حدیث عاشقان(14)
سرباز ناشناس اين خاطره از ص 115 كتاب « انتخابي ديگر» به روايت « محمد رضا ياسيني» انتخاب شده است. سال1373 دفترچه آماده به خدمت را جهت اعزام به خدمت مقدس سربازي دريافت كردم. از آن جا كه پدر و مادرم در شاهين شهر اصفهان بودند تمايل زيادي داشتند كه در نزديكتريـن محل زندگي مان دوران ضرورت را بگذرانم تا به آنان نزديك باشم. خود نيزبه علت پير بودن آنها اشتياق فراواني داشتم، نزديك باشم تا مددكارشان باشم. لازم است ذكر كنم، غم دو برادر شهيدمان كه يكي اوايل انقلاب و ديگري درجنگ تحميلي در تنگ چزابه به شهادت رسيده بودند، بر دل ما به ويژه قلب پدر و مادر پيرمان سنگيني مي كرد. غم ديگري كه همواره درزندگيمان سايه افكنده بود، دوربودن از زادگاهمان بود كه به علت هجوم ددمنشانة دشمن بعثي به شهر آبادان، ناچارشده بوديم خانه وكاشانه را رها سازيم و در شهر شيراز و سرانجام در شاهين شهر اصفهان سكني گزينيم. تنها دلخوشي پدر ومادرم در اين شهر،مزار برادر شهيدمان است كه هر هفته با رفتن به كنارتربتش خود راتسلي مي بخشيدند.

درچنين شرايطي من نيز عازم خدمت سربازي بودم. روزي  برادرم ( تيمسار شهيد ياسيني ) به منزلمان در شاهين شهرآمد. پدرم به او گفت:

ـ عليرضا، پسرم! مي داني كه برادرت محمد رضا دفترچه آماده به خدمت گرفته؟

جواب داد:

ـ نه آقا! خبرنداشتم.

پدرم ادامه داد:

ـ عليرضا مي‌شه يه خواهشي از تو بكنم؟ اگر ممكنه سعي كن تا محمد رضا يك جايي بيفتدكه به خانه نزديك باشد. مي داني ‌كه كمك حال ماست. اگر اينجا در اصفهان يا شاهين شهر باشد خوب است.

درحالي‌كه سرش را پايين انداخته بود، به سفارش هاي پدرگوش مي‌داد، ولي هيچ چيز نمي گفت.

مدتي گذشت و برحسب اتفاق، هنگام اعزام به سربازي، جزو سهميه نيروي هوايي شدم وبراي گذراندن دورة آموزشي به دانشگاه هوايي (تهران) رفتم.

برادرم، علي رغم اينكه رئيس ستاد و معاون هماهنگ كننده نيروي هوايي بود، نه تنها براي انتقال و جا به جايي من سفارش نكرد، حتي در نيروي هوايي كه به راحتي مي توانست هر نوع سفارشي را درباره ام انجام بدهد، اين كار را نكرد. طوري كه به صورت ناشناس در دانشگاه هوايي مشغول خدمت شدم و هيچ كس نمي دانست كه من برادر تيمسار هستم، حتي فرماندهان مربوطه ام از اين موضوع بي اطلاع بودند. من هم چون اخـلاق بـرادرم را به خـوبي مي شنـاختم، مي دانستم كه او به عمـد ايـن كـار را مي كند؛ زيرا با هرگونه پارتي بازي مخالف بود.

برادرم به علت اينكه از خلبانان طراز اول نيروي هوايي محسوب مي شد، از استادان دانشگاه هوايي نيز بود. درهفته يكي دوبار براي تدريس به اين دانشگـاه مي‌آمد. روزي درمحوطه دانشگاه هوايي به سمت خوابگاه درحال حركت بودم كه ماشين پاترولي  نظرم را جلب كرد، خوب كه نگريستم، برادرم عليرضا را درون آن ديدم  كه براي تدريس به دانشگاه هوايي آمده بود. درآن زمان، مجاز به احترام گذاشتن با دست نبودم ـ  چون هنوز دورة آموزشي  را به طور كامل طي نكرده بودم و به اصطلاح سردوشي نگرفته بودم ـ به حالت خبردار سرجايم ايستادم و اداي احترام كردم.  به گمانم كه الان ماشين را نگه مي دارد و با من احوالپرسي مي كند. درحالي كه حتم دارم مرا ديد وشناخت، ولي آن مرد بزرگ به علت اينكه راز اين آشنايي فاش نشود تا خداي نكرده مسئولان دانشگاه بين من و سربازان  ديگر فرق بگذارند، بي اعتنا از كنارم گذشت و رفت.

زماني كه سانحه هوايي 15/10/73 رخ داد و برادرم با جمعي از فرماندهان نيروي هوايي به درجه رفيع  شهادت نايل شدند، خانواده برادرم با يكي از دوستان شهيد تماس مي گيرند و مي گويند كه برادر تيمسار در دانشگاه هوايي سرباز است، لطف كنيد به فرمانده اش بگوييد به او مرخصي بدهند تا براي تشييع پيكر برادرش بيايد. وقتي با دفتر تيمسار شوقي (رئيس دانشگاه هوايي) تماس مي گيرند، ايشان چون ازحضور من درجمع سربازان دانشگاه بي‌اطلاع بود، با شگفتي مي‌گويد: « فكر نمي كنم برادر تيمسار سرباز ما باشند. اگر بود حتماً تيمسار به ما مي گفت.»

وقتي براي تشييع جنازه آمديم، تيمسار شوقي مرا ديد وگفت:

ـ آقاي ياسيني،  چرا تا به حال پيش من نيامدي و خودت را معرفي نكردي ؟!

درجوابش گفتم:

ـ تيمسار! برادرم اين‌گونه مي‌پسنديد، دوست داشت كه من هم با سربازان ديگرفرقي نداشته باشم.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده