عملیات والفجر2
بخش دهم و پایانی: ادامه خاطرات رزمندگان برادر پاسدار سید علیرضا هاشمی اولیا از تیپ سیدالشهدا(ع) بعد از آنکه ما به پیرانشهر اعزام شدیم، سازماندهی برای عملیات والفجر2 آغاز شد. ابتدا قرار بود عملیات زودتر آغاز شود، ولی به عللی چند روز به تاخیر افتاد . غروب روز شروع عملیات، فرمانده گردان ما که برادر قزانی بود و بعداً شهید شد، دستور داد: آماده حرکت شویم . حدود ساعت 6 بعد از ظهر حرکت کردیم. در هنگام حرکت عده ای عقب مانده بودند که من برای پیدا کردن آنان و هدایت آنها به محل عملیات مجبور شدم به عقب برگردم.

بالاخره افراد گردان قمر بنی هاشم (ع)را پیدا کردم و آنان را به منطقه هدایت نمودم – به نزدیک منطقه عملیات رسیدیم .- ما متوجه شدیم که تعدادی از افراد در بالای تپه حرکت می کنند . بعدا متوجه شدیم افراد عراقی هستند. زیرا تا آن لحظه هنوز دستور شروع عملیات صادر نشده بود و ما رعایت سکوت را می کردیم. بالاخره ما به منطقه‌ای که برای شروع حمله تعیین شده بود حرکت کردیم و نیروهای دشمن متوجه حرکت ما شدند و تیراندازی را شروع کردند. برادر قزانی فرمانده گردان اولین کسی بود که از تپه بالا رفت. به قله 2519 رسید و من هم به بالای تپه رسیدم و به برادر قمی گفتم تا بقیه هم بالا بیایند ولی او گفت جلوتر مي‌رود و از من خواست افراد را هدایت کنیم.

 من افراد را سه قسمت تقسیم کردم . هر دسته در محوری پیشروی کردند. دسته ای که من همراه او بودم به سادگی هدف خود را تصرف کرد. ولی دسته های دیگر موفق به گرفتن هدف خود نشدند . این امر سبب شد نیروهای دشمن از پهلو و عقب به ما تیراندازی کنند. من تلاش کردم فرمانده گردان را پیدا کنم. در بین راه بی سیم ما خراب شد. در این لحظه متوجه شدیم برادر سعیدی معاون گردان تیر خورده و مجروح شده است. ما در آنجا موضع پدافندی آرایش دادیم. در این موقع مطلع شدیم برادر قمی شهید شده است.

در این نبرد گردان قمر بنی هاشم(ع) گردان خط شکن بود. افراد آن از روحیه بالایی برخوردار بودند. بعد از آن که تلفات ما نسبتا زیاد شد، گردان ظهیر ما را تعویض کرد و این گردان توانست بقیه منطقه نبرد را از وجود دشمن پاکسازی کند. بعد از چند تجدید سازمان ، گردان ما دوباره به خط مقدم اعزام شد و پدافند از منطقه را به عهده گرفت.

 

ستوان فریدون شفق جمعی گردان 132 لشکر 64

تا عملیات والفجر2 که در سال 1362 اجرا گردید، گردان ما معمولا در عملیات آرام سازی داخلی منطقه شرکت داشت و در نبرد با ارتش عراق شرکت نکرده بود. افراد واحدهای ما فقط با نام عملیاتهایی نظیر فتح المبین و محرم آشنا بودند بدین جهت علاقمند بودند آنها هم در یک جنگ منظم شرکت نمایند. بنابراین هنگامی که آگاه شدند در عملیات والفجر2 شرکت خواهند کرد، خوشحال شدند.

 در این عملیات مأموريت  تحکیم مواضع به گردان ما محول شده بود. بدین جهت سه روز بعد از این که منطقه حاج عمران به تصرف نیروهای خودی درآمد، به گردان ما دستور داده شد؛ به طرف حاج عمران حرکت کنیم. هنگامی که به منطقه حاج عمران رسیدیم هنوز نبرد ادامه داشت و منطقه تصرف شده تحکیم نگردیده بود . اطلاعات ما از موقعیت يگان‌های خودی و دشمن چندان زیاد نبود. بدین جهت در منطقه هدف توپخانه دشمن قرار گرفتیم. حدود 7 ساعت به وسیله توپخانه دشمن گلوله باران شدیم و تعدادی شهید دادیم. بالاخره وضعیت مشخص شد و ما در تپه ای مستقر شدیم.

 هنگامی که خواستیم دیده بانان مقدم توپخانه را در نقاط مناسب مستقر کنیم، متوجه شدیم آن نقاط در دست دیده بانان دشمن است و آنها موضع ما را تشخیص دادند و آتش توپخانه را به موضع ما هدایت کردند و تلفاتی وارد شد .

من هم زخمي‌شدم، ولی مهم نبود بالاخره ما تحکیم موضع کردیم. شب دوم پاتک به موضع گروهان ما اجرا شد. عوامل دشمن نزدیک شدند و به مواضع ما تیراندازی کردند و آن تپه را از ما گرفتند، ولی با کمک افراد باقیمانده مجددا آن تپه را از نیروهای عراق بازپس گرفتیم. روز بعد يگان‌های تیپ 2 لشکر 77 و تیپ المهدی(عج) سپاه پاسداران حمله دیگری اجرا کردند و تمام ارتفاعات کدو را تصرف نمودند. روز پنجم به گردان ما مأموريت دیگری واگذار شد و به سمت جلو تغییر موضع دادیم.

در آن جا عناصر تیپ انصارالحسین(ع) لشکر نجف و تیپ المهدی(عج) با دشمن درگیر بودند و فرمانده لشکر نجف نیز در خط مقدم بود. سپس یگان ما 67 شبانه روز در این موضع مستقر شد . منطقه آرام شده بود. گاهگاهی ما به شناسایی منطقه جلو می رفتیم . وسائل به جا مانده دشمن را جمع آوری می‌کردیم و به عقب می آوردیم. ولی دشمن هیچ گونه فعالیتی نداشت. فقط گاهی توپخانه دشمن مواضع ما را گلوله باران می‌کرد و هواپیماهای عراقی بمباران می نمودند. اما آسیبی به واحد ما نمی رسید.

 

استوار یکم میرحسین رضوی سرگروهبان در گردان 132 لشکر 64

من سرگروهبان گروهان دوم گردان 132 بودم. در عملیات والفجر2 بعد از آن که گردان ما در دربند عراق مستقر شد، نیروهای دشمن پاتک کردند . بعد از تحویل غذا به گروهان به تمرچین – منطقه بنه گردان – برگشته بودم، حدود ساعت  هشت شب، دیدم تعدادی از افراد گروهان سراسیمه عقب آمده اند، پرسیدم چرا برگشته اید؟ گفتند، نیروهای عراقی پاتک کردند و همه را کشتند. من انهایی را که عقب آمده بودند جمع کردم و سه خودرو مهمات بار کردیم با سروان زارعی به جلو حرکت کردیم و به رایات رسیدیم. در آنجا فرمانده گردان را دیدم با ناراحتی نشسته بود. به من گفت: فرمانده گروهانتان زخمی شده و تعدادی از افراد گروهان شهید شده اند. باید تو فرماندهی گروهان را به عهده بگیری. من درخواست نیروی کمکی کردم. فرمانده گردان افراد دسته موشک تاو را نیز در اختیار من قرار داد .

من با افراد خود به جلو حرکت کردم-شبانه- اما یک باره متوجه شدم که افراد به عناوین مختلف از جلو آمدن خودداری میکنند. من آنها را به اجرای مأموریت و دفاع از شرف و حیثیت میهنی و اسلامی تهییج کردم و به منطقه مورد نظر رساندم و به باقیمانده واحد پیوستم. ما عده ای را در پایگاه دوم بالای دربند مستقر کردیم. بعد داوطلب خواستم تا پایگاه اول را هم اشغال کنیم. شش نفر داوطلب شدند. ابتدا نفری را برای بررسی منطقه فرستادم و او رفت و اطلاع داد، منطقه خالی است. آنجا را اشغال کردیم.  جنازه تعدادی از افراد ما از جمله ستوان شکیبی در آن پایگاه بود. آنها را به عقب تخلیه کردیم . قبل از روشنایی هوا از ان پایگاه به عقب برگشتیم و در پایگاه دوم همراه سایر افراد واحد مستقر شدیم.

 موضع ما را توپخانه عراق هدف قرار داد و گلوله باران شدیدی آغاز شد و تعدادی از افراد ما را شهید و مجروح کردند. در حالی که به علت این که نیروهای عراقی مناطق مسلط را در اختیار داشتند به ما اجازه کوچکترین عکس العملی نمی دادند. همانروز 25 نفر از افراد یگان من زخمی و شهید شدند. تدارکات و تخلیه مجروحین بسیار مشکل بود، روحیه افراد ما ضعیف گشته بود. بعد از آن که شب شد، به افراد دستور دادم جان پناه بکنند. شبانه این کار انجام شد .

روز بعد در همان پناهگاهها ماندیم. مواد غذایی به ما نرسیده بود. افراد از گرسنگی رنج می بردند. کلبه خرابه ای در منطقه بود، آنجا را شناسایی کردیم مقداری مواد غذایی از نیروهای عراق در آنجا باقی مانده بود از ان استفاده کردیم. جاده تدارکاتی ما به شدت زیر ضربات توپخانه دشمن بود. از طرفی من به عنوان سرگروهبان گروهان مسئول تدارکات گروهان بودم و اکنون در منطقه جلو فرمانده گروهان شده بودم. بنابراین کسی در منطقه عقب نبود که ما را تدارک کند و اکثر افراد گروهان شهید و یا مجروح شده بودند.

 تعداد شهدا و مجروحین قریب 75 نفر بود. گلوله باران دشمن به ما فرصت هیچ حرکتی را نمی داد. از چپ و راست گلوله بر سر ما می آمد و افراد ما را زخمی و شهید می کرد. در شب پنجم توقف ما در آن موضع دستور داده شد، گروهان سوم ما را تعویض کند. در همان هنگام تعویض، تمرکزات آتش دشمن به موضع ما روانه شد و عملیات تعویض را دچار مشکلات کرد . بالاخره تا ساعت 0230 بعد از نیمه شب تعویض پایان یافت. بعد از هفت روز، آن گروهان نیز آن موضع راتخلیه کرد. زیرا واحدهای سپاه مواضع بهتری را تصرف کرده بودند و دیگر نیازی به نگهداری مواضع قبلی نبود.

از ان به بعد در موضعی در منطقه خلان مستقر شدیم. در این منطقه نیز دشمن به موضع ما دید و تیر داشت. انبار مهمات را به آتش کشیدو خساراتی وارد کرد. یک هفته در خلان بودیم بعد به ارتفاعات رایات در سمت راست دربندتغییر موضع دادیم مدت دو ماه در آنجا ماندیم. یکی از روزها واحدی از تیپ المهدی(عج) به سمت جلو پیشروی کردند تا شهدای باقیمانده در منطقه را به عقب بیاورند. تعدادی را تخلیه کردند و صبح عملیات متوقف شد. سه روز بعد دوباره جلو رفتند و حدود 30 جنازه شهدا را به عقب آوردند. بالاخره بعد از دو ماه گردان 173 پیاده به منطقه آمد و ما را تعویض کرد.

 

گروهبانیکم محمد صمدی جمعی گردان 132 لشکر 64

ما از تاریخ 1/5/1362 آماده حمله شدیم . من به همراه برادر شهیدم، ستوان شکیبی بودم. ایشان در حاج عمران دربند شهید شدند. ابتدا ما در ارتفاعات دربند مستقر شدیم. مأموریت ما تحکیم هدف بود. دو روز آن جا بودیم . روز سوم پاتک نیروهای دشمن قویتر شد و تا حدود 50 متری مواضع ما جلو آمدند. اولین مجروح سروان رضایی فرمانده گروهان بود. پاتک دشمن ساعت 0330 شروع شد که تا ساعت 11 ادامه داشت. ما با جانبازی سربازان توانستیم جلوی پیشروی دشمن  را سد کنیم. اغلب تلفات در اثر تیرهای مستقیم دشمن بود و گلوله های توپخانه دشمن چندان دقیق نبود. اولین شهید ما ستوان سوم اوج علی شکیبی بود که در این نبرد فرمانده دسته خمپاره انداز ما بود. او برای سربازان نمونه بود و می گفت باید انتقام خون شهدایمان را از ارتش بعثی بگیریم. در هنگام شهادت نیز آخرین کلماتش حاکی از ایمان مذهبی و عشق میهنی بود.

برادر سپاهی خسرو سجادی فرمانده گروهان در گردان علی اصغر (ع)

ما جزو تیپ سیداشهدا(ع) بودیم من در تاریخ 18/2/62 به همراه گروهان عاشورا جزو این تیپ قرار گرفتیم. مدتی در اردوگاه بودیم و آموزش میدیدیم. برادر حیدری فرمانده گردان بود. روزی به ما دستور دادند؛ به پیرانشهر برویم. در آن جا در مدرسه ای مستقر شدیم. بعد از شروع عملیات والفجر2  به ما دستور دادند؛ به منطقه حاج عمران برویم و در خط دوم پدافندی مستقر شویم و آماده برای خنثی کردن پاتک دشمن باشیم و در مدت شب آنجا ماندیم و دشمن پاتک نکرد . روز بعد نیز تلاشی ننمود.

بعد از ظهر روز بعد برادر حیدری – فرمانده گردان – با بی سیم به ما دستور داد به عقب برویم و موضع خود را به یک گروهان از تیپ انصارالحسین(ع) بسپاریم. ما به عقب آمدیم و مطلع شدیم قرار است در مأموریت حمله شرکت کنیم. برای این منظور واحد ما به پشت قله کدو اعزام شد.  البته تمام گردان ما آمدند. برادر حیدری به من و برادر اکبری فرمانده گروهان دیگر – بعدا شهید شد-  گفت، امشب ما وارد عملیات می شویم و طرح عملیات را برای ما تشریح کرد. بعد ما برای شناسایی به منطقه رفتیم که قبلا نیز آنرا دو بار شناسایی کرده بودیم. اما قبل از شروع عملیات قرارگاه تاکتیکی مورد اصابت گلوله توپخانه قرار گرفت. تعدادی زخمی و شهید شدند. بدین جهت آن شب، عملیات اجرا نشد. آن موقع برادر محسن رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی هم آن جا بودند. روز بعد ما تغییر موضع دادیم تا زیر آتش دشمن قرار نگیریم.  در آن روز یک گروهان از واحد دیگر برای تجدیدسازمان به ما واگذار شد. بعد از ظهر آن روز دستور حرکت به جلو داده شد. برادر رستگار فرمانده تیپ و مسئولین اطلاعات و عملیات نیز همراه واحد ما بودند. طرح آن بود که گردان علی اصغر(ع) و قمر بنی هاشم(ع) حمله کنند. افراد ما خیلی خوشحال بودند، پیرمردی کفن پوشیده بود و به روی افراد گلاب می پاشید. اشک در چشمان افراد حلقه زده بود . قبل از غروب آفتاب به راه افتادیم تا به نزدیکی یک واحد خودی رسیدیم. آنها از حرکت و عملیات ما اطلاع نداشتند.  لذا به طرف ما تیراندازی کردند. اما با تلاش یکی از برادران به آنها اطلاع داده شد که ما خودی هستیم و میخواهیم در ان منطقه حمله کنیم.

 هوا کاملا تاریک شده بود اما مهتاب بود، زیرا آن شب 12 ماه قمری بود. افراد زیاد سر و صدا می کردند. به قدری که یک بار فرماندهان خواستند آنها را به عقب برگردانند. افراد ما از دامنه تپه ای که در بالای آن نیروهای عراقی موضع داشتند حرکت می کردند، ولی دشمن متوجه ما نشد. بالاخره  واحد ما به نقطه رهایی دو گردان رسید. ما نشستیم تا گردان قمر بنی هاشم به سمت هدف خودش برود که تپه سرخه بود و هدف ما جلوتر از آن بود ما هم به سمت هدف خود حرکت کردیم و در هنگام حرکت عده ای عقب مانده بودند، ناچار شدیم افرادی را به عقب بفرستیم که آنها را جمع آوری و به منطقه هدایت کنند.

در نقطه رهایی گروهانها آرایش حمله گرفتیم و پیشروی آغاز شد، ولی هنوز تیراندازی شروع نشده بود. من به همراه یک دسته به بالای یک قله رفتم. آن جا یک پست دیدبانی دشمن بود. تا نزدیکی آن رفتیم. دو نفر عراقی از ان خارج شدند و به طرف دیگر و پایین تپه رفتند و متوجه ما نشدند ما داخل پست دیدبانی دشمن را بررسی کردیم، تعدادی افراد عراقی در آن بود یکی از افراد ما خواست نارنجکی به داخل آن پرتاب کند ولی من مانع شدم زیرا  می خواستیم نیروهای عراقی را غافلگیر کنیم.

حتی پاسگاه عراقی که از شنیدن صدایی مشکوک شده بود، با تیربار شروع به تیراندازی کرد، ولی به آتش او پاسخ ندادیم. لذا تیراندازی موضع عراقی نیز قطع شد. ما با حرکت سینه خیز و آرام به جلو رفتیم تا به نزدیک مواضع اصلی دشمن رسیدیم. اما قسمت دیگر که قرار بود گردان قمر بنی هاشم(ع) بیاید و با ما الحاق پیدا کند، کمی دیر آمد. بنابراین فقط ما، به آن موضع دشمن رسیده بوديم.

بالاخره درگیری شروع شد. یک قبضه جنگ افزار دوشکا مزاحم ما بود. من با برادری بنام عظیمی به طرف ان رفتیم تا آنرا خاموش سازیم خواستم نارنجکی به آن موضع پرتاب کنم، ضامن نارنجک من گیر کرد. در این موقع در چند متری موضع تیربار دشمن بودیم، افراد آن متوجه ما شدند و تیربار را به سمت ما روانه کردند و تیراندازی نمودند. برادر عظیمی به سنگر دشمن نزدیک شد و به انها دستور تسلیم داد و خواست تیراندازی کند، اسلحه اش گیر کرد و من همان جا تیر خوردم و مجروح شدم. و برادر عظیمی مجروح شد افراد ما متوجه وضعیت ما گردیدند و ما را به داخل سنگر بردند و پانسمان کردند.

بعد از آنکه صبح شد و هوا روشن گردید، خواستیم برویم عقب، متوجه شدیم که افراد گردان قمر بنی هاشم(ع) نیز مأموریت خود را انجام داده اند.  ناگهان یک سرباز عراقی به طرف ما تیراندازی کرد. در این لحظه من هیچ اسلحه ای به همراه نداشتم . با شنیدن صدای تیر، یک پیرمرد بسیجی پیش من آمد . به او گفتم به طرف آن عراقی تیراندازی کند. ما تنها مانده بودیم تا این که سه نفر از افراد به موضع ما آمدند و مرا به منطقه تخلیه مجروحین بردند. وضعیت کمی بحرانی شده بود. خمپاره اندازهای عراقی منطقه ما را می کوبیدند. تخلیه مجروحین به سختی انجام می گرفت، بالاخره قاطری پیدا کردند و مرا سوار آن نمودند. و در بین راه قاطر رم کرد و مرا به زمین انداخت ، بالاخره مرا به مرکز بهداری تخلیه کردند.

منبع: نبردهای سال های 1361 و 1362، حسینی، سید یعقوب، 1389، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده