حدیث عاشقان(15)
نوگلم زودتر از من پر كشيد اين خاطره از ص 38 كتاب «هجرت به فطرت» به روايت « همسر سرلشكر شهيد مسعود منفرد نياكي» انتخاب شده است. شايد مهمترين حادثه تلخي كه در زندگي مشترك ما اتفاق افتاد، فوت دختر عزيزمان مژگان بود. درست زماني اين اتفاق افتاد كه ايشان درجنگ بود. درحاليكه عاطفه پدري حكم مي كرد كه بر بالين دخترش حاضر باشد، ولي عشق او به دين، انقلاب، وطن و غيرت اين اجازه را به او نداد كه خط مقدم نبرد را ترك نمايد و فرزندان سربازش را تنها بگذارد. از سوی ديگر به خاطر اينكه اين دختر در بين فرزندان ديگر، ارتباط بسيار عاطفي با پدرش داشت، مطمئن هستم كه عدم حضور درآخرين لحظات عمر بربالين دخترش سخت دل و جان مسعود را سوزاند.

از آن لحظات از خودم هيچ نمي گويم وهمة آن‌عشق و عاطفه را از روي دست نوشته هايش برايتان بازگو مي كنم:

« پنج شنبه 7/3/1360… سوارجيپ شدم‌كه به سوي شحيطيه بروم تا گردان 261 تانك و سرگرد منتصر را ببينم، اما درهمين حال بي سيم فرماندهي پيام داد، كه عقاب 1؛ پدربزرگ كه من باشم،  فوراً به لانه برگردم. وقتي سئوال كردم چه شده، جواب دادند از بي سيم مقدورنيست، اما مرتبط با خودتان است. آنگاه فهميدم آنچه نبايد رخ مي داده، رخ داده است و مژگان دخترم، آن نوگل دنيا وآن انسان آزاده به سوي ابديت زود تر از من پركشيده است.

… يكبار ديگر به يادم آمد آن روزي كه در بيمارستان از او خداحافظي مي كردم ، دست هاي ظريفش را به دور گردن من حلقه زد و درحالي‌كه مرا مي بوسيد زير گوشم زمزمه كرد، پدر! مواظب خودت باش و زودتر بيا، دلم ‌برايت تنگ مي شود، هردو درآن لحظه خروج به هم خيره شديم، او به اميد ديدار مجدد، ولي من مي دانستم ديگر بار او را نخواهم ديد، مگر در ابديت و روزي كه خودم به دنبال او به آسمان هاي آبي رنگ پر كشم …

… اين يادداشت را دركنار جاده الله اكبر ـ بستان ساعت 10:30 روز جمعه  8/3/1360 مي نويسم. تقريباَ من با لندرور خودم جزء گروه نوك دكتر چمران  هستم كه جلوتر از من هيچ ايراني نيست مگر عراقي متجاوز وبزدل وترسو…

هوا فوق العاده‌گرم است. در تهران تيمسار شرفخواه و تيمسار ظهيرنژاد مرا خواسته اند (و رفتن برايم ممكن نيست). هرآن ممكن است تك دشمن صورت گيرد، عدم حضور من فاجعه خواهد بود.  خدايا توفيق بده تابيشتر تحمل كنم.

آري! اين نوشته ها عاطفه و عشق همسرم به فرزندش را  به وضوح نشان مي دهد، اما عشق به دين و مملكت به او اجازه نمي داد حتي براي آني صحنه نبرد را كه شايد بدون حضور او به فاجعه اي فراموش ناشدني تبديل مي شد، ترك نمايد. لذا براي من پيامي به اين مضمون فرستاد:

آن فرزندم كساني را دارد كه دركنارش باشند ولي من نمي توانم در اين بحبوحه جنگ فرزندان سرباز خود راتنها بگذارم.

درآن حالات وآن روزهاي بسيار سخت احساس مي كردم اي كاش همسر دركنارم بود تا باهم عزاداري كنيم ولي چون با روحيات او خوب آشنا بودم، مطمئن بودم اگر درمنطقه، عمليات بزرگي آغاز شده باشد تا آن را به انتها و تثبيت نرساند محال است به خانه برگردد.

در اينجا نيز تمام بزرگان كشور حتي شخص رئيس جمهور وقت و امراي ارتش وسپاه ابراز همدردي مي كردند و اظهار مي نمودند كه نتوانسته اند مسعود را راضي كنند كه منطقه را ترك كند و همان زمان به خاطر اقتدار مسعود برخودم مسلط شدم  و توانستم به خوبي حالات و اعتقادات همسرم را درك كنم.

مسعود بار ديگر درتاريخ 10/3/60 تلگرافي را برايم مخابره نمود كه البته شايد تا به امروز كمتر از اين تلگراف دوم صحبت به ميان آورده باشم. متن كامل اين تلگراف و پيام با دست خط همسر عزيزم در دفتر خاطراتش اين گونه است:

10/3/60 ساعت 07:45 اين تلگراف در ارتفاعات الله اكبر محل قرارگاه گروه رزمي 261  تانك چيفتن  به فرماندهي سرگرد زرهي حسين منتصر به ستوان يكم عيدي زاده  ( آجودان شهيد نياكي)  مخابره شد تا به تهران مخابره نمايد

همسر عزيزم مليحه! آرزو دارم كه با نهايت متانت، فقدان نوگل پَرپَر شده؛ دخترمان مژگان را تحمل نموده و به من اعتماد به نفس ببخشي تا درصحنه نبرد حق عليه باطل بتوانم شايستگي و لياقت، وظيفه خطير، مقدس و ملي خودم را انجام دهم. من همواره به وجود تو افتخار مي كنم . برفراز قله كوه الله اكبر از خداوند بزرگ خواهانم كه به توصبر و متانت  و به من شهامت و شهادت و قبول منزلت بدهد.

ف . ل 92 زرهي  سرهنگ زرهي ستاد نياكي

مسعود بعد از چند هفته پس از چهلم دخترمان، زماني كه تمام مواضع پدافندي درجبهه تثبيت گرديد، باخيال راحت و آسودگي خاطر، خود را به تهران رساند. او دراين باره نيز دردفترخاطراتش اين‌گونه نگاشت:

ساعت 21 به درخانه رسيدم كه5/1 ماه پيش با زنده بودن مژگان آن را ترك كردم، حالا رفتم تا در ماتم زيباترين دخترانم با همسرم روبرو شوم، باترس ولرز به خانه وارد شدم. خانه اي كه روزي فرياد شادي مژگان آن را پُركرده بود، سوت و كور بود و همه رخت سياه برتن داشتنـد. همسر بـا تحمـل سخت ترين فشار روحي،  به زحمت توانست جلوي اشك كاسه خشك شده وگود رفته چشمانش را نگه دارد.»

درست مي گفت: من در برخورد اول خيلي سعي كردم كه خودم را كنترل  كنم چون مي دانستم ايشان دراين مدت همة غم ها را درخودش ريخته و اوضاع و احوال خوبي ندارد. ولي همان‌طوركه خودش هم در يادداشت هـايش اشاره كرد، نتوانستم جلوي اشكم را بگيرم وپس از چند دقيقه كاسه چشمانم پر از اشك شد وتأسف وتاثر ايشان را دوبرابركرد.

ايشان هم راه اتاق مژگان را درپيش گرفت ، چون مي دانستم رفته آن‌جا تا دلش را خالي كند، داخل نشدم و به خودم گفتم: بگذار راحت باشد.

تا اين‌كه بعد از حدود نيم ساعت واندي بايك ليوان آب به حضورش رسيدم وشروع كردم به دلداري او. ايشان از من خواست تا آدرس قبرمژگان  را به او بدهم. بعد از من خواست كه به تنهايي سرقبر او برود و من چون مي دانستم اگر من به دنبال ايشان بروم به خاطر شرم و حيا، احساساتش راكنترل مي كند،  لذا قبول كردم و ايشان ‌رفت تا درتنهايي با دختر عزيزش كه بسيار هم به‌ او عشــق مي ورزيد، درد دل كند. مي دانستم درآن لحظات چه به او مي گذرد، شايد احساس گناه مي‌كرد ولي درهرصورت مي دانستم او بالاخره به خودش مسلط خواهد شد. و همين‌گونه هم شد و وقتي به منزل آمد به من گفت:

« خيلي احساس سبكي مي كنم، احساس مي كنم آرام شدم و قرار پيدا كردم.»

و باحضور ايشان كم كم حال و هواي سنگين خانه عوض شد و ما توانستيم به لطف خدا در مورد مسائل ديگر صحبت كنيم.

معمولاً وقتي ايشان چند ماه يكبار براي مدت كوتاهي به مرخصي مي آمد كاملاً خودش را دراختيار من و بچه ها قرار مي داد و هرچه خواستة ما بود باكمال ميل قبول مي كرد و باجان ودل انجام مي داد و مي گفت: «درمنزل بايد وظيفه پدري و همسري را به نحو احسن انجام داد و در زمان كار تمام و كمال مسئول بود.»

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده