مجموعه قصه های اسارت
(13) برادران: علی همراه دو برادر دیگرش حمید و محمد رضا به دام دشمن افتادند. محمد رضا که برادر بزرگتر بود و فرهنگی، توانست از چنگ دشمن بگریزد. اما علی و حمید که طلبه بود، هر دو اسیر شدند. بدون این که از حال یکدیگر خبر داشته باشند.

حمید همراه ما بود. از ناحیه پا مجروح شده بود و بی هوش.

خود من هم حال و روز خوشی نداشتم و برات به زور سرپا نگه ام داشته بود.

عراقی ها قصد داشتند ما را به عقبه خود منتقل کنند.

ناگهان چشم یکی از عراقی ها به حمید افتاد.

عراقی لوله تفنگ را در دهان او فرو برد و خواست شلیک کند که یکی از بچه ها دست اش را گرفت  و به هر زحمتی بود او را از این کار منصرف کرد.

در طول راه عراقی های دیگری چندین بار قصد به شهادت رساندن او را داشتند.

عاقبت به زندان بغداد رسیدیم و قرنطینه شدیم تا بازجویی مان کنند.

علی را پیش از ما به زندان بغداد آورده بودند.

او با چشمانی خسته و بی فروغ اش در گوشه ای ایستاده بود و ما را که تازه وارد شده بودیم نگاه می کرد.

ناگهان برادرش حمید را دید.

حمید با چهره ای زرد و خاک گرفته و بی رمق به دیوار تکیه داده بود و از ساق پاهایش که بر اثر اصابت تیر و ترکش شکسته بود، خون می آمد.

علی به حمید اشاره کرد و به طرف اش آمد و مدتی دو برادر با یکدیگر گپ زدند.

به علی گفتم: خوشحالی؟

گفت: خوشحالم!

و با حیرت نگاهم کرد.

گفت: زمانی که از حال برادرم محمد رضا بی خبر بودم و از حمید هم خبرهای ضد و نقیضی داشتم، روحیه ام را پاک باخته بودم.

گفت: من همۀ عمرم را در سختی گذرانده ام. زمانی که بچه بودم پدرم را چند شرور زابلی پیش چشمم تکه تکه کردند.

با خود گفتم: آه از مظلومیت. آه از غربت. آه از زمانی که دو برادر یکدیگر را گم می کنند: آن هم در اسارت!

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده