مجدداً اطراف سايت مورد اصابت بمبهاي شيميايي قرارگرفت. من و جناب ستاري بلافاصله ماسك هاي خود را زديم، ولي متوجه شديم كه پيرمرد راننده ماسك نزده است. شهيد ستاري به گمان اين‌كه پيرمرد متوجه بمب شيميايي نشده، بلافاصله از ماشين پياده شدند و به طرف لودر رفتند.  وقتي به پيـرمـرد مـي رسـد، در مي‌يابد كه او از بمباران باخبراست، ولي ماسك ندارد. جناب ستاري ماسك خودشان را به او دادند و دستي به سر و صورتش كشيدند، گونه هايش را بوسيدند و برگشتند.

به داخل ماشين كه آمدند، خواستم ماسكم را به ايشان بدهم اما قبول نكردند و گفتند:

ـ چون شما رانندگي مي كنيد ماسك داشته باشيد بهتر است. سريع  برويد ولي عجله نكنيد! هرچه خواست خداوند باشد همان خواهد شد.

نزديكي قرارگاه كه رسيديم، حال جناب ستاري به هم خورد. ايشان را به بهداري اضطراري موجود درحاشيه قرارگاه رساندم و بلافاصله تحت مراقبت هاي پزشكي قرار گرفتند و حالشان بهبود يافت.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده