در کمین گل سرخ
بخش هشتاد و ششم و پایانی: و....سرانجام؛ شهادت روز عید غدیر77، سرتیپ علی صیاد شیرازی از طرف آیت الله خامنه ای فرماندهی کل قوا، به درجۀ سرلشگری نائل شد. او آن روز وقتی که به خانه برگشت، چنان خوشحال بود که خانواده اش تعجب کردند. باورش برای آنان که او را بهتر از همه می شناختند سخت بود که بپذیرند او به خاطر دریافت درجه چنین خوشحال باشد. پدر به آنان گفت:

«بسیار شاد و خرسندم، البته نه به خاطر این درجه، بلکه به خاطر رضایتی که امید دارم؛ امام زمان(عج) و مقام معظم رهبری از من داشته باشند، مقام، درجه  اسم و رسم درنظر من هیچ جایگاهی ندارد.»

همین طور نیز بود. درجۀ دیگری درانتظارش بود. در جه ای که سال های سال در آرزویش بود. آن روز عصر وقتی با خانواده اش به امامزاده صالح رفت، دست به دامن همسرش شد تا دعا کند او شهید شود. او گفت: دعا می کنم همه با هم شهید شویم.

روز هیجده فروردین، مادر از حج برگشت. در فرودگاه مشهد، وقتی او علی را در میان فرزندان و استقبال کنندگانش ندید، دلش به تلاطم افتاد و به جای همۀ پاسخ ها تنها پرسید: پس علی کجاست؟ علی؟

با قسم به هر چه که پیش او عزیز بود، فهماندند که علی صحیح و سالم است، اگر که الان در آنجا نیست، فقط به خاطر جلسه ای است که در تهران با فرماندهان عملیات ثامن الائمه دارد. اما دل مادر آرام و قرار نداشت. نگران علی بود. آیا دل مادر از چیزی خبر داشت؟

ساعتی بعد، کار مادر به بیمارستان کشید. اطرافیان این را به حساب ضعف جسمانی او گذاشتند. مسبوق به سابقه بود. به همین خاطر اگر اصرار علی نبود، حتی به حج هم نمی توانست برود.

نیمه های شب بود که چشم های مادر باز شد. علی بالای سرش بود. فقط شنید: «عزیز جان!» باز از هوش رفت. اما صبح که به هوش آمد، کسی متوجه اش نشد.

احساس کرد؛ حالش بهتر شده است. علی کمی آن طرف تر با دکتر ها دور میز نشسته بودند و صبحانه می خوردند. دلش می خواست لحظاتی سیر پسرش را نگاه کند…

آن روز حال مادر خوب شد. آن قدر خوب که تا شب به خانه برگشت. آن شب علی پیراهن عربی ای را که مادر از مکه برایش آورده بود، تن کرد و نمازش را با همان خواند. مادر وقتی او را در جامۀ سپید دید، لحظه ای خیال کرد او در زمین نیست. او را در صف سپید پوشانی دید که لبیک گویان به آسمان می رفتند. قلبش ریخت.

به خودش دلداری داد و فکر کرد از تأثیرات مراسم حج است. با این حال نتوانست تاب آورد و گفت:

«علی جان، لباست را عوض کن سرما می خوری.»

تا پاسی از شب، رفت و آمد بستگان طول کشید. حدود دوازده شب به مادر گفت:

«عزیز، می خواهم استراحت کنم. یک ساعت دیگر بیدارم کن تا بروم حرم.»

این عادت همیشگی اش بود. مشهد که می آمد، بیش تر شب ها را تا صبح در حرم می گذراند. دست های مادر هنوز در دستش بود که در کنار بستر او خوابش برد. صدای نفس های آرامش که بلند شد، باز دلشوره به جان مادر افتاد. در دلش توفانی بود. از بستر بلند شد و بالای سر پسرش نشست.

کودکی را به یاد می آورد که شب ها از گریه خواب نداشت. در روز عاشورا نفسش بند آمده بوده و مادر چیزی رو به گنبد طلایی گفته بود… به سر و صورت پسر نگاه کرد و آرام اشک ریخت. وقتی به خود آمد که دو ساعت گذشته بود. نمی توانست از پسرش دل بکند. او به دل خودش ایمان داشت. همیشه حوادث را قبل از اتفاق احساس می کرد. هر بار که علی در جبهه زخمی شده بود، او از قبل فهمیده بود.

به هر زحمتی بود از فرزندش دل کند و به آرامی او را از خواب بیدار کرد. علی وقتی به ساعتش نگاه کرد گفت: «عزیز چرا دیر بیدارم کردی؟»

عزیز چه می توانست بگوید؟ تنها گفت: «خیلی خسته ای، دلم نیامد.»

علی آن شب همراه خواهر بزرگش که از دره گز آمده بود، به حرم رفت. این که در آن شب در آنجا چه گذشت و علی چه گفت و چه شنید، تنها خدا می داند و بس. اما همان شب در تهران، خیابان دیباجی، همسایگان او چند مورد رفت و آمد مشکوک دیده بودند. پیکانی در آن نیمه شب چند بار طول خیابان را پیموده بود. رفتگر شهرداری را دیده بودند که ناشیانه خیابان را جارو می کرده و حرکات و نگاه هایش غیر عادی بوده و…

اما در مشهد، علی هنگامی از حرم برگشت که آفتاب صبح جمعه تابیده بود. او سر راهش نان سنگک و پنیر و خامه گرفته بود. مانند همیشه خود بساط صبحانه را پهن کرده  و بعد پدر و مادرش را دعوت به صبحانه کرده بود. بعد گویی که عجله داشته باشد،  به سراغ بستگانش رفته بود و تا ظهر به خانۀ اغلب آنها سرکشیده بود.

حتی آنها می گویند؛ انگار از سرنوشت خود خبر داشته که آنها را نسبت به فرایض دینی و وظایف فردی و اجتماعی اشان سفارش می کرده است.

سرانجام حدود ظهر به سوی تهران پرواز کرد.

صبح شنبه21 فروردین، وقتی که او فرازهای آخر دعای عهد را زمزمه می کرد، مقابل خانه اش منافقی در لباس خدمتگزار در کمین او نشسته بود. در سازمان آنها سرلشگر علی صیاد شیرای لابد به خاطر جانبازی هایش در راه دفاع از استقلال ایران به اعدام محکوم شده بود!

اکنون رهبران سازمان مُصر بودند؛ مأموریت ناتمام فروردین61، را تمام کنند.

سرانجام لحظۀ موعود فرا رسید. ساعت0645 در باز شد و ماشین تیمسار بیرون آمد. او منتظر ماند تا فرزندش مهدی در پارکینگ را ببند و به او برسد. معمولاً سر راهش او را هم به مدرسه می رساند… ادامۀ ماجرا را پلیس چنین گزارش داد:

«…مهاجم ناشناس در پوشش کارگر رفتگر به محض خروج امیر صیاد شیرازی از منزل و در حال سوار شدن به اتومبیل خود، به وی نزدیک شد. تیمسار شیرازی وقتی متوجه آن مرد رفتگرنما شد، منتظر ماند تا او خواسته اش را بیان کند.

مرد مهاجم پاکت نامه ای را به دست تیمسار صیاد شیرازی داد تا آن را بخواند. تیمسار در حال باز کردن پاکت بود که ناگهان مرد ناشناس با سلاح خودکاری که پنهان کرده بود وی را هدف چند گلوله از ناحیۀ سر، سینه و شکم قرار داد و از محل حادثه گریخت. بر اساس اظهارات شاهدان، مهاجم فراری پس از تیراندازی به طرف خودروی پیکان که در فاصلۀ چند متری منزل تیمسار صیاد شیرازی توقف کرده بود، دوید و به کمک همدست خود از محل گریخت…

پیکر غرق به خون تیمسار صیاد شیرازی ابتدا به بیمارستان فرهنگیان و سپس به بیمارستان505 ارتش منتقل شد، اما سرانجام بر اثر شدت جراحت به شهادت رسید.

و اما خبر شهادت سرلشگر علی صیاد شیرازی همۀ ایران را تکان داد. ملت، به سوگ نشست.پرچم های سیاه بر سر در مساجد آویخته شد. در همۀ شهرها و روستا ها به نام شهید علی صیاد شیرازی مراسم برپا شد.

صبح روز22 فروردین، مردم تهران به نمایندگی از همۀ ایران، سیاه پوش و مغموم به خیابان ریختند تا قهرمان سال های نبرد را تشییع کنند. ابتدا رهبر انقلاب در ستاد کل نیروهای مسلح بر تابوت فاتحه خواند، سپس بر سر جنازۀ یار دیرین خود نشست و بوسه بر تابوت او نهاد…

آن گاه، نم باران بود. توفان بود و سیل خلایق. در آن دریای مواج انسان های متلاطم تنها عکس او بود که هم چنان آرام بود. گویی به ملت می گفت: من باز خواهم گشت، باز خواهم گشت سرافراز، دریغ برای چه؟ من باز خواهم گشت هم چنان در لباس سربازی، هنوز کار من تمام نشده است!

…فأخرجنی من قبری مؤتزراً کفنی، شاهراً سیفی، مجرداً قناتی، ملبیاً دعوۀ الداعی…

آن گلی که در کمین خصم افتاد، آخرین سرخ گل خون آلود نبود!  (پایان)

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده