سرباز در خاطرات دفاع مقدس
معجزه در علفزار1 عمليات والفجر2 شروع شده بود و لشكرها و گردانهاي بسياري به سمت منطقه عمليات راه افتادند تا از نيروهاي خودي پشتيباني كنند. گردان ما هم به منطقه اعزام شده بود. ما براي رسيدن به مقصد، مسيري طولاني در پيش داشتيم، اما مجبور بوديم تمام راه را پياده طي كنيم و علاوه بر آن طوري حركت كنيم كه در كمترين زمان ممكن به منطقه عمليات برسيم و اتلاف وقت نداشته باشيم.

 يكي دو روز اول، اوضاع بر وفق مرادمان بود و بر طبق برنامه زمان‌بندي شده، به سمت منطقه پيش مي‌رفتيم، اما پس از مدتي، ‌خستگي و گرسنگي‌ امان‌مان را بريد. نزديك به 48 ساعت مي‌شد كه آذوقه‌هايمان ته كشيده بود، اما هنوز تا رسيدن به مقصد راه زيادي باقي بود. ما مجبور بوديم براي زنده ماندن، حركت را متوقف كنيم و به دنبال چيزي براي خوردن بگرديم، اما در آن دشت پهناور، تا چشم كار مي‌كرد، فقط علف‌هاي سبز بود كه هرازگاهي با ورزش باد، اين طرف و آن طرف مي‌شدند و بعد باز هم زير آفتاب تند ظهر،‌ همين طور صاف و بي حركت، رو به رويمان مي‌ايستادند.

 

 

كم‌كم گرسنگي طوري به ما فشار آورد كه از زور ناچاري مجبور شديم علف‌ها را دستچين كنيم و بخوريم تا بلكه كمي تشنگي و گرسنگي‌مان فروكش كند و بتوانيم راهمان را ادامه بدهيم. براي همين همگي مشغول خوردن علف‌ها شديم.

به هر گوشه علفزار كه نگاه مي‌كردي، سربازاني را مي‌ديدي كه با قيافه‌هاي درهم علف مي‌خوردند و به زور قورت مي‌دادند، در آن وضعيت يك‌باره گوسفندي جلوي چشم من و دو سه نفر از سربازان ديگر ظاهر شد؛ يك گوسفند چاق و چله كه سرش را پايين انداخته بود و تك و تنها آمده بود وسط آن علفزار.

 باور نكردني بود، درست مثل معجزه‌اي كه وسط آن علفزار ظاهر شده بود. همه ما از خوردن دست كشيديم و با نگاهمان گوسفند را تعقيب كرديم و در عين حال به اين فكر بوديم كه بالاخره بعد از چند روز گرسنگي كشيدن مي‌توانيم با اين گوسفند، يك غذاي درست و حسابي براي خودمان ترتيب بدهيم. اما در همين لحظات گوسفند شروع كرد به دويدن و از تيررس ديدمان دور و دور‌تر شد و به پايين تپه رفت. البته ما هم ول كن ماجرا نبوديم و با آن گرسنگي شروع كرديم به دويدن و تعقيب گوسفند كه ناگهان چشممان به يك گله پنج- شش تايي گوسفند افتاد؛ اما آن گوسفندان هم مثل ما توي علفزار سرگردان شده بودند.

آن روز خوراك خوشمزه‌اي با گوشت گوسفندها درست كرديم كه به ما نيروي دوباره‌اي داد. ما هم راهمان را از سر گرفتيم تا بالاخره به منطقه عمليات رسيديم.

آنچه كه در اين ماجرا مهم بود اين كه ما فهميديم بايد پيش از حركت، شرايط را در نظر مي گرفتيم و جيره غذاي مناسبي براي خود بر مي‌داشتيم، علاوه بر اين مي‌بايست با پيش‌بيني شرايط سختي كه پيش رو داشتيم، همان مقدار اندك جيره غذايي را با دقت بيشتري استفاده مي‌كرديم، طوري‌كه مواد غذايي براي ادامه راه باقي بماند. چون واقعاً اگر آن گوسفند را در علفزار پيدا نمي‌كرديم، شرايط بدي براي گروهان پيش مي‌آمد و اصلاً معلوم نبود كه مي‌توانستيم مسير را ادامه بدهيم يا نه.

تاريخ حادثه: 28/4/62

 

 

پانوشته‌ها:

1. سرباز وظیفه، مطلّب مظلوم، جمعی تیپ 2 لشکر زرهی 92 خوزستان

 

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده