خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(4) عملیات شهید رجایی و شهید باهنر این عملیات موسوم به عملیات تپه سبز، در تاریخ 11/6/1360 در ارتفاعات شُحیطیّه یا همان تپه سبز در منطقة بستان انجام شد. ابتدا قرار بود عملیات لغو شود، که ما علت آن را نمیدانستیم. صبح روز بعد رادیو، خبر مربوط به انفجار دفتر نخستوزیری و شهادت شهید «رجایی» و شهید «باهنر» را پخش کرد و ما تازه متوجه شدیم چرا عملیات به تأخیر افتاده است. عملیات با 48 ساعت تأخیر آغاز شد. نبرد سنگینی بود. باز هم سروان سیدمصطفی حجازی و سرباز وظیفه مهدی صالحی و افراد ایثارگر و باشهامت دیگری داوطلب شکستن خط عراقیها و عبور از موانع دشمن شدند.

برخورد با میدان‌های مین و سیم خاردار و درگیری با نیروهای خط‌مقدم دشمن و تیربارهای آنها برای این شیران نبرد، بازیچه شده بود.

شب از نیمه گذشته و هوا کاملاً تاریک بود. رزمندگان اسلحه به دست، آمادة یورش بر دشمن بعثی بودند. آنها به خاطر عملیات قبلی، یعنی آزادسازی ارتفاعات الله‌اکبر بسیار خوشحال بوده و روحیة مضاعفی پیدا کرده بودند.

همه به صورت یکدیگر نگاه می‌کردند. نفس‌ها در سینه حبس شده بود. با اعلام رمز عملیات، نیروهای خط‌شکن عبور کردند و پشت سر آنها رزمندگان همچون صاعقه بر دشمن فرود آمدند. دشمن به شدت مقاومت کرد؛ چون می‌دانست اگر به عقب برود، باید تا شهر بستان عقب‌نشینی کند. صدام در صورت شکست، سرنوشت تلخی را برای آنها رقم زده بود. به همین علت، دشمن با جمع‌آوری نیروهای خود و با کمک یک تیپ از نیروهای کمکی تازه نفس، شروع به پاتک کرد.

من به عنوان افسر بهداری و تخلیة مجروح، تیم‌های جمع‌آوری را سازمان‌دهی کرده و در هر سه محور عملیات به جمع‌آوری مجروحان پرداختم.

رزمندگان با پاتک‌های سنگین دشمن مقابله می‌کردند. در زیر آتش مداوم توپخانه، تانک و تیربار کار به رزم تن‌به‌تن کشیده شده بود. همه سراغ شجاعان نبرد، سروان سیدمصطفی حجازی و سرباز وظیفه مهدی صالحی را می‌گرفتند. در یکی از رفت‌و‌آمدها دیدم سرباز مهدی صالحی به شدت زخمی شده است. به سرعت او را به عقب آورده و همراه سایر زخمی‌ها به شهر اعزام کردیم. بعد متوجه شدیم که مهدی صالحی بر اثر شدت جراحات به فیض شهادت نایل شده است. اما از سروان حجازی خبری نبود.

آن روز و شب، دشمن هرچه در توان داشت، به کار گرفت و انواع آتش سبک و سنگین را روی بچه‌ها اجرا کرد؛ اما نتوانست قدمی آنها را به عقب براند؛ بچه‌ها حاضر نشدند منطقه‌ای را که با آن سختی و تلاش تصرف کرده بودند، باز‌پس دهند. روز بعد مشغول تحکیم مواضع شدیم. دشمن همچنان دیوانه‌وار روی ما آتش می‌ریخت.

پای تپة رملی و دو کیلومتر مانده به خط مقدم، یک ایستگاه امدادی زده بودیم و مجروحانی را که با نفربر آنجا می‌آوردند، با آمبولانس به عقب تخلیه می‌کردیم. ما از همین محل هم به عنوان ایستگاه آمادی برای رساندن آب و غذا به رزمندگان خط مقدم استفاده می‌کردیم. من مرتب با نفربر بین تپه سبز و ایستگاه امدادی در رفت‌و‌آمد بودم و زخمی‌ها را می‌آوردم و سریع بر می‌گشتم.

تعدادی از فرماندهان رده بالا مانند مرحوم سرلشکر «ظهیرنژاد» و شهید سرلشکر سید مسعود منفرد نیاکی برای بازدید از خط مقدم آمده بودند. منطقه به طور کامل رملی بود و خودروهای چرخ‌دار به هیچ وجه قادر به حرکت در آن نبودند و باید حتماً از خودروهای شنی‌دار استفاده می‌شد.

در یکی از همین رفت‌وآمدها فرماندهان ارتش را دیدم. آنها را سوار نفربر شنی‌دار بهداری کردم و پس از طی مسافتی به تپه سبز رسیدیم. از آنجا شیب و دشت طرف مقابل و مواضع نیروهای عراق پیدا بود و سبزی درختان شهر بستان دیده می‌شد. دلیل اینکه به آنجا تپه سبز می‌گفتند، همین بود.

سروان عباسپور وضعیت نیروهای خودی و دشمن را شرح داد و گفت: «چند نفر از نیروهای خط‌شکن ما که به قلب دشمن نفوذ کرده و آنها را غافلگیر کرده‌اند. بعد از نبردی دلاورانه نعدادی از عراقی‌ها را در نبرد تن‌به‌تن، کشته‌اند و مظلومانه در آنجا به شهادت رسیده‌اند.»

و پیکر دو سه تن از شهدا را که در پایین تپه و در شیب منطقة رو‌به‌روی عراقی‌ها قرار داشتند نشان داد.

منوجه شدیم که یکی از شهدای مظلوم و شجاع، سید مصطفی حجازی است که پیکر پاکش رو‌به‌روی ما افتاده بود؛ مثل خورشیدی از روی زمین به آسمان نورافشانی می‌کرد و درخشش داشت. شهید دیگر، استوار «کریم‌زاده»، تیرانداز موشک تاو بود که پیکر پاک او هم آنجا قرار داشت.

به خاطر دو چیز دلمان گرفت و بغض راه گلویمان را بست؛ اول این که این شیرمردان جبهه و یلان عرصة نبرد به شهادت رسیده بودند و ما از نعمت وجود با برکتشان محروم شده بودیم، دوم اینکه با وجود آتش تیربارهایی که عراقی‌ها آنجا گذاشته بودند و تیرتراش اجرا می‌کردند، هیچ اقدامی برای آوردن پیکر پاک آنها نمی‌توانستیم انجام دهیم؛ بدن‌های مطهر و خون‌آلود آنها درست بین ما و عراقی‌ها روی زمین افتاده بود.

چه وفادار مردانی هستند که در وقت شهادت هم به مولا و ارباب و جدشان حضرت اباعبدالله‌الحسین (ع) اقتدا می‌کنند. بدن مبارک و بی‌سر سید و سالار شهیدان، سه روز در زیر تابش آفتاب گرم کربلا روی زمین بود و پیکر پاک این شهیدان هم نزدیک به سه ماه بر روی رمل‌های داغ خوزستان و در زیر تابش شدید آفتاب باقی ماند.

بچه‌ها چند بار تلاش کردند که پیکر آنها را به عقب بیاورند؛ ولی هر بار تیربارهای عراقی مانع از هر گونه تحرکی شده، و آنها را زخمی کردند.

در تاریخ 9/9/1360 زمان انجام عملیات طریق‌القدس رسید و طی این عملیت پیروزمند، رزمندگان، مناطق تحت‌ اشغال دشمن بعثی از جمله شهر بستان را از وجود آنان پاک کردند و موفق شدند بدن‌های پاک این شهدا را که فقط استخوانی از آن باقی مانده بود، جمع‌آوری کرده و به عقب منتقل کننن.

الهی به آنان که پرپر شدند

پر از زخم‌های مکرر شدند

از آنان که تنها پلاکی به‌جاست

به آنان که بی پا و سر آمدند

خلاصه کنم، مختصر آمدند.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده