مجموعه قصه های اسارت
(12) وقتی باران: کریم پوستی سفید داشت که بر اثر تابش آفتاب تابستان نیم سوخته شده بود. او که ابروهای به هم پیوسته و نگاهی نافذ داشت حالا حسابی لاغر شده بود و چشم هایش دودو می زد. آرام و متین حرف می زد و اهل شلوغ کاری نبود.

در جمع بچه ها همیشه سعی می کرد خود را شاد و خوشحال نشان دهد.

مواظب بود کاری نکند که باعث از دست رفتن روحیه دیگران شود.

همواره در صحبت هایش چه در کلاس های مخفیانه ای که بر پا می کرد و چه در دیدارهای ساده و صمیمانه ای که با بچه ها داشت به آنها امیدواری می داد.

می گفت: یقین داشته باشید.

می گفت: به خدا توکل کنید

می گفت: من مطمئنم روزی آزاد می شویم.

روزی تا چشمم به او افتاد به طرف اش رفتم.

پرسیدم: بارها از زبان شما با قاطعیت شنیده ام که آزاد خواهیم شد.

این سؤال مدت ها بود که در دلم بود و ذهنم را به خود مشغول کرده بود. اما موقعیت مناسبی پیش نیامده بود تا از او بپرسم.

آن روز پرسیدم و کنجکاوانه منتظر جواب شدم.

اوآهی از ته دل کشید و لبخند کم رنگی بر لب هایش نقش بست و نگاهش به سوی آسمان پر کشید.

آرام گفت: حوصله شنیدن داری؟

من هیچ نگفتم فقط نگاه اش کردم.

گفت: موقعی که اسیر شدم به شدت مجروح بودم. نفس ام به شماره افتاده بود و به سختی از سینه ام بالا می آمد. آن قدر خونریزی داشتم که رمقی برایم نمانده بود. انگار دست ها و پاهایم را به هم گره زده بودند.

از فشار درد بدنم مچاله و جمع شده بود.

گفت: روی زمین ولو شده بودم و از دور و نزدیک صدای انفجار می آمد.

می آمد و مغز و استخوانم تیر می کشید.

دود و گرد و غبار اطرافم را پوشانده بود و دور و برم را نمی دیدم.

حسابی تشنه بودم و خون رو لب هام دلمه بسته بود.

مزه ی لزج خون تشنه ترم کرده بود.

گفت: ذهنم آشفته و افکارم مغشوش بود. گاهی مات و مبهوت به آینده ی مبهمی که پیشرو داشتیم فکر می کردم و گاه به اینکه کشته شدن بهتر از اسیر شدن به دست دشمن است.

گفت: وقتی صدای نتراشیده، نخراشیده عراقی ها بلند شد، به خودم آمدم و با قیافه  بد ترکیب آنها متوجه شدم همه ی بچه های سالم و مجروح را دارند جع می کنند و دست ها و چشم هاشان را می بندند تا به طرف عقبۀ خود حرکت دهند.

در بین راه صدای ناله ها قطع نمی شد، تا بالاخره پس از طی مسافتی طولانی ما را به بیمارستانی در بغداد تحویل دادند.

درد و رنج بیداد می کرد: عده ای قطع عضو شده بودند. بعضی ها هم در حال دست و پنجه نرم کردن با زخم های عمیقی بودند که این جا و آنجای بدنشان حفره ایجاد کرده بود.

تعداد بچه های مجروح زیاد بود و تخت کم. برای همین خیلی از بچه ها را روی زمین انداختند.

گفت: شب که شد، مدام در فکر مصیبت های آقا امام موسی کاضم «ع» بودم و پیش مصیبت های ایشان، ناراحتی خودم را هیچ می شمردم و از این فکر احساس آرامش می کردم.

احساس خوشی که مثل خون در مویرگ های تنم می دوید و به من نشاط و حیاط می داد.

شادمانی ای که توضیح اش برایم سخت است.

در این فکر بودم که به خواب رفتم.

گفت: در عالم خواب، پس از دیدن رویاهای رنگین، هاله ای از نور بر من تابید و نظرم را به طرف خود جلب کرد.

بی محابا به سوی منشأ نور چشم دوختم. نوری که از آسمان آمده بود و همه ی ما را در بر گرفته بود.

همه ی ما را که اسیر شده بودیم: با لبای های زرد رنگ.

هر کدام دو بال نرم و سبک داشتیم. دو بال مثل بال ملائکه و در حال گردش در اطراف خانه ی کعبه.

در یک لحظه نیروی تازه ای در جان من دمید. نیروی که باعث شد با خود عهد کنم تا پایان دورۀ اسارتم با یقین و قطعیت بگویم: روزی ما آزاد خواهیم شد.

گفت: پس از گذشت دوره درمان ما به زندان بغداد و از آنجا به اردوگاه های مختلف منتقل شدیم. در اردوگاه با دیدن لباس زرد رنگ اسرا

به خودم گفتم: اولین قسمت خوابم تعبیر شد.

گفت: نوری که از آسمان می آمد و بر زمین و ما می ریخت همچون بارش باران بهاری بود: تند و بی محابا. اما صاف و زلال و نوید شادمانی به همراه داشت، مژده ی آزادی.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده