در انتظار شهادت – دریا دار حبیب الله سیاری
شهادت تفنگ روزهای آغاز جنگ بود. دشمن بعثی یورش بی امان اش را به خرمشهر آغاز کرده بود. شهر در شرف سقوط بود. ما به عنوان تکاوران نیروی دریایی که در منطقه حضور داشتیم، تمام همت و تلاشمان را مصروف به دفاع از شهر و نجات آن کرده بودیم. در میدان فرمانداری شهر مستقر شده بودیم و خط مقدم نبرد ما با دشمن خیابان45 متری بود. موقعیت محل و منطقه بسیار حساس بود، چون با فتح خیابان45 متری و تسخیر میدان فرمانداری، شهر کامل در دست دشمن قرار می گرفت. شهید بزرگوار اسماعیل شعبانی به عنوان تنها تیربارچی یگان ما بود.

علاقه زیادی به تیربار داشت و همیشه به ما می گفت: تا وقتی من زنده هستم، تیربارم کار می کند و شما صدای آن را می شنوید. اگر روزی صدای آن قطع شد، بدانید که من و تیربارم با هم شهید شده ایم. من و تیربارم هرگز از هم جدا نخواهیم شد. بچه ها از این صحبت شعبانی تعجب می کردند و گاهی از خود می پرسیدند که مگر می شود تفنگ هم شهید شود و یا با صاحب خود با هم به شهادت برسند.

 چند روزی گذشت؛ یک شب که فشار تهاجم دشمن زیاد بود، دیدیم که شهید شعبانی تیربارش را به همراه مقدار زیادی مهمات بر دوش گرفته و به طرف جایگاه استقرار برای تیراندازی به دشمن می رود. او رفت، بعد از دقایقی کوتاه صدای تیربار شعبانی را بار دیگر شنیدیم.

ساعت حدود0300 بامداد بود که صدای تیربار شعبانی قطع شد. نگران شدم، از جایم برخاستم و به طرف محل استقرار او به راه افتادم. وقتی به او رسیدم با صحنۀ عجیبی رو به رو شدم. شعبانی بر اثر اصابت آتشبار دشمن به شهادت رسیده بود. همچنین بر اثر اصابت ترکش و گلوله بر تیربار شعبانی، تیربار قطعه قطعه شده بود و به بدنش فرورفته بود، به طوری که گویی جزئی از بدن او شده بود. این جا بود که به یاد صحبت او افتادم که مداوم می گفت: « من و تیر بارم از هم جدا نمی شویم و اگر روزی صدای آن را نشنیدید، بدانید که ما هر دو به شهادت رسیده ایم.»

آنها که جاوید الاثر شدند

در یک عملیات همروی کاروان، کشتی تحت حمایت همروی، موشک خورده بود و تعدادی از خدمه آن شهید و بقیه خود را به دریا انداخته بودند. به همراه خلبان معتمدی کیا، برای بازرسی از منطقه و نجات بازماندگان حادثه به سمت کشتی آسیب دیده رفتیم. ظاهراً هیچ کسی در کشتی حضور نداشت، تنها ناو استوار براتی پشت تیربار دوشکا در بالای پل فرماندهی ایستاده بود.

نردبان نجات را به طرف او انداختیم و از طریق بی سیم با او ارتباط برقرار کرده و خواستیم که بالا بیاید. در جواب ما گفت: «نمی آیم». وقتی دلیلش را پرسیدیم، گفت: «اول تیربار من را بالا ببرید، بعد من هم می آیم، و گرنه هرگز بالا نخواهم آمد». با قرمز شدن وضعیت منطقه بدون این که کاری انجام دهیم، مجبور به ترک آنجا شدیم.

وقتی وضعیت عادی شد، باردیگر به سراغ براتی رفتیم و از او خواستیم که بالا بیاید: باز هم حرف قبلی اش را تکرار کرد و گفت: «تا تیربار مرا بالا نکشید، نخواهم آمد. چه معنا دارد، تیربارمو جا بذارم و با شما بیام بوشهر؛ به من نمی گن خودش آمده، تیربارشو جا گذاشته، می دونم که به همین زودی شهید می شم، پس بذارید با تفنگم با هم باشیم، این اسلحه ناموس منه، من نمی تونم اونو تنها بذارم».

در این گیرودار باردیگر وضعیت منطقه قرمز شد و ما مجبور به ترک آنجا شدیم. وقتی برای بار سوم به سراغ براتی رفتیم، همچنان سر جایش ایستاده بود و حرف قبلی اش را تکرار می کرد. سرانجام مجبور شدیم با وجود وضعیت فوق العادۀ منطقه، اول تیربارش را به بالا بیاوریم و سپس خودش را به داخل بالگرد هدایت کردیم. آن روز گذشت؛ اما گویی او بانگ رحیل و عروج به عالم بالا را شنیده بود و برای شهادت لحظه شماری می کرد. 15روز بعد در یک عملیات دیگر همروی کاروان وقتی ناو استوار براتی روی یک یدک کش حضور داشت، با اصابت موشک رها شدۀ دشمن به میان یدک کش، به همراه تعدادی از همرزمانش به شهادت رسید و هیچ اثری از آنها به دست نیامد.

گرچه نشانی از پیکر مطهرشان پیدا نشد، اما نامشان برای همیشه بر جریدۀ هشت سال دفاع مقدس این مرز و بوم ماندگار ماند.

منبع: آب و آتش، موسوی، سید جلال،1388، ادارۀ عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشرآجا

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده